کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

چای لب‌دوز نگارم از دهان افتاده است

چای لب‌دوز نگارم از دهان افتاده است
تلخ‌کامم، لذت عشق از زبان افتاده است

شعله زد بر جان من آغوش شب‌های امید
شور عشقی بی‌ثمر در امتحان افتاده است

لحظه‌ای دل را سپردم بر دل پر داغ یار
او ولی در غربتِ درد زمان افتاده است


دردهایی در دلم چون سایه، پنهان مانده‌اند
اشک بی‌تابی چنین باصد فغان افتاده است

بی‌تو تقویم دلم بی‌فصل و بی‌فردا شده
رونق عشق از ترازوی جهان افتاده است

در شب خاموش، تنها ردّ پا مانده ز تو
آفتابم پشت ابری ناگهان افتاده است

زیر باران نگاهت، دل چو شیشه نازک است
یک تَرَک کافی‌ست تا نقشم روان افتاده است

چشم دل را دوختم بر صبحِ دیدارِ تو باز
خنده‌ات در خواب‌های بی نشان افتاده است

دوری‌ات داغی‌ست بر لب، تشنه‌تر کرده مرا
این لب عطشان من باز از توان افتاده است

در تحیّرهستم از هجرت ، غم‌افزا مانده‌ام
پای دل لرزان شده، از نردبان افتاده است

معصومه حیدرپور

من فقط یک نقاب می‌خواهم

دوباره قلم دوباره کاغذی کهنه
دوباره شعرهایی تو در تو
دوباره خنده‌هایی پر از تردید
دوباره فریادهایی در پستو
چهره‌هایی که در درون دارم
نقش‌ها ای ساده‌اند اما
یک نقاب این وسط مانده
روبروی آینه با ما
در سکوت آینه حتی
گوش‌هایم صدا می‌شنوند
با توام آرام گیر و خموش
این صداها همان نقاب‌های منند
روبرویم سیاهی مطلق
این طرف اما یک من خسته
آینه پاک کن غبارت را
رونمایان کنان چرا رفته
یک نقاب با چهره‌ای ساده
یک سکوتی که در گلو دارم
با توام آینه نگاهم کن
شادیم را از تو آرزو دارم
من همانم همانانی که با تردید
در سکوت و بغض و خنده می‌ماند
با توام احمد دوباره بخند
بنگر آینه را که دارد از تو می‌خواند
میان سکوت و توهم و ترس
در میان نقاب‌ها همیشه در راهم
آینه بشکن و تمامم کن
من فقط یک نقاب می‌خواهم


احمد خلقی

دعا برای ظهورت نداشته یک ثمری

دعا برای ظهورت نداشته یک ثمری
وگرنه از تو می آمد برای من خبری

بترس دل که نبینی عزیز فاطمه را
که بعد مرگ من آقا بیاید از سفری

دعا برای منم کن پس از نماز خودت
برای شما که فقط بوده ام یه دردسری


برای عشق تو ، بی قیمت آمدم که در این
شلوغیای جهان یوسفم مرا بخری

یقین که روز قیامت ز ترس و واهمه ام
به جز تو نیست عزیزم برای من سپری

گمان من که فقط عاقبت بخیر شدن
بود همین که کنم برتو تا ابد نوکری

حسین یارقلی

یاد آن روز که بر پهلوی یارم بودم

یاد آن روز که بر پهلوی یارم بودم
چشم دریا دیدم و موی خرمای رطب

یاد آن روز که پیوسته کنارش بودم
دست گیرا دیدم و روی زیبای قمر

یاد آن روز که من طبیبش بودم
سر تب دار دیدم و خم بر کمر

یاد آن روز که چشم به راهش بودم

بوسه خوش دیدم و اشک و سحر

یاد آن روز که اما اضافش بودم
لحن سرد دیدم و دوری و چشم بی گهر‌

یاد آن روز که حالا گناهش بودم
کاغذ تر دیدم و شمع و درخت بی ثمر

چه توان شد دگر نمک بر زخم شدم
یاد آن روز که بر پهلوی یارم بودم

پرنیا جبارزاده

رها، شاد و آوازه‌خوان

رها، شاد و آوازه‌خوان
در مسیری سبز و بی‌انتها
تا دورها و دورها
تا دشت‌ها و دشت‌ها
تا آبی رود و آسمان
به سوی خواب نارنجی گندمزاران
و شادی شاپرکان
رها، شاد و آوازه‌خوان
تا شفافیت خورشید و باغ
در رقص نسیم و ساز
به سوی شوق پرواز پرندگان
آن سوی عشق‌بازی برگ و باد
رها، شاد و آوازه‌خوان
در آغوش افرا و چنار
تا دورها و دورها
تا دشتها و دشتها
آنسوی کودکی سرخ سارها
در تولد نیلوفران سپید مرداب‌ها
رها، شاد و آوازه‌خوان
تا آسمانی بی‌انتها
تا دورها و دورها
تا سبزها و سبزها
به سوی قلب تمام روشنایی ها...


نجمه پاک باز