در میانِ آتشِ عشق
سوختم
ققنوسوار.
بر خاکسترم
عاشقی گریست و
آتشی دگر
برافروخت.
حسن حیدری
رفت و چشمِ شهر گریان شد، دلِ شب بیقرار
کوچههای خسته گم شد در غبارِ روزگار
دستهای مرگ، پنهانی، گلِ ما را ربود
ماند از او تنها سکوتی، بر لبانِ بینگار
خندهاش در باد پیچید و غمش در دل نشست
ماهمان خاموش شد یک شب، میانِ شورهزار
بود الهه، بود نوری، در دلِ تاریکِ شب
حال از او مانده فقط تصویرهایی یادگار
قاتلی با چهرهی پنهان، به خون آغشته شد
کینه در چشمانِ خالیاش، شررها بسته شد
زهرِ لبخندی دروغین داشت، دستی دزد و کور
چنگ زد بر جانِ گل، بیهیچ شرم و بیعبور
نام او ننگیست جاویدان، نه مرد و نه بشر
پستتر از سایهٔ شیطان، تهِ چاهِ خطر
خشم ما میسوزد امشب با صدای بیصدا
خاک را لرزانده این درد از دلِ هر کوچهوار
الهه، یاسِ پرپر، در دلم جا ماندهای
قاتلت نفرین شده، در هر نفس، در هر مزار
تا ابد در یادِ مردم، نام پاکت زنده باد
ای که رفتی با نجابت، در مسیرِ افتخار
پویا طبسی
چه رازی در دل باران که جانم خیره بر آن شد
به هر قطره ز اشکش، عالمی روشنتر از جان شد
صدایت میرسد با باد، عطرآگین چو گلزاران
هوای دل به شوقت، مثل اشکی گرم و لرزان شد
به هر برگ از درخت عشق، نشان از دست تو دیدم
که هر شاخی ز دیدارت، به باغم سبز و مستان شد
نگاهت آتشی پنهان، به زیر ابر بارانی
که خاک خشک جانم، با وجودت باز انسان شد
بیا تا از صدای عشق، در جانها صفا بخشد
که در باران تو این دل، بهاری گم ولی جان شد
ابوفاضل اکبری
نفس نمیرسد و ناگزیرتر شدهام
تو نیستی... که من ایرادگیرتر شدهام
چقدر ابری و سرد است... برف میبارد
چه بی خبر و چه آرام ... پیرتر شدهام
اتاقهم...قفسی باز و نیست زنجیرش
به لطف ماندن عطری اسیرتر شدهام
به آنکه دیده تورا غبطه میخورم حتی
به آینه... که از او هم فقیرتر شدهام
هنوز آینهی کوچک تو را دارم
چقدر روبه خودم چشمگیرتر شدهام
تمام شهر برایم خطوط کاشیهاست
که راه میروم و سر به زیرتر شدهام
اگر چه در نظرت هیچ بودهام عمری...
از آن چه هیچ نوشتی ،حقیرتر شدهام
به قدری از دل خود سیر ماندهام که اگر
هراس مرگ بیاید دلیرتر شدهام
اسماعیل خلیفه
کاش قبل بیدارشدنم بیایی
تا لی لی کنان
از تالاب طلاییِ پاییز
به صورتی ترین فصلِ خاطرات مشترکمان
سفر کنیم
و از شیرین ترین خوابمان
برای تولد دیگرِ بهار
قصه بسازیم.
#مطهره احمدی