خورشید می طلوعد،
از خاور نگاهت.
هزار نغمه سرایی می کند
و شبق می خرامد
در خلنگ زار گیسوانت.
تو می خندی
و زندگی از لبانت شکفتن آغاز می کند.
ترنم بهارین شبنم شوق،
با سرانگشت مشعشع نیزم طلایین
مژگانت،
بر گلبرگ زندگی جا خوش می کند.
دشت حیات،
زندگانی می گیرد
و گام هایت طنینی موزون می نوازد.
نسیم مه گون بهاری ،
در لابه لای پاچینت،
خوش رقصی می کند
و لبانت می شود آبستن مهر.
پس بی سبب نیست،
بی سبب نیست؛
آیین مهرگان،
از پس هر چشم بر هم زدنت،
در باختر،
در مهر ایوان،
به دنبال توست؛
به دنبال معجزه ی چشمانت،
که از خاوران؛
جهان را می آراید به نور،
از خورآسگان .
روح اله چیتگر
نمیخوام از اینجا تو جایی بری
تو باید بمونی کنارِ خودم
ازم دور باشی میدونم که تو
دوباره میشی بیقرارِ خودم
دلم پیشِ تو قرص و محکم تره
بذار توو دلِ نازکت جا بشم
من از بی خبر رفتنِ آدما
دیگه دوس ندارم که تنها بشم
میلرزه دلم تا نگام میکنی
چشای تو من رو مریض میکنه
نمیتونم از دیدنت خسته شم
نگاهت غمامو تمیز میکنه
غرورِ منو زیر پاهات نذار
نذار قلبِ من واسه تو بشکنه
همین که بدونم تو نزدیکمی
همه دنیا انگاری مالِ منه
نمیخوام از اینجا تو جایی بری
دلم پیشِ تو قرص و محکم تره
یه چند ثانیه خوب نگاهم بکن
شاید این نگاه فرصتِ آخره
علیرضا صانعی
چه عاشقانه نشستی کنارِ شانه ی احساس
شبیه برگِ برنده برای دلخوشی تاس
شنیده ام هیجان را میان سرخی چشمت
بگو زبانه بگیرد ضریحِ قرمز گیلاس
عبای تورِ یَمانی شکوفه های چُنانی
دهان گشاده تلف شد حواس پایه ی عکاس
از آسمانِ خیالم شبانه قهر ببارم
زمینِ نرم وجودت بهانه ها کند الماس
ببخش پیرهنی که در اوجِ بهت وصالت
سپرده دکمه ی خود را به دستپاچگی داس
در انتقام حسادت و ذهنِ هارِ جماعت
پناه برده غرورم به خام خواری الناس
قسم به آیه ی ایما و بختِ حضرت فردا
اراده کن که بپوچم دوباره لشکر خُرناس
شهابِ غیرت شعرم به جرم چشم چرانی
شکسته پای غزل را کنار باور حساس
حریرِ حرمتِ قلبم شکافت حوصله اش را
و سر بریده رها شد به پای حیله ی کرباس
کسی که ناف گلویش بریده شد به افاعیل
ببین چه ساده شکسته میان گله ی نسناس
دکتر سید هادی محمدی
و آنگاه که زندگی چیزی نبود جز بغض های شبانه
من و تو به نظاره ی آیینه نشستیم
به شمعدانی ها سلام دادیم
دست هایمان را شستیم
آه که بدرود سخت بود برای من
آه که تو در عشق منطقی بودی
و من هر بار زمزمه کردم
عشقی که عاقلانه باشد عشق نیست
من دیدم که چشمان تو بعد از این همه سال
آن عروسک تازه را می بیند
و من از حسادت
تمام عروسک هارا از ویترین چشم تو دور نکردم
شاید چون نخواستم
شاید چون نمیتوانستم
سهم من بوسه زدن به گلبرگ های گل های خانهمان نیست
سهم من هم آغوشی پر تنش با خار های در هم تنیدهست
سهم من آفتاب نیست
سهم من سیاهی شب و دوری از توست
سهم من تکاندن درخت توت حیاطتان نیست
من باید علف های هرز را در آغوش بگیرم
اینجا من بدون تو
آنجا تو با او
این پیوند عشق حقیقیست
رسالتش نرسیدن است
ما دوباره عاشق خواهیم شد
ما دوباره جان خواهیم گرفت
کاش من جای او بودم
و کاش تو خودت بودی
سهیل آوه
حالم شبیه سجده ماهی ست
بی رمق
در انزوای شب
گاهی سکوت می کنم و
گاهی پُر از توام
تا آیه هایِ روشنِ تو
بیدارتر کند
این پلکهای به ظاهر
آرمیده را.
#مطهره احمدی