به فراسوی خیال
در دفتر شعری که از جنس نهال آرزوهاست،
هر بار می نویسم
به الفبای سرخوش در پناهگاه ویران به ملالم
نام تو را ،
الفبایی که به ایمانند
قدرت استخوانِ در گلو را
به پیکره ی دهانی که
بوی بوسه ی توبه دارِ تو را می دهد...
و این شیوه ی بازی واژه هاست که سکوت رویای شب زنده داران را
همواره به نجابت اند.
عادل پورنادعلی
گفتم: «میخواهم شعری بنویسم
زیباتر از چشمهای تو»
خندیدی و گفتی: «نمیتوانی!»
نوشتم و دیدم؛
همهی واژهها در آن غرق میشوند…
حمیدرضا سلیمانی کارکن
روزی دیر می شود
برای ناگفته هامان
همانروزکه قافله ی عمر
به مقصد رسیده و
رنج سفر بر سپیدی تارهایمان عنکبوت بسته
نگذار آن روزِ دیر، برسد.
گفته ها را باید گفت؛
آنکه نخواست بشنود
قافله را باخته...
و زنجیری که از ناشنیده
بر گردن آویخته...
راستی دلم تنگت شده
تنگ بازگویی حقایق ها
می ترسم تو خود پشت
این حقایق ها پنهان باشی
و من در سودای راز گویی به سوی تو غرق شده باشم.
فاطمه ستاره
شهرِ غریب و عطر موهای تو
حال نداشتنت برام باز تداعی شده
دورترین خاطرات گذشته
خواستنتو و نبودنت چه انتزاعی شده
زخم زدی به روزگار و این زمونه ی من
رفتن تو زخمِ دلم شد و بهونه ی من
خالی شدم از مرهم زخمِ دل و، خواب وخیالت
پر بودم از حسی، که هستم همیشه دو بالت
واهی شد اون حس و خیالم
که دیگه ندارمت کنارم
سخت تحمل میکنم
میگذره این روزای روزگارم
خزر رسولی
برای از تو سرودن خیال کم دارم
هوای تازه و طبع زلال کم دارم
هنوز مانده سرایم سلیس و سره و ناب
برای وصف وجودت کمال کم دارم
هزار سعدی و حافظ برای شَعر تو شعر
سروده اند و من آن شور و حال کم دارم.
من از کویر تنت جان به در نخواهم برد
تو گرم مثل جنوبی شمال کم دارم
شراب می چکد از گوشهء دوتا چشمت
غلط شنیده ای آب حلال کم دارم
به دینت از سرِ اجبار آمدم، گفتی
نماز و بانگ اذان بلال کم دارم
تکیده گونهءمن چون ندیده ام ابروت
که روزه دارم و شرعأ هلال کم دارم
علوم جبری و منطق دلیل بودن تو
ولی برای وصال احتمال کم دارم
به بندبند وجودت به نور و چشمه و گل
قسم که بی تو فقط ارتحال کم دارم!!
گستهم کیانی