دیشب از هجر تو فریاد کشیدم تا صبح
منطق از یاد برفت فلسفه چیدم تا صبح
~ ~
غرق در هندسه ی چشم و هلال ابرو
شکل پرگار شدم رسم کشیدم تا صبح
~~
بوسه را یک دو سه تا چانه زدم تابه سحر
از دکان رخ او ناز خریدم تا صبح
~~
شربتی از لب لعلش مزه کردم به خیال
سر انگشت خودم را بمکیدم تا صبح
~~
من به ابریشم موهای تو مشکوک شدم
بسکه دور تن خود تار تنیدم تا صبح
~~
مشرق و مغرب او گشتم و درشهر دلش
همچو مار گوشه ئ لبهاش خزیدم تا صبح
~~
شرح وصفش به جمال آمده بیرون ز شمار
مشق نامش به فراوان بنوشتم تا صبح
~~
بوی عطر بدنش شامه نوازم گردید
لای پیراهن او خانه گُزیدم تا صبح
~~
دلخوشم تاکه بیاید سر موعد بقرار
جامه برقامت رعناش بریدم تا صبح
~~
من خجالت زده گشتم به تقاضای خودم
پشت دستم به دندان بگَزیدم تا صبح
~~
ثبت در دفتر او نام خودم می دیدم
همه اوراق کتابش بدریدم تا صبح
~~
حاجی این شب چه شبی گشته دراز
سنگ بریخ شدم و قطره چکیدم تا صبح
عبدالنبی اکبری
در این عصرِ یخبندان
مدتها بود
تنها، دنبالِ هم می گشتند
عقربه ها
و قلم
غرق در خوابِ خرگوشها
ناگهان خون پاشید
بر صورت یخ زده ی زمان
قطراتِ خونِ سلاخیِ أمل،فؤاد، أحلام
و صدها فرشته نحیفِ سرزمین زیتون
با ساطورهای کُند دیوهای بی وطن
رگهایِ گردنِ قلم داغ شد
جوهرِ سرخ فواره زد
کلماتِ سوزان
بر صفحاتِ خشک غلتیدند.
دفترِ شعر گُر گرفت ، ذوب شد؛
نهرِی از گدازههایِ مقدس،
برای بیداریِ سیلابهایِ منجمد
جوشید.
اما در همین زمان،
مافیایِ بوقها
برای سمعکهایِ طلایی
سمفونیِ مرداب بازپخش میکنند...
ناصر صابر
یک تخت و یک شب دلانگیز،
با تو خطایی کردم،
در دل تاریکی،
چون نوری درخشیدم برات؛
احساسی عمیق و دردناک،
که در هر نفس، یاد تو را
به یاد میآورم بی وفا.
وقتی باز شدم، خود را دیدم
چون نوری در دل تاریکی میدرخشیدم.
عجب شبی بود، زیبا و دلنشین،
حالا من مانده ام و بوی ؛
عطر چارلی و عکس
تو که بیقاب شد عریان
در آغوشم
عاشقانه مینگریست.
شبی که یادش در دلم ماند،
یک شب شیرین و خاطرهانگیز،
چون من بودم بر تخت،
تو بودی و در ذهن خاطراتت.
در آن شب، صدای خندهات
چون نغمهای در گوشم طنینانداز،
چشمهایت، دو ستاره در آسمان،
در دل تاریکی، روشنی میبخشید
و دل من را به آتشِ وسوسه میکشیدند.
دستهایمان در هم گره خورد،
و زمان برایمان متوقف شده بود.
چقدر زیبا بود آن لحظه،
که عشق در دلهایمان میرقصید.
تپش های قلبمان
نفسهایمان در هم آمیخته،
و دنیا در آن لحظه کوچک شده بود.
یاد تو، همچون نسیمی لطیف،
در دل شب میپیچید و میرقصید.
من بیاد گذشته شیرین،
به یاد تو، به یاد عشق،
چشمهایم را میبندم و در خواب
در آغوش خاطراتت غرق میشوم.
چشمانم را میبندم و
در دنیای خیال، به پرواز در میآیم،
در آغوش یاد تو،
چون پرندهای آزاد.
در آسمان عشق پرواز میکنم،
اما به ناگه بوی
عطر چارلی که آن شب در تن تو
پیچیده بود،
مرا بیدار میکند
بوی عشقی خطا را
برمن یادآوری
میکند.
مهسا مشیری
به پای طلوع، نفسها تازه باد
قدمهای سلامت، همیشه پایدار باد
دویدن به سوی زندگی، سَبُک بال و آزاد
تن ورزیده و جان پُرتوان، این است یادگار باد
هر صبح که خورشید زند طلعت زیبا
ورزش کنم با عشق، چو موج دریا
نه خستگی میشناسم، نه درماندگی
چراغ سلامت میسوزد در سینهام روشن و گرم
اگر میخواهی تندرستی، بجنب و حرکت کن
که در پویایی است زندگی، این راز آسمانهاست
دکتر سید حسن طیبی
پرتگاهی ست میان من و تو بی تردید
می پَرم با دل و جان ،شیر صفت ،خواهی دید
درّه یِ مرگ و خطر ، سختی رَه چیزی نیست
که زِ وصل تو مرا سست کند یا نومید
بی قرارم چه کنم رنج فراقت تا کی؟؟
ای که چشمانِ تو جذّاب تر است از خورشید
باز دیشب زِ غم آواره یِ صحرا بودم
باد یکریز زِ احوالِ دلم می پرسید
ماه با مهر صبورانه نگاهم می کرد
دیوِ مغرور به ناکامیِ من می خندید
زوزه یِ گرگ بلا ، وحشتِ تاریکیِ شب
آری انگار همه دورِ سَرم می چرخید
بی هدف بودم و دلسرد که برگشت امید
از همان لحظه که عشقت به وجودم تابید
علی باقری