کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

میان هفت آسمان هفت پلکان.

میان هفت آسمان هفت پلکان.
 میان عاشقان شوریدگان
میان جمع شیدایان کل کل کشان.
  میان رقص و بزم و شادی، خنده کنان
میان محفل انس و میان پیر مستان
.  میان هیاهوی بلند و آواز سر به داران
میان مرد و زن از هر دیار و دهستان،
  میان تنی برنا دلی شاداب و لبی خندان

میان امروز و فردا و حال دل انگیزان
.  میان جادوی سحر انگیز بهاران...

سحر کرمی

هوا برای شکفتن کمی نفس گیر است

هوا برای شکفتن کمی نفس گیر است
نگو ندیدن رویت، به دست تقدیر است
تمام عمر و جوانی، برای تو سر شد
به انتظار حضورت، نگاه من پیر است
به تاب زلف سیاهت، همیشه بی تابم
به دام چشم قشنگت، دلم به زنجیر است
دقیقه های وجودم، نفس نفس طی شد
حدیث ناله ی قلبم، چه جای تفسیر است

شکسته ام به فراقت، بیا تویی مرهم
نشان هجر تو بر دل،چو زخم شمشیر است
تویی که حجم نیازم، نشسته در کویت
مرا نمانده توانی، بیا بیا دیر است
صدای آمدنت را، شنیده ام اکنون
گذشته ها را «رها» کن، زمان تغییر است

بهروز قاسمی

در این سکوت شب، به تو می‌اندیشم

در این سکوت شب، به تو می‌اندیشم
به چشمان تو، به عطرت، به تو می‌نویسم

دلتنگم، عشقم، این دل بی‌قرار
به عطر تو سوگند، به مهر ماندگار

لحظه‌ها سنگینند، روزها بی‌امید
تا کنار تو، عاشقانه، گردم نوید

زمان را چه کنم؟ لحظه‌ها دیر گذرند
ثانیه‌ها فریاد که چه بی‌اثرند

دورم از لبخندت، از نگاهت، ز دستت
دوری سخت است، سخت‌تر از شکستت

اما فردایی نزدیک، تو و دل کنار
عشقم، این لحظه‌هایم به عشقت دچار

عشق ما قصه‌ای نیست، حقیقتی‌ست
شعله‌ای‌ست که جاودانه می‌ماند، صفای‌ست

منتظر آن روز، به افق، چشمْ دوخته
در خوابم تو را دیدم که دل بخدا سپرده

این جدایی مَحرم است به روزگار
عشقم، بیا تا رهایی کنیم از انتظار!


علی یوسفی

در این شام تار،

در این شام تار،
در پشت پنجره نور،
که باد از میان شاخه‌های بید می‌گذرد
و آه تو را به ارمغان می‌آورد از دور،
لبخندی بر لبانم نقش بسته؛
اما، چه کسی می‌دانست برای آخرین بار!

درد تو،
مانند برفی سنگین،
بر شانه‌های من می‌بارد،
می‌نشیند و سنگینی می‌کند.

چه خوش است
دردت را به جان خریدن،
غمت را به دوش کشیدن،
رنجت را در دل پذیرا بودن.

آه...
این زخم تازه،
چه آشناست،
چونان تیغ برنده‌ای
که هر بار
در همان جای قدیمی فرو می‌رود.

کاش می‌شد
در این بازار پرهیاهو،
که همه‌چیز را می‌فروشند،
حتی عشق را،
تمام لاله‌ها را می‌فروختم
به قیمت جان؛
همان‌ها که در خاک آرزوهایم روییده‌اند،
تا لبخندی برایت می‌خریدم!

چه خوش غمی است
در سینه‌ام مهمان؛
چه خوش دردی است
در چهره‌ام پنهان،
چه شیرین،
چه دلنشین،
کاش تو را ترک کند،
تا در آغوش گیرمش سخت،
در وجودم
عمری را شود مهمان!

چه شیرین است این زهر
که در جانم می‌نشیند...
چه تلخ است
تو را این‌گونه رنجیده دیدن؛
بی‌تو،
حتی لحظه‌ای زیستن!

آه، ای مرثیه غریبانه من...
من،
همان‌جا ایستاده‌ام
که تو لبخندت را
به باد دادی.
غم تو،
مانند یک فنجان قهوه تلخ است
که می‌نوشم،
و ماه
در ته آن موج می‌زند.

به سرخی آسمان
هنگام غروب،
آنگاه که خورشید
در سایه‌ها محو می‌شود،
پشت کوه‌ها پنهان می‌شود،
سوگند،
چه خوش است پژمردن
به پای تو!


علی پورزارع

در پناه چشمانت

در پناه چشمانت
دل‌تنگی شب
زیر چتر آسمانت
آرزومی کند
سپیدی صبح را

سیدحسن نبی پور