عاشقان را عشق بازی خوش تر است
هم دم و دلبر نوازی خوش تر است
عاشقان را چشم براهی خوش تر است
همچو مجنون سینه چاکی خوش تر است
عاشقان را نغمه خوانی خوش تر است
در نیستان تک نوازی خوش تر است
عاشقان را شمع بودن خوش تر است
از برای یار، سوختن خوش تر است
عاشقان را غمزه چشمی خوش تر است
همچو منصور سر بداری خوش تر است
حسین محمود
بی مقدمه با چشمانت
بی مقدمه با دلم
در آنی
رفتم
تا ته شدن و ماندن و گشتن
ای که همه ی جانی.....
تمام احساسم .......
همه ام به من گفت
که تو
خودِ خودِ عشقی
پس حالا که چنین است
مقدمه چینی نمی خواهد
بگذار بگویم
با دلم
چشمانت را
و خودت را
برای خودِ خودِ خودم
دوست می دارم
دوست می دارم
دوست می دارم
حسین گودرزی
بین دو هلال
استجابتی ست
که
ابهامِ سحر
در چرخ قرنها را
میان تار و پود بافتهای یک ماه
از پنجره ی کوچک یک شب
بر سر الف
که پشت سرش الفباست
و پیش رو راه و رسم
و کشف باطن بر ظاهرست
و سیاهی ابریشم بر
شِعار
مِسک یارست
به زنجیر مشترک نور و تلألؤ
بر تمام
ضمایر آشفته از باد
چون نسیمی نی زنان
یا عطر پیرهن پسری بر چشم یعقوب زمان
خواهد نواخت
حالا هی بگویند گرگ یوسف را
دریده است
باز
(من از دعا لب خود بسته گفت و گوی تو کردم)
و شنیدم
که
قهر مرگی میوزد بر قبیله ای
و امید
آبشاریست
که از غمزه ی چشم و ابروی قالب سخن
جاریست
فرهاد بیداری
امروز...
از مادر زاده شدهام
پنجم خرداد هزارسال پیش
با کودک درونم
زیستهام
و در انظار
گاهی...
دیوانه نمودم
روزها عشق را طلبیدم
و آنطور که دوست داشتم
دوست داشته نشدم
از عاشقی گفتم
بیمهری دیدم
در آرزوی آغوشی ابدی
سمفونی روح را
نواختم
چرخیدم
در سماعی خدایی
نامههای ابدی
نامههای عاشقانهای
که نوشتهام
بیمخاطب
در رویا پروراندهام
مهربان و سادهدلی را
چوخویشتن
همزبانی نیافتهام
دلی که نسپردهام
که برایش بخوانم
نامههایم را
شعرهایم را
هنوز جاهای زیادی نرفتهام
کوههایی که ندیدهام
جنگلها را نگشتهام
سفرهایی که نرفتم
زندگی را
زندگی نکردهام...
خاطرههایی
که مرا گم کردهاند
دوستتدارمهایی
که نگفتهام
در زادروزم
خواب دیدهام
سرزمینی را
غرق نور
رنگینکمان
دریا و آسمان
راههای نرفتهای
درپیش
آغوش گرمی...
زندهام
به رویاهای نزیستهام
ترانههای نخواندهام
شعرهایی نسرودهام
نامههای عاشقانهام
سرزمینی که ...
مرا به آغوش میکشد
زنده به آغازی دیگرم
پروانه محمودی
نَفَست بهتر از سکه طلا عمرت سلامت
خداوندت دهد به تو باز هم علم قضاوت
جان به فدایش زهرا کند دختر بابا
زهرا به قربان وصی پدر می رود در قناعت
چشمان خمارت از عشق خدا گفت فقط بس
سلام بر مولای غدیرمان باشد مولای عدالت
قربان آن پدر رفت که حجه الوداع گفت
قربان آن همسر شود که می دهد به زهرا درس ولایت
اطاعت از علی اطاعت از او بعد پیمبر
الله ولی باشد و مولا علی می شود خود امامت
سلام بر تو هنگام قنوت و قیامت
سلام بر شیعیان تو باشد و بر حاجیانت
سنگ بر شیطان زنند و از شیطان نترسند
هوا پرست نیستیم و بده به ما باز درس انسانیت
غریبه هر چه مال جمع کنی گذاری و می روی
پس جوری زندگی کن روزی ات باشد اندازه کفافت
اعظم زارع