جا مانده ام
مثل مسافری از قطار
مثل زخمی بر لب
مثل زنی در سیاه چاله تاریخ
پونه چایچی
از شوق، طپش قلب بنشست وبه خاست
وازدیدن توجامۀ او نوشده که بی پرواست
فرسوده شده است ونا توان احوال وجود
جزدل که همچنان می طپد وپا برجا ست
عبدالمجید پرهیز کار
شبیه کفتری زخمی و از اندوه سرشارم
که جغد پیر ویرانه،کمر بسته به تیمارم
رگم را می زنم، شاید که این وسواس بر دارد
برای لحظه ای کوتاه ، دستانش از آزارم
چه کردی با دل دیوانه ی مجنون عسل بانو
که شب را تا سحر ، با گریه های خود کلنجارم
به چشمانت قسم، هرگز نخواهم مرد گر روزی
سرم را بر حریر نرم آغوش تو بگذارم
مرا در آذر چشمت بسوزان این جهنم را
من از صدها بهشت آرمانی دوست تر دارم
لبم را می فشارم بر لبم ، در قاب آیینه
عوض کرده است عشقت تا جنون محض رفتارم
کجایی تا ببینی هر شب از اندوه دلتنگی
به روی شانه ی دفتر ، چگونه شعر می بارم
محمد علی شیردل
دارم از تو می نویسم از تو ای مهاجر من
از تو که هجرتُ خوندی یه شبه به خاطر من
تو باید منو ببخشی رفتنت تقصیر من شد
تن تو به خاطر من سهم آواره شدن شد
اگه تو قصه نبودم تورو این جاده نمی برد
من باید می رفتم اون وقت که به تن فاصله می خورد
من باید می رفتم اما تو شدی مسافر شب
گمونم طاقت چشمات ته کشید به خاطر شب
رفتی و زخمی گذاشتی تن کوچه رو با رفتن
جای پاهای تو مونده هنوزم رو دفتر من
برف و سرما و زمستون همه شعرامُ قفس کرد
دیگه بعدِ رفتن تو دل من مرگُ هوس کرد
دارم از تو می نویسم که همیشه موندگاری
توی این قلب شکسته م تا همیشه جاتُ داری
فائزه دهقان
من از تو یک دیوانهِٔ مجنونِ زخمی ساختم
و غلـط بود آنچه من بر جانِ خـود میبافتم
گرچـه من در لحظه ای، از یاد میبردم تو را
پشت هر ازخود بریدن ، من تورا می یافتم
تـو تبـر بر دست ، بر جـانِ دلـم افتادیو
من برایت خـانه در جــان، آرزو، میسآختم
من به جنگـی نابرابر با سپـاهی از غمت؟!
نازنیـن با تـو نجنگیـدم ، سپـر انداختم
تاس بر تاس دلم، هی پوچ می آید چرا؟!
من نجنگیـده برای تـو ، تـو را هم باختم
ساناز زبرشاهی