فرود آمد و در راههای دون افتاد
کسی که شبزده، در خاک، سرنگون افتاد.
فروخت بالِ خودش را فرشته یِ تبعید
به بوسهای که در آن، دامِ صد جنون افتاد
درخت، سوخت؛ ولی سیب، همچنان خندید
صدای وسوسه از ریشه تا شجون افتاد
برادرانه، ولی تیغ در غلاف نماند
و عشق، در دلِ قابیل، لالهگون افتاد
شبی به وسعت تاریخ، خفته در تبِ وهم
غرور روشن انسان، به چاهِ خون افتاد
زمین، غریو کشید از هجومِ بار غمش
که شبِ به نسل غم آلود ما، فزون افتاد
شبی سیاه، ولی ماهِ نیلگون برخاست
به چشمِ کورترین مشتِ خاک، چون افتاد
هبوط، رازِ پریشانشدن، نبودن بود
که عرش، در دلِ فرشِ سیاه، خون افتاد
خدا! ببین که زمین، خانه نیست، زندان است
که آدم از خود و از آسمان، برون افتاد
اگر سکوتِ خدا روزی از جهان برخاست
ستونِ کهنهٔ عرشِ عدم، نگون افتاد
نه آنچنان که در آیینه بود، آن آمد
برون ز پرده و تنها و تیرهگون افتاد
مهرداد خردمند
نزن با دوری ات آتش ، ضمیر شعرهایم را
که در می آوری بانو، نفیر شعرهایم را
بیا و شاعرم کن تا که مثل پیچک مستی
بر اندامت بپیچانم ،حریر شعرهایم را
به لطف آذر چشمت، شدم سعدی تر از سعدی
ندارد شیخ شیرازی، نظیر شعرهایم را
زباغ موی تو شب بو خریده عطر خویش و من
ز تاکستان چشمانت ، خمیر شعرهایم را
به گرماخانه ی آغوش مستت می بری آیا
دوباره مهربانو، زمهریر شعرهایم را؟
بیا شق القمر کن با زبان ریزی لبخندت
که تا هرگز نبینم مرگ و میر شعرهایم را
از انگور لبت من را اگر امشب بنوشانی
کنم دیوانه بید سر به زیر شعرهایم را
محمد علی شیردل
پرم از نغمه دلتنگی دور
هم صحبت نزدیک غروبم
رویای تو
مثل شبنم های نوازشگر صبح
در چهره من می لغزند
پنجره روشن نیلوفر بسته
و صدای شکفتن باغچه ها
در خاک فراموشی است
از پرده جادویی شب
نقش وهمی پیداست
من ماندم و
جلوه های مهربان یک ستاره
که در خلوت تنهایی من می تابند
ماه پشت نخلستان سکوت
و شاپرک ها آرام
پونه هایی لب رود
جویباری خسته از رفتن و
دست های کوچک من
پر آرزوهای بزرگ
دشت سرشار نسیم
شب قصه ها ساکت و
آوای شباهنگی نیست
از هجوم ثانیه هایی تاریک
اندوه شبانه ای می بارد
تا سپیده دم دیدار تو
ای دوست
احساس لطیف عشق را
با نفس آینه ها گره خواهم زد
عبدالله رضایی
کاش این حال و هَوا قُدرتِ تِکرار نَداشت
کاش اَشک و غَم و بی تابیِ بسیار نداشت
کاش از لَحظه یِ روییدَنِ گُل تا دَمِ مَرگ
فِکرِ پَژمُردَنِ گُل اینهَمه آزار نَداشت
کاش دَر باغِ وطَن هَر وَجَبَش لاله ی سُرخ
فِکر و ذِهنَش هَمه دَم دَغدَغه یِ دار نَداشت
کاشکی جُمله خَلایِق هَمِگی گِرداگِرد
کاش این دایِره ها مَرکزِ پَرگار نَداشت
کاشکی عَقل و دِلَم بود یِکی... امّا نه
کاش مَجنون شُده بودَم سَرَم اَفکار نَداشت
به هَمَم ریخته این حالِ پَریشانیِ دِل
حِیف امّا دِلِ خونین شُده غَمخوار نَداشت
شبیرموسوی
روزی از روزها کودکی دیدم
دست خود مداد رنگی داشت
روی کاغذ سفیـد نقاشی
سرو سبز تناوری می کاشت
آسمـانش اگر چه آبی بود
تیره و تار بود خورشیدش
مانده بودم او چـه می گوید
با چنین رنگ هایی که می دیدش
پدر پیـر کودک قصـه
کارگر بود و سخت ، کار می کرد
زیر آفتاب سوزان که می تابید
هم سخن بود، با غـم و با درد
عاقبت خسته شد زمن ، صبرم
طاقتـم رسید ، به آخر راه
پرس و جو نمودم از کودک
در آسمان چه کشیده ای ،تو سیاه؟
کودک قصه با غـم و غصه
گفت ، رنگ آفتاب را می داند
زان سبب او کشیدش ، تار
تا که روی پدر ، نسوزاند
سرو سبـز را – همره سـایه
من کشیـده ام که تا شاید
زیر آفتاب سوزان این سامان
پدرم زیر آن بیـاساید
مهیار مقسومی