کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

بر تار و پود بافت فرسوده ی شهر

بر تار و پود بافت فرسوده ی شهر
پشت اَبرهای سنگین و ساکن
در کنار آشیانه ی یاکریم
تک خانه ای مانده که
اُتاق خورشید در آنجاست
پنجره های روشن اش
رو به دنیا می گشایند
و در دل شب ها می تابد
بر نگاه معشوق ماه‌
که بی هوا می‌بارد هنوز


محمدرضا پورآقابالا

مدام بهانه ات را می گیرم

مدام بهانه ات را می گیرم
در خیالم با تو حرف می زنم
به جنگ با آدم ها می روم
مبادا بخواهند تو را از من بگیرند
خدا هم به حسادت برخواسته
وجودم پر از دلتنگی است
و چشم هایم منتظر
از خدا ، ماه ، ستاره ها
خورشید ، ابر و باد
مدام سراغ تو را می گیرم
هزاران پیام برایت نوشته ام
از دلتنگی هام
دل بی قراری هایم
از اشک هایم ، شوق تایم
از چشم به انتظار نشستن هایم
در هر کلامم هزاران حرف است که نتوانستم بگویم
و هزاران قاصدک به سویت روانه کرده ام
که هیچ کدام به تو نرسید
اما من پیوسته به سویت روان می دارم
مانند کودکی ام لب جوی آب
هر روز ورق های کاغذ را
ظالمانه به اسارت می برم
کشتی کوچکی ساخته
دلتنگی هایم را بر رویش حک می کنم
و در جوی چشم هایم به سوی تو روانه می کنم
فصل ها عوض می شوند
ولی گویی مرا مجال تغییر نیست
پابندت شده ام
سرد هست
تلخ هست
ولی گواراست
و اگر باز گردی چه گواراتر
مرا چه نیک در بند کرده ای
که هیچ شاه کلیدی را توان گشودن نیست
بند شیرینی است
بند عشق را می گوییم
می دانی من از همه فاصله گرفته ام
زندانی ساخته ام حصارش با خاطره هایت
به همان مرزهایت هنوز پایبندم
به تیر ابرویت گرفتار
حدیث من حدیثمان سالهاست جاری است
و من «رهگذر» شوریده
هنوز در تو اسیر


اردشیر تتری

می‌خواهمت ،همچو تنی خسته که خواب می‌خواهد

می‌خواهمت ،همچو تنی خسته که خواب می‌خواهد
می‌جویمت ،همچو لبی تشنه که آب می‌خواهد
می‌پوشمت همچو لباسی به خیال، در خوابم
آواره‌ام، خسته تنم ،خسته مجال می‌خواهد


ابراهیم خلیلیان

نه در سکوت تو ، من ترانه زدم

نه در سکوت تو ، من ترانه زدم
نه رونقی به صفای آشیانه زدم

نه خلوتی برای   خستگی شدم
نه خنده از سرور مستانه زدم

ماه در آسمانم به خُسوف نشسته است
به نور شمع، نوش گفتم و پیمانه زدم

نه در دل شب، سحرم جوانه زده
نه ره ز دوری به این میانه زدم

چو باد، گم،  در کوچه‌ خاطرات‌ شدم
سرودِ گمگشته، به یاد فسانه زدم

نه دل، به باغِ شکوفا سپرده ام
نه بوسه‌ای، بر لبِ جوانه زدم

به وَهم شب، رهگذار اشکم شدم
شبیه ابر، باران به ترانه زدم

نه دست یاری زِ کس، گرفتم باز
نه نغمه‌ای خوش، به هر زمانه زدم

طلوع اگرچه به چشمم حرام شده
به سُرمه‌ی شام، قلم به پیاله زدم

هنوز در دل، غزلی شکسته‌ ام باز
برای آمدنت سه نقطه به جای ترانه زدم


مهدی سمرقندی

همه جا می بینمت

همه جا می بینمت
در ذهن پر آشوبم
و بی خوابی های مکرر
حتی در فنجان چای
وقتی می نوشمت
و هوایی که
تو را نفس می کشم.


#مطهره احمدی