کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

بگشای دل از غصه، که جان در تبِ آهی‌ست

بگشای دل از غصه، که جان در تبِ آهی‌ست
که این بغضِ گره‌خورده، به فریاد، پناهی‌ست

بگذار که اشکم برسد تا لبِ گورت
که شب‌های دلِ خسته، پر از سوزِ نگاهی‌ست

زِ اندوهِ تو و لرزشِ انگشتِ تو پیداست
که هر نغمه‌ی این ساز، به‌جای تو گواهی‌ست


زِ سادگیِ آن لحظه‌ی پرشورِ تب‌انگیز
چه مانَد به جز این وعده که در باد، تباهی‌ست

بگذار سبک گردد این اندوه به باران
که این حبسِ گلویت، قفسِ روحِِ نگاهی‌ست

حسن سهرابی

ای دل از دستِ تو فریاد که دیوانه شدی

ای دل از دستِ تو فریاد که دیوانه شدی
در پیِ عشقِ رخش، مست و پریشانه شدی

ره ز دنیا ببریدی به هوایِ رخِ او
فارغ از عقل و خرد، غرقِ به میخانه شدی

چشمِ مستش چو بُد از بهرِ تو آیینه‌ی راز
تو به یک بوسه زِ جان، بنده‌ی جانانه شدی

دل زِ سودایِ وصالش چو به خون غلتیدی
در غمِ عشق، چه مردانه و فرزانه شدی

نغمه‌ی عشقِ ازل در دلِ تو می‌خواندند
تو زِ آن نغمه چو مدهوشِ غریبانِ شدی

بر سرِ کویِ خرابات، زِ خود بی‌خبری
فارغ از قیدِ جهان، مستِ به پیمانه شدی

ساقیا، باده بده، جانِ من از دست بِرَفت
چون اسیرِ خمِ زلفانِ پریخانه شدی

چون به دیوانِ جنون، مهرِ رُخش را دیدی
در رهِ عشقِ وی، آواره‌ی ویرانه شدی

ابوفاضل اکبری

و نور، از زخم رویید

و نور، از زخم رویید

دیگر نیازی به شکوفه نبود...
زن، خود بهار بود،
نه به رنگ گل‌سرخ،
که به حقیقت دانه‌ای
که از دل خاک تیره
با صدای خاموشِ نور، قد کشید.

زخم‌هایش،
دیگر زخم نبودند...
تبدیل شده بودند به پنجره،
شیشه‌هایی رنگین،
که خورشیدِ درونش را
پرتوپرتو می‌پاشیدند روی دیوار زندگی.

هر زخمش،
یک قبله‌ی ناپیدا
برای پرستشِ صبری که به ثمر رسید.

و دیگر نمی‌خواست
کسی را به میهمانی نورش بخواند؛
زیرا آموخته بود
که برخی نگاه‌ها،
تیره‌تر از شب‌اند،
و بعضی ستایش‌ها،
چاقوی مخمل‌پوش‌اند.

زن،
در سکوت،
مثل درختی در مه،
هر روز اندکی بیشتر قد کشید؛
نه به قصد بلند شدن،
که از سرِ بودن.

او دانست که ریشه،
راهش را پیدا می‌کند
حتی در سنگ،
اگر صبر جامعه اش باشد.

و خدایی که زمانی با او نجوا کرده بود،
اکنون با او می‌زیست،
در تک‌تک سلول‌هایش،
در طپش نور،
در تپش معنا.

دیگر آن زن،
آن شکوفه‌ی ساده نبود؛
او باغی پنهان شده بود
در دل کوه،
که تنها دل‌های مجروح،
راهش را پیدا می‌کردند.

درخششش،
نوری نبود که چشم را بگیرد؛
نوری بود که قلب را می‌لرزاند،
نوری بی‌فریاد،
اما بی‌پایان.

و آنانی که
سوختنش را دیده بودند،
اکنون با حیرت
به معجزه‌ای می‌نگریستند
که از خاکستر برخاسته بود
نه با خشم،
نه با انتقام،
بلکه با مهری که
فقط آن‌هایی دارند
که تا مرز نابودی رفته‌اند
و باز،
دوست داشتن را انتخاب کرده‌اند.


الهه سعادت

خانواده‌ی ما

خانواده‌ی ما
مثل سفره‌ای‌ست بلند
که از دل کوه می‌آید و تا کنار دریا کشیده می‌شود.
هر کاسه،قصه‌ای‌ست
هر قاشق،حسرتی یا خنده‌ای میان راه.

ما زیادیم
و این زیادی،شبیه باران است
که وقتی می‌بارد تمام حیاط
پُر از طراوت صدای آدم‌ها می‌شود.

پدربزرگ،با چشمانی که کوه را یاد می‌آورد،
مادربزرگ،با دست‌هایی که نان و آغوش می‌پزند،
و بچه‌ها، که بازی‌شان
لبخند خداست روی ایوان خانه.

ما زیادیم ،ولی تکه‌تکه نیستیم،
ریشه‌ایم در خاک یکدیگر،
شاخه‌ایم که در طوفان هم
با هم می‌رقصیم،نه جدا.

در عروسی‌ها،با هم دست می‌زنیم،
در عزاها ،با هم سکوت می‌کنیم،
و در روزهای عادی ،با چای و بوسه و غرغر
کنار هم می‌مانیم.

خانواده‌ی ما کتابی‌ست قطور
پر از شعرهای ناتمام، و هر شب
با صدای یکی‌مان ادامه پیدا می‌کند


نسیم حیدری

خوش آنکه دل ز سر صدق مبتلای تو باشد

خوش آنکه دل ز سر صدق مبتلای تو باشد
شبی به محفل اُنسم فقط نوای تو باشد
چنان نسیم فرحزا مثال عطر مسیحا
به سینه گر نفسی هست از هوای تو باشد
خوش آنکه هر دل تنها چو من ز دامن غم ها
اگر گریز تواند فقط برای تو باشد
اگرچه جز تو غریب است سایه با همه عالم
چه باک تا دل غمدیده آشنای تو باشد
مرا وصال تو امشب دوباره کرده هوایی
چه می شود که دلم تا همیشه جای تو باشد

فاطمه شکل ابادی