کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

باز هم باران و یک صبح قشنگ

باز هم باران و یک صبح قشنگ

باز هم گلهای ناز رنگ رنگ

باز هم پاییزو بوی سادگی

باز هم هنگامهِ دلدادگی

باز یک ماهی به زیر موجها

باز گنجشکی به روی کاجها

باز چشمه، جنگل و یک کوهسار

باز دشت و اسب های بی سوار

باز این من، این تو و این شعر ناب

باز هم این مهر بی حد و حساب

برو جود نازنینت نوش باد

بانگ غم در قلب تو خاموش باد

زهرا روحی فر

در میان سکوت شب،

در میان سکوت شب،
پنجره‌ها در برابر چشم‌های تو،
مثل شمع‌هایی در باد خاموش،
می‌لرزند.
من، با هر تپش قلبم،
در پی آن لحظه‌ای‌ام
که در حضورت
برای نماز عشق، قیام کنم.
چشمانت،
دریاهایی از نیل به رنگِ بی‌پایانی
که در آن وضو می‌گیرم
تا جسمم،
سیراب شود از نگاه تو.
دست‌هایم،
به تمام احساساتی که در دل دارم
غرق می‌شوند،
که بگویم: "دلم فقط با توست."
سجاده‌ام،
رخسار توست،
که هر لحظه در آن گم می‌شوم.
سجده‌ام،
آن لحظه‌ای است که لبان تو
مرا به سکوت می‌برد
و در قلبم می‌خوانم:
دوستت دارم.
در قنوت شبانه،
در تمام رازهای تاریک زمان،
فریاد می‌زنم،
نه از ترس،
بلکه از عمیق‌ترین سکوتی که در خود می‌سازم،
که تو را در آن صدایم،
دوستت دارم.


سیدحسن نبی پور

ای دل ز چه ما را تو گرفتار نمودی

ای دل ز چه ما را تو گرفتار نمودی
وابسته به زیبایِ ستمکار نمودی

بادیدنِ رخسارِ چوماهش دلِ غافل
رفتم به خطابس که تواصرار نمودی

گفتم به توای دل که نَروبرسرِکویش
دیدی که مرا باز تو بیمار نمودی


هر لحظه بَرَ فتی سرِ کویش به تمنّا
این گونه مرا شهره یِ بازار نمودی

با دیدنِ چشمانِ قشنگش تو گرفتار
ما را ز چه از لحظه یِ دیدار نمودی

درسینه بسی راز چوپنهان شده ام را
ای دل همه را از چه پدیدار نمودی

شیدایِیِ ما باعثِ رسوایِیِ ما شد
نفرین به توای دل که مراخوارنمودی

ازدستِ توبیچاره ترین گشته(خزان)جون
او را به جهان از همه بیزار نمودی

علی اصغر تقی پور تمیجانی

نه غباری بر نگاه‌ ام، نه غمی بر دوش جان

نه غباری بر نگاه‌ ام، نه غمی بر دوش جان
بی‌تردید از تیرگی، رَستم از وهم و روان

نه سکونی در دل‌ ام ماند، نه غروبی در نگاه
بی‌ بهانه شعله‌ ور شد، صبح از قلبِ پناه

نه صدایی گم شد از من، نه زبانی بی‌کلام
بی‌تعلّق، بال گشوده‌ ست سوی آوای مرام

نه نقابی روی لب‌ها، نه خیالی در حجاب
بی‌نیاز از رنگ‌ ها شد، چهره‌ام روشن ز آب

نه سقوطی در درونم، نه شکافی در امید
بی‌ فروغی دور گشته‌ ست، تا تپیدن را شنید

نه غباری روی رؤیا، نه غروبی در صفا
بی‌ تزلزل ایستادم، در فرازی بی‌ نها

فریدارن، قامت از نورِ یقین بر افراشت
تاب آورد و رها شد، در خویشتنِ خویش تاخت

فرید کیومرثیان فریدران

در سایه‌روشنِ شب،

در سایه‌روشنِ شب،
میان دیوارهای خیسِ سکوت،
چیزی از تو هنوز نفس می‌کشد
نه صدا، نه حضور...
فقط سایه‌نمایی بی‌قرار،
بر شیشه‌ی فراموشی.

تو را میان پنجره‌های خاموش جستم.
ماه در ترکِ ابرها گیر کرده بود،
و باران لبه‌ی پرده را آرام می‌خراشید،
اما نه تو...

تو رفته بودی، پیش از آن‌که فصل دهان بگشاید،
و من، در امتداد ثانیه‌های بی‌پناه،
خودم را جا گذاشتم.

نه نامه‌ای ماند، نه ردّی از نگاهت
فقط دست در باد، بی‌پناه، بی‌مأوا، بی‌مرا...

امشب چراغی روشن نمی‌کنم.
بگذار شب همه‌چیز را در خودش بلعیده باشد
حتی تو را.

هومن پربار