کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

مسافرانِ زمان‌اند، این پرتوهای سرگردان،

مسافرانِ زمان‌اند، این پرتوهای سرگردان،
که از قلبِ خورشید می‌آیند،
با قدم‌هایی از نور.
هشت دقیقه و نوزده ثانیه،
صدوپنجاه میلیون کیلومتر دورتر،
در گذرگاهِ بی‌انتهای هستی،
سفری می‌کنند تا برسند،
به لحظه‌ای که ما اینجاییم.
وقتی گرماشان را حس می‌کنی،
انگار لمس کرده‌ای تکه‌ای از گذشته را،
از دلِ آن آتشِ دوردست،
که هنوز می‌سوزد و می‌تابد.
این گرما،
نه فقط حرارتِ یک ستاره،
که قصه‌ای از زمان است،
که از دلِ ثانیه‌ها عبور کرده،
تا امروز، روی پوستِ تو بنشیند.
هر پرتو،
یک مسافرِ کوچکِ زمان است،
با کوله‌باری از نور و گرما،
که از گذشته‌ای روشن می‌آید،
و لحظه‌ای از حالِ ما را روشن می‌کند.
با تنت لمسش کن،
بگذار نوازشت کند،
و آن را پذیرا باش و قدر بدان.


میثم علی شاه

از مرز اشک و لبخند

از مرز اشک و لبخند
از پنجره ی ماتِ دلتنگی
با بغچه ی سنگین صبر
به آغوش بازِ خودت
پناه می آورم
که بی منت
گوش شنوای دردهای تنی.


#مطهره احمدی

خداوندا تو علمم را بیفزای

خداوندا نگاهی سوی ما کن
خداوندا تو نازی روی ما کن

دلم ماتمکده گشت و بسی سرد
دلم خونین زمین گشت و بسی درد

خداوندا دل آشفته ام را
به آرامی تو آرامش بفرما

خداوندا ز هجرانت بمیریم
نه ما تنها ز درمانت بمیریم

خداوندا بپاک اندیشه ام را
خداوندا نخشکان ریشه ام را

خداوندا کسی جز تو نداریم
که را دیگر نباشی رو بیاریم

خداوندا تو علمم را بیفزای
به نیکویی تو عقلم را بیارای

ز تاریکی دلم را دور گردان
ز دانایی سرم پر نور گردان

خداوندا زمان امشب تمام است
سخن اما چو آغاز سلام است

فرزاد فلاح

تو آن شمع فروزانی، مرا به عرش تو می خوانی

تو آن شمع فروزانی، مرا به عرش تو می خوانی
تو آن وجود پاینده، بوقت اشک و بی تابی
تو آن نگاه تابانی ‌، که پیوسته برقصانی
بوقت غم نمی زاری، شوم غرق پریشانی
من آن کمان تسلیمم که تیرش را تو اندازی
رضا به هر چه می دانی تو پیوسته بر این کاری
مرا در دل هوای توست در آغوشت شوم فانی
متاع اهل دل را تو، کنی باخود چه ربانی

تو نیکی، شاد و مسروری خدای جان و جانانی
کمک کن تا شوم آزاد ز قید و بند ظلمانی

بهزاد تاریخی

در من هزار پرسش بیجا گذاشتی

در من هزار پرسش بیجا گذاشتی
امروز را به وعده ی عقبا گذاشتی
از غصه پیرم و از صبر خسته ام
یا رب مرا همیشه تو تنها گذاشتی
بیزارم از حکایت حوری و نهر شیر
از بس که وعده به فردا گذاشتی
آدم، بهشت بود و در آنجا گناه کرد
ما را چرا به دوزخ دنیا گذاشتی
از عدل و داد تو آیا بعید نیست
تقدیر ما به شهوت حوا گذاشتی
شیطان به حکم حضرت تو رفت از بهشت
آیا فریبکاری او جا گذاشتی؟
یونس رها شد و یوسف عزیز شد
این خسته را به حال خودش واگذاشتی
شیطان نکرد سجده به آدم، ولی چرا
ما را به خاک، ز بالا گذاشتی
گیرم که روز حشر بسوزانیم ولی
یا رب خودت هزار پرسش و اما گذاشتی
باشد خموش می شوم و لال می شوم
حالا که حکم و تیغ به ملا گذاشتی

حسن عموعبدالهی