کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

خواستم بگویم: بمان.

خواستم بگویم: بمان.
اما دهانم خشک شد،
مثل آخرین برگ پاییز،
وقتی نمی‌داند باید بیفتد یا بجنگد با باد.
تو آنجا ایستاده بودی،
نیم‌رخ،
در دل تاریکی.
و من دیدم…
چشم‌هایت در تاریکی چقدر زیبا هستند.
نه زیبا از جنس دل‌ربایی،
زیبا از آن جنس که آدم را به فکر رفتن می‌اندازد،
نه ماندن.
انگار تاریکی با تو معنی پیدا می‌کرد.
و من،
برای اولین بار، به‌جای گفتنِ «بمان»
در دل گفتم: برو.
به قول آن عاقله مرد که می‌گفت :
«اگر سرنوشت ما، یکی نباشد،
در کوچه‌ی بن‌بست هم
همدیگر را ملاقات نخواهیم کرد.»
و من فهمیدم...
ما حتی اگر در یک کوچه باشیم،
حتی اگر رو‌به‌روی هم بایستیم،
باز هم هزار فرسنگ از هم دوریم.
او رفت.
من نماندم.
ما هر دو، همان‌جایی ایستادیم که راهی برای ماندن نبود.
نه راهی، نه دلی، نه شانه‌ای برای گریستن…
فقط تاریکی ماند
و چشم‌هایی که هنوز
در خاطرم زیبا هستند.

مارال باویسی

جیر جیر ک ها

جیر جیر ک ها
تمام شب
خواندند
زیرا هیچ اژیری بصدا در نیامد

گرگها
درتمام شب
زوزه کشیدند
زیرا در خلوت روز شکاری نیافتند

روباه وشغال ها
شب
تا به صبح
جیع
زدند
چون مرغان در قفس بیدار مانده بودند

صدای
پارس
سگ‌ها
در شهر شب
بگوش می‌رسید
اما هیچ دزدی بر هیچ دیواری دیده نشد

چرا که 1
دست دزدان در روشنائی روز
با وقار وارامش
در جیب مردم بود

شب
هیچ خفاشی
به پرواز درنیامد
چون اسمان شب
روشن از پرتابه های آتشین بود

کودکان
در تمام شب
گریه می کردند
چون ترس تمام وجودشان فرا گرفته بود

مادران
فرزندانشان را
در اغوش
گرفته بودند
زیرا پناهگاهی امن تر از آن سراغ نداشتند

به ستاره ها
در آسمان شب
اعتمادی نبود
زیرا سوسوی انها نشانی از حمله داشتند

شب به تلخی گذشت
تا صبحی دیگر .......


احمد پویان فر

بیمارم و تمام تنم مبتلا به توست

بیمارم و تمام تنم مبتلا به توست
حسی عمود در بدنم مبتلا به توست

دارو به درد مزمن من بی‌اثر شده
این قرص مانده در دهنم مبتلا به توست

من مرد می‌شوم که تو را مبتلا کنم
اما عجیب ذهن زنم مبتلا به توست

گفتی بمیر وراحتمان کن ولی چه سود
وقتی جنازه و کفنم مبتلا به توست

بیهوده آمدی که مرا مبتلا کنی
بیهوده مبتلا شدنم مبتلا به توست

گاهی کسی درون دلم جار می‌زند
من با توام، منی که «منم» مبتلا به توست



مرضیه احمدی

شرمنده ز لبهای ترک خورده علمدار

شرمنده ز لبهای ترک خورده علمدار
رفته سر جو لب نزده آب علمدار
..
از خیمه برون آمده آن ماه به بکبار
زد طعنه به رخساره مهتاب علمدار
..
تسلیم نگردید و نترسید ز اعدا
او درس وفا داد به اصحاب علمدار
..
چون شیر ژیان رفت به میدان ابالفضل
غمناک شد این قصه چو سهراب علمدار
..
دستان قلم گشته نوشتند ز مولا
از فرق ورق خورده به محراب علمدار
..
ما سایه نشستیم به پای علم او
او سایه ای از جلوه ارباب علمدار
..
من مست شدم از قدح جام حسینم
آندم که بخوردم ز می ناب علمدار
..
گر تشنه شبی یاد کند از لب ارباب
من یاد تو افتم به لب آب علمدار


عبدالنبی اکبری

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم
این چنین عشق تو در سینه نگه داشت منم

آنکه آرامش باغ است گل خنده ی توست
آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم

آنکه از من ته ذهنش خبری نیست تویی
آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم

آنکه کافر به دل مؤمن من بود توئی
آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم

آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی
آنکه قامت به قد تیر برافراشت منم

آنکه در باغ غزل گشت و خرامید توئی
آنکه پا بی تو به هر باغچه نگذاشت منم

آنکه عاقل شد و راه خردش رفت توئی...
آنکه در مزرعه اش بذر جنون کاشت منم

سرخوش پارسا