شب گذشت و ز تن خستهی جان پر زد گل
دم عیسی خبر از بیخبران داد به گل
زخمها بر جگر خاک چو مرهم میشد
مهر عیان گشت که شود آینهی منظر گل
نور برخاست ز دیبای نوازش، که زمین
باز تعبیر کند خواب ز سر تا سر گل
سینهی خشک زمین شعلهور از مهر بسوخت
زانکه از دست خزان، کشته شود بستر گل
دل چو آینه برگشت به دیدار صفا
کاش در باغ حقیقت بزند باور گل
روح آزاد شود، گر ره دل باز شود
کاش بند لب این خاک، نفس پرپر گل
دیده بگشای که خورشید به افلاک وزد
با نگه، جان جهان زیرِ نگاهِ تر گل
حق چو از مهر بشر را به رهایی بخشید
ما چو دریابیم که آورد خدا دفتر گل
مهر کاریم که افلاک به مهر خو گیرند
کاش دست زمان نور شود، بستر گل
حافظ از مهر توان یافت صفای دل را
تا لسانالحال تعبیر کند دفتر گل
حافظ کریمی
بالاخره
پس می زند،
سایهها را
و
در آغوش میکشاند
صمیمانه
خودش را
بله...
او
مثلِ همه
برای
کاری آمده بود.
سید ادریس حسینی
میروی وکس نباشد همدمم
جزدلی باکوله باری دردوغم
میروی حقّا که این برمن جفاست
جزتویی راعشق ورزیدن خطاست
می روی بارفتنت ازمنزلم
هیچ دانی که چه کردی بادلم
صورت ماه تورا گرچه دگرچشم ندید
عکس توحک شده درسینه ودرجاست هنوز
عجب مددکاری شدی قلب مدد جوی مرا
نسیم منصوری نژاد
گیرم که شدم شاه، این ذات گدا را چه کنم؟
با یاد جوانی که شده پیر به تنها چه کنم؟
گیرم که در این خان، شدم رستم دستان
با ننگ عظیمی که پدر کشته پسر را چه کنم؟
علی انتظاری میبدی
در جما ل فردا اثر از فردا نیست
در امروز که آمده نشانه فردا نیست
بیهوده بدل وعده فردا ها بدهیم
آید بسی امروز که همرهش فردا نیست
امروز بکوش فردا سراب است ومجاز
در فلسفه عمر امروز بی شک فردا نیست
عبدالمجید پرهیز کار