کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

یک من با یک او

یک من با یک او
فرق دارد تا فاصله ها
او در اوج
من در زیر موج
او سیر‌
من خواهش یک تکه ،،،

من درگیر با کمی داشتن
او لبریز از داشتن
من خسته از دویدن
او ایستاده در خط پایان
من در فقدان مهر ماه
او غرق در شادی شب مهتاب

چه بگویم ؟
از کوتاهی سفره
از میز ناهارخوری او
از پیاده روی اجباری
از پیاده روی پارک او
از ریزش تار مویم
از کمندی گیسوی او

یک یا یک برابر نیست
یک او یک دهم من
یک من یک یک یکان او
سینه من صندوقچه درد
سینه او خاطرات آرزوهای من
آب من شیر حوض همسایه
آب او آب آلو اورای دوست
قوت من اندکی نان بیات
شام او شام آخر بزم عاشقان

عشق من مرغ عشق
عشق او دلبر جانان
روح من اسیر یک ربنا
روح او درگیر با وجدان
جان من تلنگر یک پایان تلخ
جان او شیرین تر از بوی یاس

یک با یک برابر نیست
همه چیز من با همه چیز او برابر نیست
آخر من شاگرد حذف شده کلاسم
آخر او نابغه از فرنگ برگشته
مرکب من چوب دستی جادوگر
مرکب او اسب تک شاخ سیاه

یک با یک برابر نیست
اما یک من با هیچ دیگری جمع شود
یک او از جمع ما کم شود
یک او سیر است و فربه
یک ما در پی سیب نشسته
یک او مملو از میوه‌های استوایی
یک من خالی از سبد میوه له شده

یک با یک برابر نیست
یک من جیب بی دینار
یک او سرشار از صفر
یک من یک خالی
یک او پر از یک ، یک ،یک

شب من آسمانی پر از ستاره
شب او پر از خواب آسوده
شب من همش کابوس فردا
شب او بی خیال از فردا
شب من شلوغ از کمی جای خوابیدن
شب او همراه با تخت سه نفره

بابای من بدهکار زمان
بابای او طلبکار زمانه
مادر من گل رز پژمرده
مادر او گل یاس سپید
برادرم نگاهش به توپ چهل تیکه
برادرش فارغ از دغدغه نیاز

دوستم برادر نداشته
دوستش چند برادر داشته اش
مهرم اول پاییز سرد
مهرش ابتدای آشنایی با شومینه
یک با یک هرگز برابر نمی شود


حسین رسومی

طلوع را ندیدم

طلوع را ندیدم
اما چشمم پر از نور شد
دست‌هایم به چیزی چنگ نمی‌زد
اما چیزی در من محکم ایستاده بود
نه امید بود،
نه ترس
فقط حالتی از افتادن
در بی‌پایانِ بودن
و این بودن
همان زخم نخستین بود

که آرام می‌سوخت و می‌درخشید.

نازنین انبارکی

او که خوب رنگ میکرد

او که خوب رنگ میکرد
در روزی رنگ خود را باخت
چرا که میگفت
در روشهای فرو افتاده توان مان
در افتادگی جسم خموش مان
سعی و کوشش را دیگر چه حاصل
چرا که اگر تند بادی در افتد
آسیاب ها از کار افتند
گرد و خاکها در هوا چرخ زنان

تیره گردانند آب روان
تو ای آب صاف گوهری شکل
که روان بودی در فوران
حال که بسان آبی کِدر در آمدی
صد افسوس بر تو ای آه من
که این خشکیده های جسم مان
در این گیر و دار شدند آویزان
حال در فراسوی دل بیقرارمان
امیدمان است به بودنی دیگر
در لبخند و شادی
که در این صورتگری دوباره از دل
کاش با نگاهی به ستاره ها
و در ژرفای نگرش
به طلوع شفقی دوباره
علاج مان مرهمی کارساز باشد
بر زخم دیرینه این دل.

احمد رضا رهنمون

دل از نگاه تو، ای جان، خراب و ویران شد

دل از نگاه تو، ای جان، خراب و ویران شد
میان بادهٔ چشمت، هزار طوفان شد

درون سینه غم افتاد و بر زبان جان شد
میان خنده و گریه، دلم پریشان شد

نسیم زلف تو آمد، بهار را آورد
به شوق روی تو، این خاک هم‌چو کیهان شد


به هر چه غیر تو دل داده‌ام، پشیمان گشت
و هر چه غیر تو دیدم، غبار دوران شد

به سجده رفتم و دیدم تو در منی، ای دوست
نه قبله ماند، نه معبد، نه آسمان، جان شد

به دشت سینه‌ام افتاد نوری از عشقت
طلوع عشق تو، آغاز هر شبستان شد

شبی چراغ شدی، لیک صبحدم رفتی
چه سود؟ آمدنت نیز رازِ لرزان شد

مرا ز خویش مپرس، ای طلوع بی‌پایان
که با سکوت نگاهت، غروب ایمان شد

نه وصل ماند، نه هجران، نه آشتی، نه شکوه
که عشق، حادثه‌ای بود و بعد پنهان شد

مرا ببر به همان آستانِ خاموشی
به خلوتی که همان دیرگاه عرفان شد


مهرداد خردمند

سقوط پایان زندگی نیست

قصه ی عاشقی منو
فقط تقویم قدیمی تو صندوقچه
اتاق من می دونه
سقوط پایان زندگی نیست
این درس رو
از موجای دریا
که به صخرها می خورد یاد گرفتم

دکتر محمد کیا