کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

گرچه خمیازه نشان از عطش خوابیدن

گرچه خمیازه نشان از عطش خوابیدن

دوکسانند به خمیازه نیابند فرصت

آنکه در خواب گران است هنوز

وبه بیداری وهوشیاری نیست

وآنکه بی خواب شده به اندوه طلسم

بر بیداری وهوشیاری خویش

که خمیازه فراری از اوست

وتفاوت به نگاهها اینست

یکی چشم‌بسته در خواب دراز

دیگری هوشیار با دیده باز

در تکاپوی جهش بهر نیاز


احمدرضاآزاد

جدایی از تو دارد اندک اندک می کشد من را

جدایی از تو دارد اندک اندک می کشد من را
کجایی؟ درد دلتنگی، بلاشک می کشد  من را

سکوت خانه ام را با صدای خنده ات بشکن
که صوت دلخراش جیرجیرک، می کشد من را

به شوخی هم نزن حتی زکوچ خویشتن حرفی
که حجم و سایه ی سنگین بختک می کشد من را

نگو بالای چشمت هست ابرویی، که صد درصد
همین یک جمله ی کوتاه و کوچک، می کشد من را

نگاهت کردم و دل ریخت هری ، تازه فهمیدم
که لبخندت شود توام به چشمک، می کشد من را

نینداز از سرت عالی جناب عشق شالت  را
که بی رحمانه بوی عطر میخک می کشد من را

تو دخت بی مثال ایل قاجاری که تصویرش
چه باشد بر تن قلیان چه قلک،  می کشد من را

محمد علی شیردل

ای فاتح قلب من، معشوقه‌ی رویاها

ای فاتح قلب من، معشوقه‌ی رویاها
مجنون تو گشتم ای، شهزاده‌ی لیلاها

این عشق گناهم بود، مثل همه آدم‌ها
چون سیبک ممنوعه، در پنجه‌ی حواها

مویت که پریشان بود، بر گوشه‌ی پیشانی
پیچیدم و تابیدم، بر پهنه‌ی دریاها

با تو همه را دارم، بی تو همه‌ام هیچ است
با تو شَهم و بی تو، سرلشگر تنهاها

من زنده شدم آن روز، چون وقت وصالت شد
ای که نَفَسَت باشد، خوشتر ز مسیحاها

هر لحظه تو را دیدم، خندیدم و ترسیدم
خندیده به امروز و، ترسیده ز فرداها

علی مرعشی

دل من بی‌تو گرفتار غمی بی‌انتهاست

دل من بی‌تو گرفتار غمی بی‌انتهاست
لحظه‌هام از نفَسِ سرد سکوتت پر صداست
از همان روز که چشمانت مرا دیوانه کرد
روز و شب در دل من قصه‌ی غم پا به‌پاست
رفتی و دودِ سیگار و قلیان شد پناه
دل من گم شده در کوچه‌ی شب، بی‌سپاه
نه امیدی به طلوع است، نه آرامش مانْد
تو بگو رفتنت آیا شده بود اشتباه؟
چشم من مات به راه است، نمی‌خوابد دمی
دل من خسته شد از وسوسه‌ی هر کمی
تو اگر باز نمی‌گردی از آن کوچه‌ی دور
بگذار این دل من بشکند، بی‌مرهمی
برنمی‌گردی و شب‌ها همگی بی‌سحرند
ماه و ستاره در این خانه به ماتم نگرانند
ای که با رفتن خود، بردی از من جانم
بی‌تو این لحظه و فردا ازهمه‌شان بی‌خبرم

مهرداد اورک رمه چری

تک درختی بجا مانده

تک درختی بجا مانده
در دامن کوه

با تبر می آیند به سراغ من و
تنهایی من

از پس هر ضربه ناله و فریادم
می رود تا دل آن کوه بلند


کوه فریاد مرا می شنود

همصدا می شود و فریادم
همه جا می پیچد


من بپا‌ خواهم خواست
ریشه ام در خاک است

نادر بهبودی