تو در خودت
جهانِ دیگری داری
چشمهایت...
آه ،امان از چشمهایت
گویی وطن است و
من دور از آن
مروت خیری
زندگی جز رقص یک مردار در ویرانه نیست
در خیال ما نمیگنجد ولی افسانه نیست
جوش دل را در سری افلیج پنهان کرده ام
دل به نامحرم سپردن شیوه ای رندانه نیست
در قفص زیبا ترم وقتی که در آزادگی
دام بسیار است اما صحبتی از دانه نیست
لختگی باشد، بهایِ خونِ فهمِ ادعا
هر که دیوانه نباشد مطلقا فرزانه نیست
سَر به سَر با سَر دویدم سَر نیامد مثلگی
سَر به سِر بخشیدم و دانستم او در خانه نیست
جابر دلسوز قراملکی
زدم بر خیال و گذشت پارسال و امسال کار آخر شد
روزِ جدایی و شبِ غم ماه، ماه آخر شد
عاقبت در رسیدن گرما تابستان آخر شد
آن همه رنج و گرفتاری که سال ها میفرمود
پارسال نشد دی و بهمن و اسفند و فروردین گذشت اردیبهشت آخر شد
شُکرِخداوند بزرگ را که به اقبالِ زمزمه آرش شد
گو برون آی ماه که کارِ شبِ تار آخر شد
صبحِ امید که پس پرده غیب بود آشکار شد
همه در سایه دیوار نهان آخر شد
آن پریشانیِ شبهایِ دراز و غمِ دل
قصه ای بود که به لطف کرم یار آخر شد
باورم نیست از بد قولی روزگار هنوز
که به تدبیرِ خدا غم، غم آخر شد
ساقیا لطف نمودی دبه هایت پربار باد
امیر ارسلان فلاح
عاشق رنگ چشات که منو دیوونه کرده
عاشق زنگ صدات که منو ویرونه کرده
نفسم بند به تو ای آروم جونم
نفسم بندبه توای مونس و سنگ صبورم
این تویی که با اومدنت زندگیمو نقاشی کردی
هرچی گل قشنگ بوده توی قلبم کاشتی و هی آبپاشی کردی
گل عشقت از تو قلبم قد کشیدو خونه رو گلستونش کرد
درو دیوار خونه پر عطرتو شد و همه رو حیرونش کرد
تو نمی دونی کی هستی که منو شاعرم کردی
شعرهامو نخوندی اما توی حرم ت زائرم کردی
عاشقم من
عاشق ناز نگاهت
عاشقم من
عاشق صورت ماهت
بمون برام که بی تو نفسم میگیره
همه قشنگیهای دنیام به بودن تو زنجیره
فریبا دهقان
ناامید میشوم
ولی بهجای خشم و تنفر
سکوت میکنم
لبخند میزنم
و به درون قلبم پناه میبرم
شجاع میشوم و بی تعلقی پرواز میکنم
میروم و دیگر بازنمیگردم
به آنجا که روح من در سادگی خویش
بی شکل، درخشان و بی انتهاست
چون شمع خواهم افروخت
تاریکیها را خواهم نواخت
و هر ذره را با عشق در آغوش خواهم فشرد
پرواز میکنم
اما دیگر هیچگاه به تن محدود زمین
باز نخواهم گشت...
خداحافظ ای کولیان آواره
و ای درختان و زمین و آسمان
خسته ولی پایدار
خداحافظ...
نجمه پاک باز