کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

به نظرم چند لحظه

به نظرم چند لحظه
نگاهت بیشتر نکردم
هر لحظه برایم عالمی از زمان بود
تکه های زمان را
به عنوان شیشه عمرم دانستم
هر تکه با من سخن داشت
خواب و رویا
بیداری و حقیقت
شادی و نشاط
غم و هجران

نمی دانم چرا هر لحظه
برای من عاشق
عمری گذشت
با لبخندت گرم شدم
با غمت سردم شد
با رفتنت غم عالم
بر دلم نشست
با حقیقت وجودت
بیداری جانم را یافتم

چه سخت است فراق
چه خاکستری است
دفترچه خاطرات فراموش شده
چه بهار در لحظه خزان گشته ای
چه روز بی خورشید
شب بدون طلوع ماه
درد دوری و داد از فغان تنهایی

دلم آشوب
ذهنم خسته
روحم سرگردان
کوچه‌های بن بست
چند قطره جانم
در حال خشکیدن است
آخر چرا من نشکفته پرپر شدم؟

تکه های زمان
را به هم خواهم رسانید
شور و اشتیاق اولین دیدار
در کنار پنجره شیشه رنگی
را دوباره املا خواهم گفت
عشق آمد
آن مرد عاشق شد
معشوق مستانه رقصید
لحظه ها در وصال متوقف شد
لبخند بر لب من و تو جاودانه شد

قصه عشق من
قصه هزار یک شب
شهرزاد قصه گو است
هر آن بار گران دارد این زمان
هزار گل رز و زنبق و نسترن دارد
ابن گلشن روزگارم

امید را سبز خواهم کرد
جوانه های عشق خواهم رویید
از هر شاخه درخت اقاقیا
من به همان لحظه اول خوشم
که دل و جان سپردم به او
اگر هم نمانم به عمر مابقی
خرسندم به چشیدن طعم عاشقی
که فانی نشود هر لحظه
حال لیلی و مجنون
فرهاد و شیرین


حسین رسومی

من از پاییز رنگارنگ میترسم

من از پاییز رنگارنگ میترسم

چو‌ برگانی
که دل دادند
به این سرخی
به این پاییز رنگارنگِ پر نیرنگ

و ناآگاه از فرجام
این دلداگی ،
آرام ،

به مسلخ رفته و
سرهای سبز خود
به این نامرد ،
به این سوزنده
باد سرد پاییزی
سپردند و
جان دادند و
خشکیدند

جدا گشتند از
دستان پر مهرِ
درخت عاشق ِ
این برگ‌های سبز

و بعد از مدتی
سردر گمی در آسمان

بر سینه سرد زمین
بر خاک افتادند

و زیر پای عابرها
شکستند و

صدای این شکستن شد
صدای خش خش برگان
همان آهنگ‌ پاییز ی

همان فصلی
که سرتاسر همه
رنگ‌ است و
نیرنگ است
و اما سرو ها
از دیرباز با قامتی افراشته
هستند و خواهند بود

درختانی که با برگان خود

دیرینه عهدی
جاودان دارند

و برگانی
که پرچم دار یکرنگی
همیشه سبز هستند و
همیشه سبز
می ماند

بهر فصل و بهر حالی
وفا دارند

نه دل بر باد
نه بر رنگی
نه بر بیگانه میبندند

همیشه سبز میمانند
همیشه سبز میمانند

نادر بهبودی

ای بغض فروخورده در شب‌های بی‌پایان،

ای بغض فروخورده در شب‌های بی‌پایان،
میان دیوارهای خاموش،
حضور تو سایه‌ای از گریه است،
که در آغوش باد، سرگردان مانده.

پرده‌های مه گرفته،
رازها را در سکوت می‌بلعند،
و شب، با اندوهی سنگین،
نامت را در طنین قطره‌ها می‌نویسد.

ای بغض فروخورده
در تلاطم اشک‌های پنهان،
در خیابان‌های بی‌رهگذر،
نفس می‌کشی در باران،
و در انعکاس شب، گم می‌شوی.

دیوارها با خاطرات تو شکاف خورده‌اند،
و زمین، با هر قدمت،
زخم‌های خویش را تازه می‌کند،
در عبور از خلأیی که تو را در خود نهفته است.

ای بغض فروخورده
بر حنجره‌ی شب حک شده‌ای،
در صدای بی‌قرار واژه‌ها،
در سکوت روزهای تهی،
حقیقتی در التهابِ جاری‌ات نهفته.

سایه‌ها شعر تو را زمزمه می‌کنند،
در آستانه‌ی طلوعی که نمی‌رسد،
و ستارگان،
تنها فانوسی برای خاطرات دوردست تو می‌شوند.

در آوار روزهای از دست رفته،
چشم‌های تو در قاب پنجره،
آینه‌ای از بغض‌های خاموش است،
که سرانجام،
در فریادی رها خواهد شد.

زمین صدای گریه‌ی تو را می‌شنود،
و باد،
نامت را در گوش شب فریاد می‌کشد،
اما هیچ کس،
به عمق زخم‌های تو نخواهد رسید.

شعر، با اشک‌های تو آمیخته،
و در هر واژه‌ی سپید،
ردپایی از اندوهت باقی مانده،
که در هجوم سایه‌ها،
باز هم به خاموشی می‌رسد.


محمدرضا گلی احمدگورابی

ز بس که چرخید این عقربه

ز بس که چرخید این عقربه
بر گِردَ یک پوچ ، این همه !
میخی که ایستا بود به ساعتم
از جا کَنده شد
ساعتم افتاد بر زمین
عقربه ، او که دورِ ثانیه اش
می گردید !
پرید ، خورد به شیشهِ پنجره
تکه های شیشهِ پنجره هم
پرواز به سوی زمین !
آمدم ، جمع کنم خُورده های شیشه را
انگشتم که کوک می گرد این عقربه
هر دوی ش برید
در همین گیر و دار ، صدائی از بام به گوشم رسید
خورشید بود
ز بس چرخیده بود سرگیجه وار
یال قرمز خود
در نیمه تاریک آبی آسمان
به دوش می کشید
روز به پایان راه خود رسید
نالهِ ساعت ، هنوز هم به گوش
می رسید ...

سعید رضا علائی

کودتا چی می شود دل تا که بی‌دلبر شود

کودتا چی می شود دل تا که بی‌دلبر شود
فعل هرگاه از زمان افتد، فقط مصدر شود

باز استعمار چشمت مالیاتی وضع کرد
نرخ ارز با هر نگاهت باز بالاتر شود

اعتراضت در زن، یک بایگانی ثبت شد
یک دبیرخانه غزل از شعرها پرپر شود


شاعری از قطب می‌خواهم بگوید حال من
حال من ای کاش با احوال او ضربدر شود

پای من سیگارهایم تا به آخر سوخت بعد
شمع هم در پای پروانه شب آخر شود

من که می‌نویسم، ستاره کار شب‌های من است
ورنه هر مستی تواند راوی ساغر شود

از آنارشیست لبانت تا رژه بر قلب‌ها
رد خونت روی پیراهن برایم شر شود

مست می‌خواهی دو چشم باد پیمای مرا
کار شیراز و شراب حافظ و خلر شود

والی گیلان و مازند شعر می‌خواهد چکار؟
یک خزر پر از غزل خود عاشق بتگر شود

خدایار قلیزاده