جزر و مدّی با جنون، مهتاب را بوسید و رفت
صخره را امواج را ،دیوانه ی خود دید و رفت
من گمان کردم که قویی ، مژده آورده مرا
بوف کوری بود در فصل خزان،نالید و رفت
بر ضریح چشمهایش بسته بودم من دخیل
از نگاهم خمره ی اشراق را دزدید و رفت
من برایش رامشی از جنس گلهای بهار
غنچه های ذوق را از دامن من چید و رفت
از لبانش شعر میچیدم چو یاس از باغ گل
چون نسیمی دور روح خسته ام گردید و رفت
من گمان کردم که مرهم میشود بر داغ دل
او نمک بر زخمهای کهنه ام پاشید و رفت
رعد و برقی بی ثمر، افکنده آتش در دلم
سوخت باورهای من را، با دلش جنگید و رفت
مرغ جانم بیقرار نورِ چشمِ مستِ او
با عتاب از روزن جان بر دلم تابید و رفت
ارمغانش کوله بار رخوت و رنج و ریا
نسخه ی ابهام را بر قلب من پیچید و رفت
من برای طرح لبخندش سرودم شعر نو
غرّه شد از شعرهایم، بر خودش بالید و رفت
در خیالم چشم او آبستنِ عشق و امید
گشت فارغ، در دلم نوزاد غم زایید و رفت
جمیله اتکالی شربیانی
همشانه ی شعر سر به مهتاب بزن
لبخند و بغل به لحظه قلّاب بزن
با قافیه تا نگاهِ خورشید برقص
با واژه لگد به بختِ غمساب بزن
مریم کاسیانی
لبخند زدی و با خدا خندیدم
روییدی و با شکوفهها خندیدم
با بوسهی تو بهشتِ دل معنا شد
با هر تپشِ عشق و صفا خندیدم
مریم کاسیانی
تا تو
در من نفس می کشی
نگرانِ برآورده نشدنِ هیچ آرزویی
نخواهم بود
قول می دهم.
#مطهره احمدی
در وادیِ مجنون شدگان، نیست بهاری
باغِ گل اگر بود، فقط خار تو بودم
تن مانده کجایی، که شفا از تو بگیرد
از دردِ جنون، لیلیِ بیمار تو بودم
#مطهره احمدی