شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود،
زندگی یعنی چه !؟
مادرم سینی چایی در دست،
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم، تکه نانی آورد،
آمد آنجا، لب پاشویه نشست،
به هوای خبر از ماهی ها
دست ها کاسه نمود، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد، به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد،
تکیه بر پشتی داد، شعر زیبایی خواند،
و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی ست که در ما جاری ست
زندگی، فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا، جاری ست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن، به همان عریانی، که به هنگام ورود، آمده ایم
قصه آمدن و رفتن ما تکراری است
عده ای گریه کنان می آیند
عده ای، گرم تلاطم هایش
عده ای بغض به لب، قصد خروج
فرق ما، مدت این آب تنی است
یا که شاید، روش غوطه وری
-از اشعار کیوان شاهبداغی
بی تو منم خاطرهای سوخته
در دل آتش به تو جان دوخته
هرچه شنیدم همه تردید بود
هر که بدیدم همه تهدید بود
آمده ام تا که بگویی بمان
تا تزنی دم نروم از میان
هر که مرا دید به هم ریخت رفت
در گذرم سایه بیاویخت رفت
شعر مرا برد به جایی که نیست
مردهتر از خویش خدایی که نیست
با تو اگر شعر جنون میشود
بی تو همه حسرت و خون میشود
بغض تو از حلقه حلقم گذشت
خون شد و از سینه من بازگشت
حرف بزن تا که نفس زنده است
شعر من از نقش تو پاینده است
حرف بزن تا که شبم رد شود
رنج در این کلبه مردد شود
دست به تعزیت خود میبرم
روضه تقدیر خودم میخرم
نه به دعا معترفم نه نجات
دین من از حادثه دارد ثبات
مرگ همان واژه ای تکراری است
زندگی ام باعث بیماری است
این منم این آخر خط بی کسم
شمع شدم سوختم از هر کسم
گرچه در این حادثه ویران شدم
در غم تو پاک و مسلمان شدم
سجده بکردم که مرا بنگری
کفر و دروغ است ولی می خری
من که خودم ریشه فریاد شدم
از تب و طوفان که آزاد شدم
سایه ات افتاد به دیوار شب
صبح من افتاد به آوار شب
چای بریز از غم و لب دوز کن
با تپش و خون به دلم سوز کن
حرف بزن مرگ برایم کم است
شعر تو از آواز این عالم است
پای خودم شد که به بندم زدند
شانه نشد موی بلندم زدند
شعر نه تقدیر و تعبیر شد
خواب بدی بود به زنجیر شد
آخر این قصه همش خاک بود
شعله بیفروخت ولی پاک بود
من به جنون ختم شدم بی صدا
شعر که شد مرثیه ای بیدوا
محمد خوش بین
دوربین هست
صدا هست!
لبخندی بزن..
و مرا در آغوش بگیر!
و بُگذار این سکانس
عاشقانه باشد