کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

برخیز و از آن باده مستانه بیاور

برخیز و از آن باده مستانه بیاور
آن شعله آتش برِ پروانه بیاور

آلوده خون گشت دل از تیر نگاهش
خون از پی تطهیر ز میخانه بیاور

شبگردم و مجروح جنون از رخ بدرش
زنجیر سیه مرهم دیوانه بیاور


امّید سحر نیست شب دلشدگان را
از دود دل سوخته افسانه بیاور

دل تشنه جگر در عطش عقرب زلف است
سیراب کن از زهر و به پیمانه بیاور

پژمرده حیات و ثمرم سوز خزان است
از باغ رخش لاله به ویرانه بیاور

افشان غزلی بر کفن و گرد وجودم
رقصان به هواداری دردانه بیاور

حامد غزل مدح تو با خون بنویسد
از صفحه قلبش خط شاهانه بیاور

حامد رحمانی کرویق

ای مبارز، در جهانی پر از دود و آتش،

ای مبارز، در جهانی پر از دود و آتش،
جایی که ظلم همچون آتش زبانه می‌کشد،
چگونه می‌توان در دل آتش ایستاد؟
مشعل آزادی در دست داشت ؟
و به فردای روشن امید داشت ؟

ای آتش‌نشان، تو مبارزی،
از دل شعله‌ها می‌گذری، اما نمی‌گدازی.
چگونه به این مقاومت دست یافته ای؟


چگونه در مقابل آتش بی رحم ایستاده‌ای؟
چگونه نه تنها خود، که دیگران را نیز نجات می دهی؟

امروز غارتگران آتش به پا کرده‌اند،
چگونه به پا خیزم؟
چگونه ورزیده شوم؟
چگونه از این دنیای پر از جنگ،
گذر کنم ؟

در دنیای پر از جنگ و خونریزی،
حقیقتی نهفته است ؛
«انسانیت در آتش می‌سوزد و خاکستر می‌شود.»

چگونه می‌توان از میان این دودی که همه جا را فرا گرفته،
نور انسانیت را بازتاب داد؟

غارتگر دود به پا می‌کند
تا سیاهی در دل ها ریشه کند،
سیاهی به چشمها راه می یابد.

دود نه تنها هوا،
که اندیشه‌ها را آلوده کرده است.
کینه و نفاق، تنها اسلحه‌ی غارتگران است.

باید که برخاست، از دل این تاریکی،
تا حقیقت همچون فانوسی؛
چراغ راه گردد.
چشم‌ها به چراغ نیاز دارند.

من و تو باید ما بشویم؛
تا شعله‌های عشق و معرفت
را روشن کنیم.
تا در جهانی پر از آتش و دود
نور حقیقت تابانده شود .


طهورا عسکری داریونی

منم و اشک و بغض و یک گلو مملو زخاموشی

منم و اشک و بغض و یک گلو مملو زخاموشی
کجایی؟  بی تو گردیدم اسیر ِ خانه بر دوشی

هزاران بار می اُفتم  و بر خیزم انگاری
که گردون کرده وادارم به تمرین ِ فراموشی

به یک جو  هستی ام  بفروختم تا عاشقت باشم
تو باید ناخلف باشی که عشقم مفت بفروشی


فقط  یک شب خودت را جای من بگذار، می بینی
چگونه  در میان  ظرف ِ سیر و سرکه می جوشی

شدم  بانو  دچارِ  فوبیای قهوه نوشیدن
چگونه بی من ِ دلخسته هرشب قهوه می نوشی؟

مرا در بازوان خود بخوابان ، ای که در چشم ِ
تو پیدا می شود  کاری ترین داروی بی هوشی

بغل می گیریمت هرشب ، جنون را دور خواهم زد
شوم  تحریم اگر حتی من از فیض ِ  همآغوشی

محمد علی شیردل

پژواک صدایت

پژواک صدایت
در میانه ی دیواره های قلبم

ارتعاش سخن عشق بود
که کوهستان وجودم را
بلرزه در می آورد

و من شادمانه
سیل جاری شدن
برفهای این کوهستان را
تا قعر دره تنهایی ام
نظاره می کردم
و بهار را
با پرندگان عاشق جشن می گرفتم
.......
ولی اکنون
بی تو
حجم عظیمی
از سکوت ملال‌آور
سرد و سنگینی
بر تنم آوار شده
وگویا این زمستان
دیگر تمامی نخواهد داشت!

احمد پویان فر

از آینه گذر کردم

از آینه گذر کردم
با عطرِ رقیقِ یاس_
در نسیمِ خاموش
موهایم زنجیر شدند...

نغمه‌هایم،
سپرده به سکوت_
آغوشِ سکوت،
رازِ پنهانِ من شد...

دست‌هایم گره خوردند،
و چشم‌های آینه_
عبورم را،
با بغضِ بی‌صدا،
قاب گرفتند...

و تنها،
بویِ یاس
باقی ماند
نه آواز،
نه شور،
فقط بازدمِ سرد...
از سطرهای حفظ‌شده_

زندگیِ بی‌مهر،
جایی که حتی،
در در قاب هنر،
تعبیر نگاه ممنوع بود ...

استاد،
با خط‌کشِ نگاهش،
خیالم را برید_
و دفتر را بست...

یاس،
گم شد،
در چینِ یک پرده‌ی کهنه،
در لرزشِ نرمِ پروانه‌ها،
رقصِ نامرئیِ دلبرانه‌ای،
در آغوشِ بی‌نهایت،
می‌پیچد_

نغمه‌ای،
خاموش…
نشد


شیوا فدائی