از دوست و از دشمن و بیگانه نپرسید
هر روز چه می کردیم ، با کی و کجاییم..
بر شانه کشیدیم فقط پیکرِ غم را
از قدرتِ عشقست هنوزم سرِپاییم...
فرزانه فرح زاد
،در پشت قله های ناپیدا،
وقتی که دلم می لرزد،
طلوع نگاهت تمام می شود،
و از تابش شب پره های چشمانت،
کویر لرزان لبهایم،
به خواب چشمه ی زلال ان یکادُ میرود،
در کابوسِ مجردِ بستری سرد،
از خواب سحر رهیده ام،
و دیگر ناپیداست،
زیبا دلی که از دستِ دلم پریده است،
آن روز که انگشت هایم برای لمس نگاهت سوخت،
گلبرگهایِ خواهشم پژمرد،
و همه ی خاطراتم،
در فراموش خانه ی ذهنم تمام شد،
محمدعلی افضلی
خودمو خیلی شبا، توی آینه میبینم
ساعتا رو صندلی، جلوی اون میشینم
وقتی چشمام روهمه، سیاهی پیدا میشه
ذهنِ من مسافرِ همه ی دنیا میشه
من که عادت ندارم، خوابِ راحت ندارم
زندگیم میگذره و حتی ساعت ندارم
حواسم پرته اصن، نمیدونم که کجام
نمیدونم به خدا، میرسه دیگه صدام
چراغی توو خونمون، دیگه روشن نمیشه
چیزی مثلِ تاریکی، دشمنِ من نمیشه
تاریکی سمتِ خودش، منو دائم میکِشه
نمیرم به راهی که، دلِ اون راضی بشه
من که عادت ندارم، خوابِ راحت ندارم
زندگیم میگذره و حتی ساعت ندارم
حواسم پرته اصن، نمیدونم که کجام
نمیدونم به خدا، میرسه دیگه صدام
علیرضا صانعی
مرگ،
زنیست سپیدپوش،
با موهایی از مه
و گامهایی نرمتر از خوابِ عمیقِ زمستان.
نه داسی در دست دارد
نه فریادی در آستین،
تنها میآید
در سکوتِ سحرگاهی
وقتی که نفسها
شبیهِ آهِ آخرِ باد،
بیصدا میلغزند.
مرگ را دیدم
وقتی چشمم،
دیگر قابِ صورتِ هیچکس نبود
و صداها
چون برگهایی پوسیده
بر ذهنم فرومیریختند.
او نشست
کنارم
مثل مادری که بچهی تبدارش را میبوید
و آهسته گفت:
«تمام شد.
دیگر نترس.
دیگر صدا نیست.
دیگر درد نیست.»
و من،
با آرامش
سرم را بر زانویش گذاشتم
و خواب رفتم
برای همیشه...
ساجده خنافره
دلم به جای پریدن بمان و خانه بساز
درون پیله ی خود باش و آشیانه بساز
شکسته کاسه ی صبرت به دست خاطره ها
تو کم نیار عزیزم در این زمانه بساز
شکست و درد و صبوری به از زمان وفات
تو از تباره ی دردی به تازیانه بساز
مسیر عشق خیالی نمی توانی یافت
برای بودن و ماندن بیا بهانه بساز
تو را چه سود بچینی ردیف و قافیه را
من از غزل به ستوهم بیا ترانه بساز
نسیمعطایی