دلم باغیست که گم کرده او باغبان اش را
شدم فرزندی که ابراهیم کرده قصدجان اش را
چشم برهم زدیم و موی سیه شد سپید
حیف آن جوانی که طی کرد عنفوان اش را
دراین گیرو دار دل سودای عاشقی دارد
افسوس بریده زندگی تاب وتوان اش را
کاش میشدغرق میکردم خوددر آغوش یاری
می شنیدم صدای تپ تپ قلب مهربان اش را
کاش فصل عاشقی ما رنگ خزانی نداشت
هردم آن صیغل میدادم وعمر جوان اش را
می شدم نقاش ومیکشیدم چهره ی دلدار
قبل آن چشمان سیه میکشیدم ابروانش را
در پی صیاد خود میشدم در دشت و کوه
گر می یافتمش میشکستم تیر وکمان اش را
حیف از دلم که مرد قبل عشق ودلدادگی
شور شوقم میماند میبریدم امان اش را
داودچراغعلی
چه کسی می داند
کوچه ی تنهایی در کجا می باشد؟
نشانش را دارد؟
روز و شب آیا در آن معنا دارد؟
یا که اصلا طلوعی دارد که
به غروبی انجامد؟
یا که می داند
این مردم شهر
در این رفت و آمد های
پر تکرار
در کجا
آرام می گیرند؟
شاید
تکیه بر دیواری دارند
که جان دارد و احساس؟
یا گرمی آغوشی
که آرامگه جانشان
می گردد
نمی دانم نمی دانم
و اما من
من به هنگام دلتنگی و درد و
سکوت
جای امنی دارم
نامش کوچه ی تنهایی
نشانش
گو شه ایی از زمین خدا
می شود مرهمی بر دردهایم
می دانید
کوچه ی تنهایی من
آنقدر زیباست
که گاه مهتاب
در نیم شبش
مهمانش می گردد
او می داند
جز سکوت و درد
و دلتنگی یار
خبری از شادی نیست
آری مهتاب تا به طلوع
می شود همراهم
او می داند
چقدر دلتنگم
او میداند
که به یکباره
عزیزی دست مرا
رها کرده است
و منم به کوچهی تنهایی
پناه آوردم
کوچه آیی
که پر شده از نور خدا
و حضورش
. می شود تکیه گاهم
و آغوشی
که گرمیش بر جان و تنم
می ماند
که مرا به صبوری می خواند
اری
شیدا جوادیان
چوبشور را در چای زدم،
اما نه چای شیرین شد،
نه روزگار کمنمکتر.
قطار آمد،
اما بلیطها را دیروز فروخته بودند.
پنجرهای که بسته شد،
هوای تازه را جا گذاشت،
باد راهش را گم کرد.
ماه روی آب افتاد،
ماهیها خیال کردند
خورشید غرق شده است.
ابرها نامههای باد بودند،
اما گیرنده همیشه آدرسش را عوض میکرد.
چوبشور، استخوان زندگی بود،
که مدام در دندان روزگار شکست.
درختی که برگهایش را ریخت،
به امید یک بهار دستدوم بود.
باران آمد،
اما چترها دلشان نمیخواست که خیس شوند.
دیوارها گوش داشتند،
ولی زبان نداشتند،
که بگویند چه شنیدهاند.
چای سرد شد،
اما هنوز داغترین خاطرهی فنجان بود.
و شاعری که مدادش را جوید،
فهمید که طعم شعر،
گاهی از چوبشور هم تلختر است.
محمدرضا گلی احمدگورابی
به دیدنم بیا
هنگامی که آسمان
پیراهن سیاهش را به تن می کند
ببین چگونه قلم
در وصف چشم هایت می رقصدمجید
چطور الفبای عشق
به لب هایت چشم می دوزد
به دیدنم بیا
که مشتاقم به شنیدن ترانه ای از تو
تا در خلوت شبانه
در آغوش عشق
آرام بگیریم
مجید رفیع زاد
وطنم آغوشت
چقدر دل هوس بوسه زلب های تو دارد هر دم
کاش ویزا بدهی
و مرا سُوق دهی در دل آن کشور زیبای وجودت با ناز
به پناهندگیم مُهر تایید بزن
دیرگاهی است دلم در پی اینست که در
نقطه امن تن تو
بشوم ساکن و ماُوا گیرم
ای پر از تازگی و شهد و شهود
بکر بی وصف ...
قشنگ و زیبا.....
دیرگاهی است دلم
بس فراوان و عجیب
سمت خواهش و تمنا و نیاز
پر از میل رسیدن در توست
جانجان ..
جانجهان....
تا همیشه هر وقت
پر از خواهشم و محتاجم
بوی بودن با تو
بهترین عطر جهان است
نظیری زبرای تو ندیم هرگز
حضرت دلخوشیم......
شوق و شادی و نشاط
همجهانی و جهان را جانی
جان جان....
جانجهان.....
تا ته ناپیدا
از سر آغاز
هلاکم به تمام
وطنم....
جان تنم.....
دوستت می دارم
دوستت می دارم
دوستت می دارم
حسین گودرزی