کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

خرامان خرامان می‌آیی

خرامان خرامان می‌آیی
با چشمانی پر از غرور
که امیدی در آن غوطه‌ور است
لب از شکایت‌ها باید بست
گرچه در کشتن خویش استادم
اما نه،
من جادوانه خواهم مرد
و از برای این همه یکرنگی
گل هدیه به چشمانت
سبد سبد

رضا کشاورز

بیا نگاه کن

بیا نگاه کن
آفتاب اینبار از غرب طلوع می کند
و ستارگان
عاشقان زیرکی هستند
که در دل آسمان
ضربان‌شان را به رخ یار می‌کشند

بیا نگاه کن
کجای جهان را سراغ داری
که پروانه‌ها خود ،شمعی روشن کنند
و دیوانگان
عاقل‌ترینِ انسان‌ها باشند

اصلا
تا ابد هم به فرض
با گنجشکان عاشق هم‌قدم شدی
اصلا تو
تجلیِ تمام ناخودآگاه انسان !
ظرافت برگ‌های رقصان پاییزی را
چگونه اندازه می‌گیری ؟

باید دیوانه بود
من
به اندازه‌ی تاریخ یک شهر مرزی
دوستت دارم‌ها را شنیده‌ام
در قطب جنوب
ستارگان عاشق را دیده ام
در دریای مازندران
طلوع آفتاب را از غرب دیده‌ام
و در میان کتاب‌های کهنه
دیوانگان عاقلی را دیدم
که شاعر بودند

بهروز صباغ

جاییست که دیگر سرما مجوز حضور ندارد.

جاییست که دیگر سرما مجوز حضور ندارد.
جایی، میانِ آغوش تو...

مریم جباری

هرچند که یک عمر به سوی تو دویدم

هرچند که یک عمر به سوی تو دویدم
جز وادی بیراهه به جایی نرسیدم

دردا که دراین پیرهن کهنه اسیرم
هرگز تنم اینگونه غریبانه ندیدم

پیمانه ی می هست و یا خون دل من؟
اقبال من این بود که از هر دو چشیدم


مجموعه ی اضدادی و در فهم نگنجی
مجهول شبیه تو نه دیدم  نه شنیدم

ای عشق به همراه توام گرچه در این راه
از عالم و آدم همه جا طعنه شنیدم

طیبه حسنی

در خوابی بی‌نام،

در خوابی بی‌نام،
پای بر زمینی نهادم که در نقشه‌ی هیچ بیداری نبود،
جایی که نام‌ها چون بخار از خاطره برخاسته بودند
و سنگ‌ها زبانِ مردگان را حفظ کرده بودند.

روستایی از خون ریشه داشت
و قبرستانی که نفسها را در گلو خفه می‌کرد.
مسجدی آن‌جا بود
نه برای نماز،
که برای خاطره‌های تبعیدشده
خانه‌ای با سقفِ دعاهای فراموش‌شده
و دیوارهایی از نگاه‌هایی که سال‌هاست در خاک خیره مانده‌اند.

اذان برخاست،
نه از مناره،
که از گلوی زخمی زمین،
و مردم، سایه‌وار
با شمع‌هایی که انگار برای روشن‌کردن ظلمت وجدان‌شان بود،
وارد خانه‌ی حرام شدند،
خانه‌ای که در دلش،
قبرهایی بود بی‌نام، بی‌نماز، بی‌غفران.

می‌گفتند سال‌ها پیش،
باد صدای تیر را آورد
و عدالت،
دست در دست سوءتفاهم،
دو تن را ربود
و زن، باردار بود،
و جنین،
نفس‌نکشیده، در دل حسینیه دفن شد
بی‌غسل، بی‌پذیرش، بی‌خداحافظی.

شب‌ها،
در مهی که تنها برای چشم‌های خاصی می‌رقصید،
زنی می‌دوید،
از حسینیه تا قبرستان
دنبال نوزادی که هرگز گریه نکرد،
دنبال بخششی که هرگز نرسید.

و بعدها،
مردم فهمیدند
اما فهم دیر رسیده بود،
حالا حسینیه فقط در شب‌هایی خاص
در می‌گشود،
با آیین‌هایی پوشیده در سکوت،
و روستا هنوز
زیر لب،
برای آن زن لال،
مرثیه‌ای زمزمه می‌کرد
که هیچ‌کس یاد نگرفته بخواندش.

ستایش توانا