تـو را در آیینه خــواب دیـده بودم.!
و دویــدی به سمتِ رویـایِ بیداریم..
رو به رویم نشستـه ای
وجهـان
رویای یک شعـرِ گـرم ، در صدایِ بم مـردانه یِ توست.!
مـرا با نگاهت :
به خلسـه یِ غبـار هایِ کهکشـان بـردی!
مـرا به تـاریخِ بی انقضایِ عشـق
در لابلایِ بیت هایِ تاریـخ کشـاندی!
مـرا بـردی :
به یک غروبِ دلچسبِ تابستان
حوالی یک فنجان قهوهٔ تلخ در عطر دیوانه کنندهٔ تنـت!
مـرا بردی:
به جشنی در آغازِ کشمکش جنگ های سـرخ !
مرا به جنبشِ بلوغِ یک آفتـابگــردان
از شـرمِ طلوعِ آفتاب کشـاندی..
ای شکـوهِ خـدایانِ باستان ؛
من به تـو
و رسالتِ چشم هایت
معتقدم....
ساناز زبرشاهی
گهگداری زندگی، چه شیرین و چه سخت،
از کنارت رد شود، چه با اقبال و بخت.
از نگاهی آن به تو گریه دهد،
گهگداری زندگی هدیه دهد.
گهگداری میکند پخش و پلا زیباییش،
گه یکجا میدهد شخص، با همهی رسواییش.
گه رسوایی همان اوج خوشیست،
یک نگاه دوختن، به چشمِ یکیست.
و تو چه زیبایی و من، رسواترین…
نبین ای روزگار، این بخت و اقبالم نبین.
سجاد ابراهیمی
چگونه سخنِ نم نمِ باران را شنیدی؟
پرسید مگر با تو سخن گفت؟
دوباره پرسید چگونه شنیدی؟
گفتم زمزمه باران را دوست دارم
گفتم قطره های باران مرا در آغوش میگیرند
پرسید از کجا میآیند؟
باران دستِ مرا گرفت
قطره دستم را بوسید
گفت از ابر زاده شدیم
برای دریا هدیه آوردیم
مرواریدِ لغزان
آسمان ابر را در آغوش گرفت و بوسید
غرید و روشن شد به نشانه سپاس
خاک با قطره سخن گفت
احوال باران را گرفت پرسید از دلِ گرفته ام خبر دارد؟
گفت غبارِ دلتنگی ام گَرد گرفته
قطره گفت برای گردگیری غبار به کمک می آیم
باران در آغوش خاک آرام گرفت
و سالهای دلتنگی اش را گریست
خاک شاداب تر از همیشه
دوباره پرسید خاک به باران چه گفت
گفت محبتِ تو آرامم میکند
صدایِ تو مشتاقم میکند
آهنگِ تو عاشق ترم میکند
آری آوازِ باران را شنیدم
سمفونی قطره را شنیدم
رهبرِ ارکستر آسمان بود
که با ابرها کنسرت باران را اجرا میکرد
پرسید باران برای که میرقصد؟
سازِ غمگین گوش نمیدهم
هوای دل گرفته بود پرسید باران گریه میکند؟
گفتم برای شادی تو گریه میکند
باران آوای غریب و عشق زمین است
باران الههٔ زیبایی ست
زیبایی اش را به خاک هدیه میدهد
امین تقوی
صدای تو، تداعی تمام خاطرات عاشقانه است
سکوت مانده در گلوی مردمان این زمانه است
بخوان ، نمانده در دلم دگر توان دوریش
صدای تو برای انتقال حرفهای محرمانه است
نوید پر زدن بده ، به شوق پرزدن بخوان
نوای تو برای قویِ خسته هم نشانه است
در این زمانه ی غریب ؛ برای روزگار تلخ
صدای تو ، صدای قلب خاورمیانه است
چو مست عشق گفته ای ،تویی تمام ماجرا
دگر چه غم که مستی اعتراف صادقانه است..
زهرا سادات
خبر از عالمی دارم که باغ گلستان دارد
سراپا خرم و سبز است نسیم دلستان دارد
گل و بلبل در ان باغی که می باشند همی شادند
چنان در عیش و نوش غرقند نشانی زین جهان دارد
شنیدستی که خوبان را مقام محترم بخشند
تو نیکی کن درین عالم دران عالم نشان دارد
مگو تلخ است حیات ما مکافاتش بود شیرین
چون ان شهدی که در لعل لب یار جوان دارد
کنار باغ و بستانها همه در دست قدح نوشان
که هر مستی یک ساقی بخدمت در جنان دارد
عجب عیشی عجب نوشی عجب جائی عجب باغی
عجب دارم چنین حسنی کجا یک باغبان دارد
خداوندا مکن محروم مرا از فیض ان عالم
که من هم عاشق عیشم چنانکه عاشقان دارد
قاسم بهزادپور