کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

در فرح آباد چشمان تو ، جادو دیده ام

در فرح آباد  چشمان تو  ،  جادو دیده ام
این چه تالابی است مه بانو ، در آن قو دیده ام

هر کسی در موج گیسوی تو چیزی دیده است
عارفی رب ، شاعری شب ،  من هیاهو دیده ام

پیشم از قمصر چه می گویی به هنگامی که در
لابلای گیسوانت،  دشت شب بو  دیده ام


اینکه می گیرم  سراغت را زگل ،بی ربط نیست
بر لبت زنبور سرگردان  و کندو دیده ام

شاعری،  در ابروان تو کمانی دید و من
هم کمان ، هم  جنگجویی ماجراجو دیده ام

لحظه ی برخورد  فنجان  با لبانت، بی درنگ
طرح  زیبایی  زچای قند پهلو دیده ام

از سفر  برگرد و احوال خوشم را پس بده
دوری از من ، مرگ را با چشم کم سو دیده ام

محمد علی شیردل

می خوانمت

می خوانمت
در سطرهای نا تمام
آنجا که در هجایی بلند
صبر می شوی
و قصه ی رسیدنت
به پایانی باز
ختم می شود.


#مطهره احمدی

ناگفته هایم جاری اند

ناگفته هایم جاری اند
تا وقتِ پناه آوردن به تو
عصیان کنند
و دیوان دیوان
وقتِ رسیدنت
شعر شوند.


#مطهره احمدی

و من درحسرتِ نبودنت

و من
درحسرتِ نبودنت
به دشتهای سرخ
پناه آورده ام
تا شعرهای نگفته ام
جاری شوند
در سکوتِ عمیقِ خاک
جایی که گلها
عشق را فریاد می زنند.

#مطهره احمدی

آسمان آبی نیست

آسمان آبی نیست
حتی رنگین ترین خاطره ها
به خاکستر نشسته اند
و گندم زارها
خوشه های نارسشان را
به تنِ داغِ خاک سپرده اند.


#مطهره احمدی