کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

قد و بالات بلنده چون سرو و صنوبر

قد و بالات بلنده چون سرو و صنوبر
چشم تو خمار و ابرویت کمون یار ودلبر
تو مژگانت سپاه چین و تاتار سروناز عزیزم
لبانت خندق دشت شقایق گل ناز عزیزم
قمر رویت بهشت بویت سزا نیست بی وفایی
بهار دلکشی و دلنشینی مکن تو بی وفایی
اگر با ما نداری سر و سری این دلبری چیست؟
اگر هم دوست میداری این سر سری چیست؟
نه میدانم که دلداری یا که دلبر چیست تکلیف؟
نمیدانم وفا دار دلی یا دل نداری چیست تکلیف؟
همی پرسند دوستان که چرا با تو چنین است؟
جواب من همین نمی‌دانم چرا نیست و چرا هست
به کوی عاشقان چنین بودن با دلبر سزا نیست
بگو که دوست میداری یا نداری چاره بر چیست؟


رؤیا جلیل توانا

مـن ز هجـرت بی قـرارم روز و شب

مـن ز هجـرت بی قـرارم روز و شب
یـادِ تــو در سینـه دارم روز و شب
هـر کجــا رفتـی دلـم را مـی بـری
در دعــا ذکــرِ تــو دارم روز و شب
دیــدنِ رویت مـرا چــون آرزوست
هم سرشک از دیده بارم روز و شب
یـوسفِ زهــرا فـرج را کـن طلـب
مـن دگـر طـاقت نـدارم روز و شب
جـان بـه لب آمـد ز هجـرانـت مـرا

دلبـــرم در انتظـــــارم روز و شب

سلیمان ابوالقاسمی

گناه، همیشه با بوی دود نمی‌آید.

گناه،
همیشه با بوی دود نمی‌آید.
گاهی
با صدای نرمی‌ست
که آرام می‌گوید:
«تو حق داری خوشحال باشی... فقط همین یک‌بار.»

لذت،
شبیه بوسه‌ای‌ست
که پیش از تماس،
تمام تن را به آتش می‌کشد.

نکرده‌ها،
از کرده تهی‌تر نیستند.
اما سقف دلت دارد ترک می‌خورد؛
نه از ترس،
از عطش چیزی
که این‌بار
واقعاً
می‌خواهی‌اش.

می‌گویند وسوسه صدا ندارد،
اما تو شنیدی‌اش؛
در مکث میان دو نفس،
وقتی گفت:
«این بار با توست...
فقط امتحان کن.»

و تو...
امتحان کردی.
و دیگر
هیچ‌چیز
مثل قبل نشد.

حمید رضا نبی پور

زندگی انجا بود

زندگی انجا بود
که من رد شدم از کوچه شب
آسمان ماه نداشت
وقت خاموشی بود
دومین ماه بهار دومین سال من است
و منی که تنها بودم با مهری
دست در جیبم بود
می گذشتم از پنجره هایی که
بیرون و تو نداشت
گفته بودند قرار است
 گلستان بشود پر از گل داودی
پر از گل رازقی شاید ...
تا شاید ماند هیچوقت باغ نشد
خنکای هوای صورتم را چون مادر نوازش می کرد
زندگی آنجا بود
در هوا عطر بهار
در هوا عطر گل یاسمن است
مهری گفت دیر شده راه بیا تا به کلاسی برسیم
اما من بو می کردم هر بوته را
دختری زیبا از روبرومان رد شد
من نگاهش کردم
مهری سر به زیر انداخت
زندگی آن جا بود
زندگی زیبا بود
زندگی زندگی بود


پویا دشتی چناق

زمان چه بی رحمانه می گذرد

زمان چه بی رحمانه می گذرد
روزها، روزهای تنهاییست
مثل شمع در حال سوختنم
نمی‌دانم که آیا نور و گرما می‌دهم یا نه؟
تمام من اما به دنبال صعود است
از مرزهای این دنیا
به دنیایی که حالش حال این جا‌ نیست
حالش اما معرفت، خوبی و خوش رنگیست

اویس خادم لو