بعد تو...،
عمرم را
در سکوت،
با خیال و
مرور خاطراتت
به سر می برم
سکوت می کنم
اما با خیالت عشق بازی می کنم
خاطراتت با روح و روانم
بازی می کند،
خیره به نقطه ای کور
چشم دل
سوی نگاهت پرواز می کند
موج احساسی در وجودم می خروشد
گفتگو یی باتو دارم عاشقانه
بدون هیچ تحرکی بر تن بی روحم
لبخندی ملیح از ته دل نشسته بر لبانم
در خیال باتو قهقهه می زنم
مثل یک دیوانه
همنشینم با خیال و آرزویی مانده بر دل
خوشحال و سرمست
عشق و وصال رویایی
به هر برگ دفتر خاطرات
پرواز دل سوی آن زمان
دوباره زندگی می کنم
باتو
در همان لحظه
که تو بودی و من
تنها کنار هم
پهلو به پهلو
دست در دست هم
چه حال و هوایی داشتیم
اما نماندی...
کاش می شد
دوباره برگرددی
ولی نمی آیی...!!
بعد تو
زندگی برایم در سکوت،
خیال و
خاطراتت خلاصه می شود...!!
مهدی کرمی
رشد؛دویده ایست درراه تعالی
آن که فعل ش باکرام الکاتبین است..
بدبدل شد به یک خر مایه ،انکه ،
باچکمه های تعهدقدم میزد.
بوقت اعتراف خواهد گفت روزی،
آوای درونی
کای حباب جسمانی،
این توهم آن جایگاه پستت،
ازجنم جوهری خودت نیست.
به کثرت راه های مواصلاتی مرزهای نجات،
باقابلیت جانمایه ،
روی گنج نشتن به درویشی زیستن،
جان مایه خویش به هدربردن..
باباوری که سنگدلی خصلت زشتیست،
عمری که به حدپلک زدن بود
به ترک فعل هر بار اهرم فشار
کزپس پرده ی واقعیت سربر می داشت .
بامنطقانه هایی که اندرخم یک کوچه می ماند.
چه بسا ترمزکشیدن های بعدحادثه..
خستوکه ندانداین جهان،
انقدرهم بی حساب نیست.
دست تناول بخون سگ بردن،
پسندیده تراز،مال مردم خوردن است ...
سید یحیی حسینی امیرآباد
«ماراتن نخها»
در هزارتوی شیشه
عروسکی ایستاده
با چشمانی تراشخورده از باورِ دکور
و لبهایی که
دروغ را،
نه برای نجات،
بلکه برای بقا
نجوا میکنند.
او را ژپتویی ساخت
که دیگر پیر نیست؛
ژپتو، حالا یک شرکت سهامیست
با سهامِ نیرنگ
و کارمندانِ پارازیت.
مفصلهای چوبی،
با رزینِ ایدئولوژی پرداخت شدهاند
و طنابها
دیگر از سقف نمیآیند
بلکه از اعماقِ ذهنهایی
که نمایشنامه را
حفظ کردهاند بیآنکه بخوانندش.
اینجا
دماغ بلند نمیشود؛
خود حقیقت،
با جراحیِ رسانهای
کوتاه شده است.
و ویترینها،
همچون پنجرههایی به خلا،
تکهپارههای وجدان را
مثل تکههای عقیق در موزهای
فرو میبرند در نورپردازیِ مصنوع.
پینوکیو دیگر نمیخواهد آدم شود،
او پذیرفته است که چوب
گرمتر از گوشت است
وقتی سیاست
آتش باشد.
شیوا فدائی
به تو فکر کردن مساویست با
آغاز همان تگرگ همیشگی
بر روی یخبندان وجودم
و گُر گرفتن پیوسته ی حسرت ها
در حجره ی تو در توی غم میان سینه ام
وهمایش غریبانه ی اشک وآه
کنار برکه ی خیالم
وسوزن سوزن بخیه زدن واژه ها
بر گونه ی شعرهای بی پایانم
نازنین رجبی
شب را مدام در غم تو می کنم سحر
بیدار و خسته دل و زار و خونجگر
غافل زخود در عالم عشق از برای تو
اشکم ز دیده روان گشته تا سحر
با ناز و غمزه بر دل من تیشه میزنی
رحمی نما به دیده خوناب من نگر
امید و ارزو همه در کام من بمرد
از ناز و کبرو کینه تو اندرین گذر
از یاد برده ای تو اگر خاطر مرا
هرجاکه میروم توئی با من همسفر
فرق میان من وتو دیده گان توست
با چشم خوار تو مرا می کنی نظر
با دیده بصیرت اگر بنگری مرا
ازکردههای خودت می کنی حذر
من می شوم مراد و تو میشوی مرید
پروانه وار به دورم زنی همچوبال و پر
قاسم بهزادپور