چه کسی گفت :این باغ سبز نبود.
چه کسی راه عبور بر گل قرمز ببست.
این مستی آهسته خمار چه کسیست.
افسار اسب سفید را چه کسی کرده رها.
این چه قسم بود که مادر گفت : بله .
این چه پیمان گسسسته از قوی راه دور..
باز باران اسیدی که همه را شست و ببرد.
می سازد روایتگری از خانه ی نو.
از فرش های قد و نیم قد امید.
شادمان هماهنگ بگویم یکی.
تک تک قصه ی پل خراب را روایت بکنیم.
با سلامی
با کمی فرسودگی
نظر ی دور بخواهیم
همه دندان سفید
همه براق بدون عجله عقد کنیم.
عجب رقصی بود باران
چه صفایی داشت قلمی که
در زیر قدم ها.
بگوید
این بود حقیقت .
این بود ریسمان بنفشی که
که کودک بخواست
سرد و شیرین
طلب عمر کنیم.
سفری دور و دراز.
علی محسنی پارسا
درامتداد نگاه زلال و معصومانه کودکی
یادگاری از جنگل سبز می بینم
که اینک الواریست
برای سوختن
یا
شاید هم
برای ساختن سقف کلبه ای
در برهوت دشت
تا تنها پناهگاهی باشد
برای دوباره زیستن
...........
افسوس که در این پهن دشت سرای خونبار
امید به پناهگاه
آرزویی بیش نیست
...........
اینجا
من مرگ ماهیان را
در رودهای خالی از آب دیدم
من رنجور اسبانی رادیدم
که دربهت نگاه
پر نجابت خود
فرو خفته بودند
من آسمانی را دیدم
تهی از هر گونه
ابر باران زا
........
اینجا شعله ای برای گرم کردن
آشیان سرد ادمی نیست
هر چه هست
آتش مهیبی است
در خرمن هستی آدمیزاد
......
و بدین سان من
گورکن را
بجستجوی استخوان
پوسیده ی فرهنگ و تمدن
این خاک
فرا خواندم
تا اگر
آینده ای متصور باشد
میراثی واگذار کرده باشم
.........
اینجا
در حجم آبی فضا
همه در دیروز خود
متوقف گشته اند
و کمر خط منحنی زمان
شکسته شده
و امروز و فردا
تهی از معنا شده اند
اینجا
شب به رشد خود ادامه داده
و روز به عقب رانده شده
و مادران شرمسار
از زاییدن طفلان خود هستند
و خورشید
دیگر رغبت تابیدن ندارد
اینجا
در پشت ویترین روزمرگی
مغز های متوهمی به نمایش گذاشته اند
که دیگر مجالی برای اندیشیدن ندارند
و من در زیر خاکستر جنگل
هنوز به یافتن
تاریخ و هویت گمشده ی خود دلخوشم !
احمد پویان فر
در بغل گیرم تنت را ای درخت
تا به دنیایت بگردم نیک بخت
یار ما فرصت نداد آغوش خویش
تا بیاویزم به دامانش چو رخت
هر کجا هستی بدان در قلب من
تا ابد هستی خیالت تخت تخت
گر چه جز عشقت پناهی نیستم
در پناهت بسته ام دل را به بخت
آتشی در سینه ام کردی بپا
تا نسوزم کی شوم من سخت سخت
شور عشقت برده ام در قاف عشق
همچو سیمرغی ببینم لّخت لَخت
گر سعادت یار شد شاید شبی
در بغل گیرم تنت را ای درخت
سعادت کریمی
بگو ای شهر رویاها چرا ویران شدی حالا
که حالا نیست بر این غم مرا هم طاقتی بالا
بگو ای قبر رویاها که چون باید تحمل کرد
بگو من بعد این ماتم چگونه مانده ام سرپا
چرا ای شب نمیگویی سیاه از داغ من هستی ؟
چرا این گونه غم خواری دل غرق غم من را
المیرا پدیدار
یک شبی دل از زمین و آسمان دلگیر شد
چشمِ من ابری و بغضی بیامان لبریز شد
در سکوتِ خفتهی شب، نالهام آرام ریخت
زخمِ جانم تازه شد، آتشفشان لبریز شد
خسته بودم از تظاهر، از تماشای دروغ
خسته بودم از خیانت، از عزیزم، به دروغ
خسته بودم از رفاقت، از محبت های کور
راست گفتن، در میانِ مردمان بی فروغ
زخمها را می نوشتم با سکوتِ نیمهشب
شعر می گفتم ولی با چشم های نیمه اشک
دست بردم رو به بالا، بیصدا گفتم: «خدا»
گفتم ای یارِ قدیم و رازدارِ اشکها
ناگهان دل رَست از آن غصههای بیصدا
آن همه غم، خستگی ،نامهربانی ، از نگاهم دور شد
دل پس از آن گریههای نیمهشب، پرنور شد.
سید رضا آقازاده