بعـد از تو فرقی میکند ، امـروز با فـردا؟
آدم گـریزی نیست از این بــرزخِ دنیــا
حـوا گریزی نیست ،اینجا همه محکومند
شیطان بهـانه بود، اینجا همه مغضوبند
من از بهشت و محشر و وحشت گریزانم
چون هر ستـون از ارگ بم،از پایه ویرانم
بی بال در ، بازِ قفس راه رهـایی نیست
در آرزو مردن، خدایِ من ،خدایی نیست
هـر بار این تَـن را دریـدی ، بـاز پوشیدم
هی زهـر بر جامِ منـو ، هـر بـار نوشیـدم
من از بلنـدایِ خـودت ، هر بـار اُفتـادم
دیـوانه یِ دام و دلِ بی رحـمِ صیـادم
ساناز زبرشاهی
پلکی زدی و ، به دل بیتی سروده شد
از نور چشم خمارت، غزلی تازه زاده شد
چشمت ربود دل بی تاب و خسته را، قبول!
آن عقل سر به راه ، اسیرت چگونه شد؟
با شاید و اگر و اما نمی رسد کسی
دل با یقین رسید و مسیرش ترانه شد
خرداد و تیر و دی و آذر مرا چه سود؟
مرداد آمد و قصه ی ما عاشقانه شد
اسفند و بهمن اند ، که در هم تنیدهاند
فصلی که میوه اش به مرداد چیده شد
با اینکه بیتو ، جهانم نداشت رنگ و بو
با تو، تمام هستی من با عشق تازه شد
از لحظه ای که دیدمت ، ای ماهِ نازنین
تصویر عاشقی ، به نگاهت کشیده شد
ای مهربان گل اندام، بمان تا همیشه ام
همچون ترانه ی مریم که به دل جاودانه شد
سامان مقالی
در حیرتم از اهل جهان
میبینند و نمیبینند،
میشنوند و نمیشنوند.
خون میچکد از شاخههای زمان
و آنها
با چشمانی بیآینه
با دستانی بیجنبش
میگذرند...
آه! چه سنگین است سکوت ستم
آنگاه که فریادها
در گلو میمیرند
و قلبها
تنها برای خود میتپند.
در حیرتم از اهل جهان
که ظلم را دیوار میپندارند
نه آینه...
بیدارید!
غزه یک فریاد است
که از گلوگاه تاریخ میجهد
یمن زخمی است
که همچون آتش میتپد
لبنان شعلهای است
در بادهای خزان...
خوابید یا مردهاید؟
آنگاه که سگان درنده
به خون طفلان سیرابند
و شما
پشت پنجرههای امن خویش
خمیازه میکشید؟
کجایی ای انسان؟!
کجایید ای مدعیان خرد؟
آنگاه که در کشتزار سکوت شما
هر صبح
گلوی کودکی را میدرند
و هر شب
مادری در تاریکی ناله سر میدهد...
آیا این ننگ را هم
"تقدیر" میخوانید؟
آیا این درد را هم
در دفتر فراموشی میبندید؟
بدانید
که نوبت میرسد
نوبت خشم زمین میرسد
نوبت محکمه روزگار میرسد
خون آب نمیشود
فریاد خاکستر نمیگردد
و روزی
این شعلهها
همه تاریکیهای شما را خواهد بلعید...
که دنیا
نه به عابران بی احساس
بلکه به فریادگران عدالت نیاز دارد...
داود شجاعی نیا
مزن شیون و فریاد مگو ای داد بیداد
که هر آنچه خدا داد به جا داد و به جا داد
مکن شکوه ز دنیا مکن امروز و فردا
مشو چون پر کاهی که با خود میبرد باد
شراب عشق جانان بود در هر دو دستت
چه میگویی که ساقی به من باده نمی داد
قسم خوردی به هستی به عشق و شور و مستی
که گریههای شوقت کند جان و دلت شاد
به یاد روزهای عاشقانه که بودش خندههامان بیبهانه
خوشا بر من خوشا بر تو که هستیم ما هنوزم سرو آزاد
فروغ قاسمی
دفتر خاطره های تو کجاست؟
گم شدم در کشش و پیچ وخم حادثه ها.
بهترین هدیه برایم لحظه بود که چشمان جهان را دیدم.
تازه باران زده بود.
لحظه را دزدیدم.
در زمانی که پر از آشوب است بنده تردیدم.
سینه از نغمه رنگینک سیمای جهان پر شده است.
طرح پیراهن خودخواهی من ساده نبود
خرقه ای پوشیدم.
ابدیت به تماشای کسی آمده بود.
راستی یادت هست یادگاری که به دستان تو دادش خورشید .
هدیه ای بود که از دست خدا آمده بود.
دیدمت در سفر وحدت دستور حیات.
اشتیاقی است عجیب رو به دروازه دلشوره نادانی من
زده فواره صبح دل به دریاچه نزدیک ظهور
منتظر باش در این دخمه تاریک حضور.
این جهان خاطره ایست
دفتر هستی ام از نام خدا پر شده است.
سوبیتای سلجوقی