کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

عشق، رنگین‌کمانی‌ست

عشق، رنگین‌کمانی‌ست
بر گوشواره‌های نگاهت
لب‌هایی که وا می‌شدند
و بوسه می‌چکید.


سیدحسن نبی پور

به عشقِ تو گرفتارم ، چو آهویی که در بند است

به عشقِ تو گرفتارم ، چو آهویی که در بند است
و نازت را خریدارم که صد گوهر به تو بند است
در این دوران کجا یابم کسی چون تو؟ چه بی تابم
و دل را تا کجا بندم به تو ؟ ای ماه شبهایم
قفس تنگ است، میدانم ... زمین سرد است، میدانم ...
تو با این حال و احوالم چه کردی؟ عشق جانانم
من آن روزی ، که افتادم ، پی زُلفت در آنهنگام
تو را مستانه آوردم درون سینه ام ، با کام
و کام تو چنان بر روح و جانم رخنه ای انداخت

که تا جان در بدن دارم ، تورا میخواهمت تا شام
صبح زیبا، زِ زیبایی تو، مبهوت است
جام عشقم ، ز شرابِ لبِ تو ، لبریز است
تو آغازی و آوازی ، تو یلدایی و پائیزی
تو در سرما و یخبندان قلبم ، همچو خورشیدی
تو بر قلبم ، چه خوش تابیدی از آن کورسوی ناامیدی

میثم بابادی

بی گمان زیباست آزادی

بی گمان زیباست آزادی
اما زیباتر از آزادی، در بند تو بودن است
و زیباتر از تو، به تو نگریستن
و زیباتر از نگریستن به تو
دیدن نگاه توست، وقتی به سوی من می آید
دوباره نگاهم کن تا به چشمانت بگوید، نگاهم
جهان چیزی برای تماشا ندارد
وقتی که چشمان تو نیست
دنیای من با لبخند تو آغاز می شود

و جهانم با نگاه تو جریان می گیرد
مثل حالم که هنوز سرخوش است
از آن لحظه که چشمانت به جامم نظر کرد
و من فهمیدم زندگی زیباست
تا قبل از تو گمان می کردم
زندگی باری از ارزش های بی ارزش است
که خواسته و ناخواسته آن را به دوش می کشیم
اما من معنای زندگی را در تو یافتم
و زیبایی اش را
فهمیدم می شود یک بعلاوه یک بشود یک
و دو بعلاوه دو چهار نباشد
صفر می تواند بی نهایت ...
و در هیچ، چیز های بسیاری باشد
سکوت می تواند بلند ترین فریاد ...
و من بزرگتر از جهان باشم
و خوشحالم
بیا که خوشی هایم یک خوش گفتن با کسی را کم دارد
من با حضور خیالت هر روز چای می نوشم
و به تو خیره می شوم
و شعر می گویم
بیا که خاطره ها یک با تو نشستن را کم دارد
یک زل زدن به چشمانت را…
حداقل یک فنجان چای از دست تو گرفتن
و طعم عشق چشیدن را…
بیا تا عاشقانه هایم را از نگاه تو بچینم
و با موهایت سبد سبد غزل ببافم

سعید جلال فرد

به نام خدایی که مهرآفرید

به نام خدایی که مهرآفرید

زمین را و سقفش سپهرآفرید

به آب و زخاک سیه لحظه ای

نگاری به خوبی چهر آفرید


برای تمنای دلخستگان

به چشمان معشوقه سحرآفرید

زهرا روحی فر

ای‌عشق‌تو از جان من خسته چه خواهی؟!

ای‌عشق‌تو از جان من خسته چه خواهی؟!

مهمان شده از این تنِ تب‌دار چه خواهی؟!

آتش فکنی خرمن جان را
تو بسوزی

از قلب پُر از حسرت من باز چه خواهی؟؟


اکرم نوری