کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد

دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد
عاقبت با رنج و غم، کوه امیدم آب شد
گفته بودی یوسف گم گشته باز آید، ولی
یوسف من تا قیامت همنشین با خاک شد.

محمد رضا الهی

پُلی می‌سازم

پُلی می‌سازم
به جای مرز
از ابریشم نگاه‌هایت
ای هم‌زبان جانم
که از چشمان تو
تا قلب جهان
کشیده می‌شود...

خشت‌هایش را می‌چینم:
آجرهای سفره‌ی هفت‌سین
سمنوی دست‌پخت مادرم،
سنجدهای شکوفه زده بر خوان هم‌نشینی،
و آینه‌ای
که تصویر همه‌ی ملتها را
یکسان می‌کند...

طناب‌های پل،
تارهای سه‌تار ایرانی است:
نغمه‌ی «رهاوی»
که در برلین می‌لرزد،
در پاریس با آکوردئون می‌آمیزد،
و در قاهره،
با نی هم‌آواز می‌شود...

بر فراز این پل،
لاله‌های دشت کوهرنگ می‌رویند:
هر گلبرگ،
نام عاشقان جهان را زمزمه می‌کند؛
از عشق دختر رقصان آفریقایی
تا نگاه پسر فلوت‌نواز سرخپوست...

پایین پل،
کاروان‌سرای فرهنگ‌ها برپاست:
زعفران خراسان
با وانیل ماداگاسکار می‌سوزد،
خامه‌ی شیراز
روی کرواسان پاریسی می‌خوابد،
و هر قهوه‌خانه،
کعبه‌ی عشاق زمین می‌شود...

باد می‌برد
اشعار حافظ را
«خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود»
به صد زبان ترجمه می‌شود
و بر دیوار کلیسای جامع وین
نقش می‌بندد...

در طلوع،
پل به رنگ زعفرانی درمی‌آید:
نخستین پرتوهای خورشید
بر گلدان‌های سفالی یونان می‌تابد،
با سایه‌ی بادگیرهای یزد می‌آمیزد،
و در حوض آبی تاج‌محل
به خواب می‌رود...

در غروب،
پل به آواز درمی‌آید:
صدای مؤذن اصفهان
با ناقوس واتیکان،
زنگ معبد شینتو
با سرود بودایی،
همه در رودخانه‌ی زمان می‌ریزند
و ماه
این آینه‌ی باستانی
تماشاگر سمفونی می‌شود...

در نیمه‌شب،
پل کتابخانه می‌شود:
دیوان مولانا باز است
بر صفحه‌ی «عشق یعنی کاهش رنج بشر»،
رمان تولستوی
کنار خمسه‌ی نظامی،
و یک کودک فیلیپینی
خط فارسی می‌آموزد
با مدادی
که بوی چوب سدر می‌دهد...

و من
عاشق این خاک
در میانۀ پل،
چراغی می‌افروزم
از گل سرخ سعدی:
«بنی‌آدم اعضای یک پیکرند»...
تا مسافران غریب،
خانه را گم نکنند.


داود شجاعی نیا

سکوت،

سکوت،
صداییست
که از دلِ هستی برمی‌خیزد،
نه فریاد دارد،
نه واژه،
اما جان را
می‌لرزاند.

وقتی جهان
از شلوغی خسته می‌شود،
سکوت
آرام می‌آید،
بی‌کینه، بی‌قضاوت،
مثل شبنم روی برگ،
مثل ردّ نور بر آب.

سکوت،
نه ترس است،
نه ضعف،
نه خالی شدن،
که پُر شدن از چیزیست
که گفتنش ممکن نیست.

آنجا که حرف،
ناتوان می‌ماند،
سکوت
شروع می‌شود.

دل اگر پاک باشد،
در سکوت
صدای خدا را
می‌شنود.

سکوت،
واپسین پناهِ آدمیست،
وقتی جهان،
دیگر گوش نمی‌دهد.


سامان مظفری

باز نیمه خرداد شد ،

باز نیمه خرداد شد ،
یاد تو و غم از دست دادنت،
در فراقت ای امام مهربان،
دل‌ها خون و دیده‌ها گریان شده،
آه و ناله‌ی مظلومان جهان،
رهروان راه عشقت را
مصمم‌تر از پیش کرد.
باز روضه‌های جماران
با نوای کوثری،
در دل مومنان تازه کردی.
و چه خوش در فراقت مرثبه سرای کرده بود :
« می خواستم بیام جماران
اول دستت ببوسم ،
بعد برات روضه بخوانم
اما آمدم کنار بارگاهت
ای کاش نبودم و نمی دیدم این منظره را
ای سید ما رهبر ما جای تو خالیست آقا جان »

بهمن فیرورقی

خماریِ چشمت دشمن جانِ من است

خماریِ چشمت دشمن جانِ من است
آن قوس نگاهت کُشِ ایمانِ من است

لبخند تو آتش به دلِ خشک زده
آغوش تو ای عشق، پریشانِ من است

آن گونه‌ی گل‌گونه‌فروزان چه بگویم؟
برقش شررِ دامن و دامانِ من است

با آن لب شیرین، چه نیازی به شکر؟
هر بوسه‌ی تو حُجّتِ قرآنِ من است

ابروی تو محراب دل اهل وفاست
تیری‌ست که در سینه، به فرمانِ من است

موهای تو شب‌تار و دل‌انگیز و بلند
در حلقه‌ی زلفت، گره جانِ من است

وقتی که قدم می‌زنی آرام و غریب
هر سایه‌ی دیوار، نگهبانِ من است

زیبایی تو وصف نمی‌پذیرد
این خَلقِ دل‌آشوب، غزل‌خوانِ من است

گر خضر نگوید ز تو شعری دیگر
این گنجِ نهان در دل ویرانِ من است


غلامرضاخضری