کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

چشمم به دنبال تو میگردد و تو خانه بسته ای

چشمم به دنبال تو میگردد و تو خانه بسته ای
در قلب من هم نشسته ای و تو لانه بسته ای
افسوس نمی خورم که در حریم عشقت هستم
من بسته ام کشت زاری را که تو دانه بسته ای
مهرت درون سینه دارم و فراموشم نگشته ای
با عطر و بوی تو نشسته‌ام که تو شانه بسته ای
قلبم تهی میشود که بدون تو هم می روم سفر
در راه کرب و بلا نشسته‌ام که تو چانه بسته ای

شوری بدل نهاده ای و تو بیا ببینمت به عشق
من در براقی هم نشسته ام که تو آ نه بسته ای
تقدیر چنین گشت جعفری باروح تو آمیخته ام
با اسم اعظمی واردشده ای که توخانه بسته ای

علی جعفری

تو همان شاپرکی

تو همان شاپرکی
که به دل
رنگ محبت دادی

تو همان
برق دو چشمان تنِ خسته و بی جان منی
تو خود جاااااااان منی


تو همان قند وصالی
که به تلخی شبم
شور شکفتن دادی
تو هم آنی و هم اینی
تو قنوتی
تو وضویی و تو دینی

تو همان خانه‌ی امنی
که به آغوش پر از وحشت من
لحظه‌ای
عطر پناه
بخشیدی

تو همان
آخرین جان منی
آخرین تیرِ کمانم
که به مرگِ بی‌صدای دل من
زندگی، عشق و جنون
تو به آن
راه رهایی دادی

سیدمصطفی طباطبائی

چو اولین بار که دیدمش

چو اولین بار که دیدمش
هنوز هم، دوست دارمش
کجاست و چه می‌کند نمی‌دانم
دست خدا می‌سپارمش
به دل می‌نشست، می‌نشست کنارم
راه که می‌رفت
جور دیگری به، دل می‌نشست
حرف که می‌زد، یخ دلم آب می‌شد
قطره قطره آب می‌شدم
گاهی نیز ،بی خواب می شدم
در، خیال می‌بینمش
زیر پایم، بوریایی از حصیر
زیر سر بالشی، از جنس پرهای قو
رو می‌کشم، از حریر نرم گیسوی او
یک پتو بر سرم
دراز که می‌کشم، زود به خواب می‌روم
به خواب می‌بینمش
همچوقویی سپید، بر روی آب
منقلب گشته ام، حین خواب
آخرین بار که دیدمش
هنوزهم، یادم هست چهره‌اش
بال گشود و پرکشید ناگهان
نقطه شد در آسمان
چشمم او را دیگر ندید
در سرابی ز دستم پرید
پریدم ز خواب و برگشت ورق
خیس آب بودم از عرق
بوریاوحصیربا زیلوی زیر
گشته بود ناپدید
دوزانو رابغل می کنم ناگزیر


ابراهیم خلیلیان

از چشمِ تو دیدم همه دنیا به وفا، نه

از چشمِ تو دیدم همه دنیا به وفا، نه
جز عشقِ تو در سینه‌ٔ من هیچ صدا، نه

بی‌خنده‌ٔ شیرینِ لبت جان به لب آید
بی‌مهرِ تو این دل به کسی رام و رها، نه

خورشیدِ منی، بی‌تو جهان تیره و تار است
بی‌نورِ رُخت صبح به این بام و فضا، نه


دل خواست فقط با تو بماند به تمنا
جز دامنِ عشقت به کسی میل و هوا، نه

هر قطره‌ٔ خون زمزمه‌اش نامِ تو باشد
جز یادِ تو در عمقِ دلم جای و سرا، نه

ای یار، تویی مونسِ جان، محرمِ رازم
بی‌خلوتِ گرمِ تو دلم خوش به صفا، نه

هر لحظه نفس با غمِ تو شعله بگیرد
جز عشقِ تو این سینه پذیرد به جفا، نه

پنهان نکن از چشمِ من آن خنده‌ٔ شیرین
بی‌ نورِ تو در چهره‌ٔ من مهر و ضیا، نه

در آینه‌ٔ دل همه تصویر تو پیداست
جز نقشِ رخِ ماهِ تو آن‌جا به بقا، نه

ای عشق، تویی تکیه‌گه و رازِ عبادت
جز نامِ تو در دینِ و دلم نامِ خدا، نه

صدیقه_جر

تولدتون مبارک

در آستانه‌ی صبح

در آستانه‌ی صبح

سنگی بر لب جوی نشسته بود

و به عبور آب

فکر می‌کرد

بی‌آنکه بداند

خود نیز

در گذر است.


محمدرضا گلی احمدگورابی