کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

در ره عشق تو گشتم چو غمی سایه سوار

در ره عشق تو گشتم چو غمی سایه سوار
بر لحظه‌ی دیدار تو گردیده دلم مست و خمار

شوق دیدار تو را دارم عشق
که شده روشنی این شب زار

این دل ز هوایت شده چون کوهی غم
کز لحظه ی دوریت شده زخمی شرار

پنهان شده زلف صنمم بر این دل
گردیده به چشمم دو جهان همچو مزار


گر نتابی بر دلم، ای جان شیرینْ منزلم
میشوم آواره خاری چون سرابی در غبار

حسین زراعت پیشه

تو را نمی‌فهمم

تو را نمی‌فهمم
اما دردهایم
از شانه‌های تو پایین می‌ریزند
و لبخندت
مثل چراغی خاموش
در شب‌های من روشن است


سیدحسن نبی پور

گریان تو چشمم به راهت در بهارانم

گریان تو چشمم به راهت در بهارانم
در جستجو هر لحظه را با یاد یارانم

ای یار من هم راز شب ها در پریشانی
در خلوتم هر دم به یادت سیل ویرانم

پژواک طوفانم که رعدی میزند در شب
از یاد تو اشکم به دل در باد و بارانم

با هر نفس در جان من تکرار آن رویا
دنیا دگر ارزش نداری پیش چشمانم

هر بیت را از خون دل امضا نهادم من
موجم که گم شد مقصدم اما خروشانم

مضمون شعری ناب در دستان او هستم
دل را سپردم دست او تکیه بر ایشانم

لطفی بکن جا مانده ی آن کاروانم من
با نای بی لب گفته ام در وصف جانانم

در دفترم آه است و در آهم نیستانی
بی سر شدم بازم جدا از آن نیستانم

محمد جواد پازوکی

پرده از سایه ی عِصیــان چه کشــم در ره عـشق؟!

پرده از سایه ی عِصیــان چه کشــم در ره عـشق؟!

چو دگــر در مــن و مَـه، شوقِ شب و رازی نیست!

چه نشــاطی چه جَـم و جـام و جـلال از پـیِ دل؟!

گــر مــرا دلــبــر و دلـــدار و هــم آوازی نیـسـت!

صحبت«دوست»خوش اندر نفس و محفل عشق..

ور نــه هــر بــزم و طـرب جز هوس و بازی نیست!

مهتاب میر

خواستی بیا و از این شهر فرار کنیم

خواستی بیا و از این شهر فرار کنیم
ترک دین و غزل و انجمن و یار کنیم

شاید این حرف تو را لحظه ای آزار دهد
فاصله از درد بگیریم و غم آوار کنیم

خواستی بیا قبل رفتن بنشینیم کمی
صحبت از عشق و هوس، خاطره تکرار کنیم


به کنارم بنشینی تو، من از غم دورم
یا بمان پیش من و یا که هم انکار کنیم

من از این شهر و محل، هیچ ندیدم خیر و
ترک این خانه کنیم و همه را تار کنیم

خواستی بیا من و تو خالق این شعر شویم
روی ابیات دگر ما بشویم کار کنیم

نفس خوجه