سایههای روشن، یاد شهدای ایران
در دل تاریخ، جاودانه و پنهان
با خون خود، زمین را رنگین کردند
درخت آزادی را، ریشهدار و جوان
چشمانشان، چراغی در شب تار
دلهایشان، پر از عشق و ایمان
به یاد آنها، سرود زندگی سراییم
در هر قدم، نامشان را زنده نگهداریم
سایههای روشن، در دل ما جا دارند
یادشان همیشه، در دلهایمان روان
در هر صبح روشن، نسیم عشق میوزد
صدای دلنوازشان، در کوه و دمنوش
به یاد آنها، در دل شبهای تار
سایههای روشن، چراغی در دل ماست
در هر گام، یادشان را گرامی داریم
تا همیشه، در دل تاریخ بمانند زنده
داریوش پودینه
چون سایهای بر لبهی غروب،
نه به شب، امید دارم،
نه به ماندن در روشنی…
میان هیچ، ایستادهام.
خاکی که بند نافم را
به خود،زنجیره کرده،
و گرمای آغوشش،
پذیرای بغض هایم نیست.
آدمها
چون سایههایی تاریک
از دنیایی بیرویا آمدهاند.
حرف میزنند،و حتی
فریاد می زنند؛
در میان واژههایشان
اما فقط، صدای سکوت
شنیده می شود.
درختی هستم
ریشه در سنگ،
و برگهایی که
بی وقفه از باد،
سیلی می خورند.
مجتبی بختی
برخیز ساقیا! که جهان غرقِ خون شدست
چشمت شراب ریخت و دل واژگون شدست
بادی وزید از پسِ زلفِ سیاهِ شب
مهتاب زیرِ سایهی گیسو زبون شدست
در چشمِ خسته، نورِ تبِ خندهی تو ریخت
شب در شرارِ بوسهی تو بیسکون شدست
مِی ده! که نایِ زخمهی خاموش، جان گرفت
این نغمه تا طلوعِ سحر، لامکان شدست
فاضل! به سوزِ چنگ، بزن زخمهای دگر
کاین شب، به نغمهی تو پر از واژگون شدست
ابوفاضل اکبری
سقّا که نه ساقی! تو نگو مشک بگو خُم
برده ست ز خوبان ِ جهان دل به تبسُّم
بر قامت ِ او سرو زده دست ِ تمنّا
آب از برکات ِ قدمش گرم ترنّم
از جزر و مدِ ماه بنی هاشمی هرشب
دریا شده غرق ِ غم و آشوب و تلاطم
هم نور در اطرافِ حرم گرم طواف است
هم آب به خاک قدمش کرده تیمّم
بین الحرمین سعیِ صفا مروه عشق است
جایی که شده مرقد او قبله ی دوّم
پر فیض تر از حج شد و افضل ز عبادات
این اشکِ عزاداری و این زاری ِ مردم
ای کاش که من ذرّه ی خاکی شده بودم
تا در قدم خسته ی زوار شوم گم
(ذکر همگی از سر شب تا به سحر وای
ای وای قمر ، وای قمر ، وای قمر ، وای)
امین عبدالهی
جهان دیگی جوشان است
با طعم های گوناگون
هر روح،
چاشنیِ ناشناختهایست.
نه همه شیرین،
نه همه تلخ؛
اما همه ضروریاند.
بعضی
فلفلِ سفیدند؛
خاموش میآیند،
بیصدا میسوزانند،
زخمی که دیر میفهمی،
وقتی که شعله خاموش شده است.
بعضی
زنجبیل ؛
تندی که به جان مینشیند،
تلخی که درمان میشود
در مسیرِ دیر فهمیدنها.
برخی
دارچین ؛
گرمایی که تا عمقِ خاطره میدود،
عطری که خانه را پر میکند
و بیآن،
دیوارها سرد میمانند.
بعضیها
سماقاند؛
ترش،
با لبخندی گس،
اما اگر نباشند،
مزه ی زندگی بیجان است.
و آنهایی که زعفراناند؛
اندک،
گرانبها،
حضورشان چون نخ طلایی
در تار و پودِ روزهای ماست؛
کمرنگ اما مانا.
و گاه،
کسی مثل نمک میآید؛
بینشان،
بیادعا،
اگر نباشد،
همهچیز بیطعم است.
در دیگی که میجوشد،
در بازیِ تند و آرامِ آتش،
ما،
ادویههای ناپیدای یکدیگریم.
و خدا،
آشپزِ صبورِ هستیست،
که هر کداممان را
به وقتِ خودش
میریزد.
لادن تجا
