زندگی!
مرورِ نفس های توست؛
آن گاه که شب
با دهانِ عشق، می سُراید
و دستِ نسیم
از صلابتِ شانه های نجیب ات
برای آرامشِ آغوشِ دقایق
بغل بغل
اعتماد می رُباید.
آن گاه که شوق
از پلّه های خیسِ شرم
با ماه، بالا می آید
و در بامِ سرخِ بوسه ای ستاره پوش
به شعر، می نشیند.
زندگی!
امتدادِ مهرِ توست
وقتِ لبخندِ دکمه هام
به سرانگشتانِ خمارِ نگاه ات
که پچ پچ کنان
عطرِ بابونه های تنم را
می بویند.
زندگی!
تپیدنِ قلبِ صبر
به وقت حسادتِ عقربه هاست؛
آن گاه که بادِ فتنه سر
از دنده ی چپ زمان
تا مشرقِ آبی رؤیا
فاصله می وزد.
زندگی...
مریم کاسیانی
خبرت هست؟
چگونه به دلمبنشستی
بی صدا در دل آن
سمت و سوی نگهت غوغا بود
کششی داشت به از جاذبه ی
سیب بر روی زمین نیوتن
کاشف جاذبه بی شک منم
من که از سمت پر از جاذبه سیب نگه
در همان لحظه آغاز وجود
لب به لب شد دلم از شعر تو جان
زشدن در تو و محض تسلیم
تا ابد وادادم
دل و جان و همه ام را یک جا
حضرت دلخوشی بی وقفه
خبرت هست که بی تو دیگر
شب و روزم پر از دل تنگی است
ماه تر از هر ماه
ای ترین شعر ......
خدای جذبه....
جذب آغوش تو ای جذبه ی ناب
بهترین بُونه، بهانه به دل و جان و تمام
به بَرم آی و مرا مسخ نما
هر شبم شوق خیال تو به جان
ماه رویت شده دعوت به دل خلوت و جان
صبح هم ذوق تماشای نگه
از تو خورشید وجود
به دلم نغمه امید کند ساز ، بتاب
خبرت هست
که دیگر خبری نیست ز من
به خودت حضرت دلنوش قسم
به خداوندی چشمان پر از جاذبه ات
خبری نیست
به جز بودن تو
که خبر پیش تو باشد هر آن
خبرت هست که جانی و جهان
خبرت هست که ای جان جهان
دوستت می دارم
دوستت می دارم
دوستت می دارم
حسین گودرزی
روزها درپی هم میدوند،تازمان آید بگوش
عمرآدم بگذرد،تاهوشیار ی آید بهوش
این من وما رفتنی است، هوشیار باش
آدم ونوح وسلیمان کو؟تا گویند بکوش
گر زکوشیدن، فقط کوشش کارتوست
پس بکوش هنگام رفتن ،تادل آیدبجوش
این همه جوشیدی، دراین چند روززندگی
روزگاربادست خویش، آخرکفن اندازد بدوش
این همه حرص وطمع درمال بود
آخرش همراه نشد ،هی مال آیدبِروش
هی بالیدی به اقوام و این وآن
پس کجایند؟ صدایی نمی آید بگوش
ای(ولی)مال ومنال را ،این وآن خورند
شاید موقع خوردن ،یادت آید بجوش
ولی الله قلی زاده
در طلب درک و ادراک دلیم
در مصیبت ها همه همچو مشتی ز خاکستریم
در تلاش و در تکاپو اندر این دنیای فانی
کرده ایم دامن خود از هر چه بوده ما را ،عاری
در منافع به دور یک دیگر چرخ میزنیم
و تباهی فراغ را ز همه ره بر میگزیم
چ عجیب است این ادمی
چ غریب و چ بسیط است ادمی
او همان است که پشیزی نیرزد به دگر خلایق
اوست که بیند خود را اولی و والا ز هر خلق وخالق
مگر کیستی ک در عمر خود اینگونه ای
مگر تنها تو ای که زنده ای؟
ای بیچاره ادم در این خلوت عمر ،تنها وتک
ای آواره این دل سائل روح است و تن
جان کندن و جان دادن کار ادمی است
گر نباشد عمر ما هم ،مرحبی ایست
جهالت ما کم نشود مگر به ادراک ما
رو به دریا و دنیا همه سو این درد بی درمان ما
ما تک درخت بی یار در کویر خشکیم
ما بودیم که در عالم ذر یاری ز خود نجستیم
تک درخت و چه به آن معرف جنگل بینا
مشتی ز ابر بر دامن که ببارد بگو کجا؟
و ای باد که آخر بر دامن میگذری
بگذر ک داستانی دراز دارم
به درازای حال و فانی بودن این دنیا
بجویم ز هر مسیر تو را، ای ت کجایی؟
ت اینجایی یا ک آنجا و در نصیب دل مایی؟
جوییدم و ره برفتم بر صبح بینا
در انتها دیدمت که بودی و هستی ز هرجا
هر مسیری مختم به تو شد
از روز ازل تا به ابد نامم تو
در تلاطم این بازی دنیا وفق مرادم تو
محمد فلاح پور
گاهی رؤیاها فقط در خواب نمیمیرند...
در بیداری هم میتوانی گمشان کنی؛
در کوچههای سردِ یک شهر خاموش،
میان زمزمههایی که دیگر
کسی باورشان ندارد...
این شعر، زمزمهایست از دلِ خاموشی.
رؤیای گمشده
پیشِ تو که میرسم،
چراغی در سینهام روشن میشود...
وقتی که نیستی،
کوچههایی را میبینم
که باد، ردِ پایشان را بوسیده است.
خانهها
سرد و خاموش ایستادهاند،
مثل سنگهای قبرستان
که نامی بر خود ندارند.
شهرِ من
پُر از زمزمههای مُرده است،
و تو
رؤیایی هستی
که هر صبح
با بیداری
دوباره گم میشود.
طیبه ایرانیان