کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

چه خورشیدی فروغش گشته تابان

چه خورشیدی فروغش گشته تابان
چه ماهی می درخشد ماه کنعان
عجب نوری منور هست اینجا
عجب شهزاده ای گردیده مهمان
محمد نام هم نام پیامبر
که جان بخشیده اودر راه ایمان
برای یاری شاه خراسان
علی موسی رضا سلطان خوبان
جدا گردید از مأوا و منزل
روان گردید سمت ملک ایران
شهادت را به جان دل پذیرفت
به دریا زد ودریا گشت طوفان
به روستای بناری گشته مدفون
شه والا مقام مجذور انسان
خصالش نیک این فرزند زهرا
شده سرچشمه نیکی و احسان
سخاوت دارد از اندازه بیرون
بود دریای رحمت همچو باران
کراماتش فراوان نقل گشته
همه سختی مردم کرده آسان
وجودش باعث کثرت به روزی
ملاقاتش شفای درد پنهان
تمام رفتگان اندر جوارش
منعم می شوند از لطف یزدان
اگر درمانده هستی امتحان کن
دخیلی بند بر دیوار ایشان
سفارش میکنم هرجا که هستی
دلت راهی بکن این سمت میدان
قیامت چون شود آینده برپا
شفیعت میشود در روز پایان


عبدالنبی اکبری

یاری که وفا نکرد با دلِ زار

یاری که وفا نکرد با دلِ زار
رفت از برِ ما چو بادِ بهار

هر وعده که داد، نقشِ سراب
هر لحظه به دل، زخمِ عذاب

گفتم که بمان، چو سایه به شب
او خنده‌کنان گذشت و نتاب

دل دادم و دل برید آسان
او بود فریب، نه مهر و نشان

اکنون منم و غمِ بی‌کسی
او با دگری، من و بی‌کسی

گر یار نبوده‌ست با دل، وفا
خوش باشد از او بریدن، رها
یار رفت و نماند، فقط قصه‌ها
دل پر ز درد، در شب‌های تنها

وعده‌هایش چون بادِ سرگردان
رفت بی‌خبر، بی‌نشان، بی‌جان

دل به دستش سپردم، بی‌گمان
او اما بازی کرد با جان من همچنان

اکنون که رفته، مانده اندوه من
بی‌یار و غریب، در این دور و زمان

اگر وفا نیست، بهتر جدا شو
دل به زخم مگذار، آزاد باش و رو به رو


هیرو رضایی

در مکتب عشق دل صد بار از این جمله نوشت

در مکتب عشق دل صد بار از این جمله نوشت
کی این کعبه شود منزل من خشت به خشت
دنیا مرا برده از این یاد که مسلمان زادم
نرسد داد مسلمان به مسلمان که کنند آزادم
دل اگر پاک نباشد، چه نمازش چه سجود
سجده بر خاک نتواند بزند، تا نرود گرد وجود
گر مرا سجده به خاک است ولی دل به هواست
سجده‌ام سنگ پرستی است، نه عبادت نه دعاست
دل ویرانه و این خانه که با نام خدا ساخته‌اند
نه خدا مانده، نه آن عهد که پرداخته‌اند
زخم اگر خورده دلی گفت خدا را مدد است
خنده زد آن که خدا را به زر خود بلد است
دل من سوخت، ز خاکستر آن نیز نماند
چه خوشش سوخت، دلی را که دلی را نرماند
کعبه تا خانه‌ی دلها نشود سنگ سراست
هر که در آن نکند عشق، نه زائر که گداست
خانه‌ی حق را که ز آن نیست سیاه از دل سنگ
کعبه دل باشد و دل را نتوان بست به رنگ
تو بگو عشق کجاست، گر نه در سینه‌ی ماست
گر نتابد ز دل ما، چه امیدی به قضاست؟!

علی انتظاری میبدی

حافظا، قصهٔ عشقت به جهان باز بگو

حافظا، قصهٔ عشقت به جهان باز بگو
راز آن نغمه که دادی به دل ساز بگو

چون تو سرمست ز میخانهٔ دل بوده‌ای
چه شد آن راز که کردی همه ابراز، بگو؟

تو ز دنیا و از آن راه حقیقت گفتی
آه، در این ره پر پیچ چه کردی، باز بگو؟

چشم ما در طلب نور تو حیران مانده
پرده بردار ز رخ، روشنی‌ساز بگو

دل به عشقت ره شب تا سحرانه پیمود
حافظا، جام تو پر بود ز اعجاز، بگو؟

فاضل از گوشهٔ چشمان تو رازی خواند
حافظا، پاسخ این قصه به آواز بگو


پاسخ حافظ:

راز عشقم چو به گردون همه افشا کردم
هر سخن، زمزمه‌ای بر لب دریا کردم

من که سرمست ز مینای ازل می‌رفتم
هرچه دیدم ز نگاهت، همه معنا کردم

این دل شیدا به طوفان غمت شد غرقاب
قطره‌ای بود که خود را به تسلا کردم

چشم جان دوخته بر پرتو مهتاب لبت
شب تاریک جهان را همه احیا کردم

رهزن عشق توام، مقصد جانم این بود
هر چه دشوار، به پای تو مهیا کردم

فاضل، راز سخن سِرِّ ازل بود که گفت
این همان نغمه که در پرده به نجوا کردم


ابوفاضل اکبری

بغل از چشمانت

بغل از چشمانت
هوس دائمی این دل بی طاقت ما
چه نهان در دل این مست تماشایی توست
آه از اینهمه آه
خود...! ببینم خبر از این همه مستی داری؟
خودی از ما که نمانده
به خود جان نگاهت سوگند
بی قرارم زنخستین دیدار
یک یک یادت هست
که ز برق  براق نگهت
تو به معراج تمنا مرا ره دادی
نفسم گشتی و جان بخشیدی
روح وریحان و روان
شرر افتاد به جان
و شدی جان .... جهان
طاقتی نیست
تب افتاده به جان
همه ام خواهش و تسلیم و نیاز
همه ی چون و چرا
باز کن آغوش چشمانت
بغل از چشمانت
هوس دائمی این دل بی طاقت ماست


حسین گودرزی