کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

کاش بودم شاعری چون شاطر عباس ای غزل

کاش بودم شاعری چون شاطر عباس ای غزل
من پر از لطف و محبت من پر احساس ای غزل

کاش بودم چون گلی رنگین و زیبا و لطیف
سرخ بودم چون گلی عطرین و حساس ای غزل

کاش در انگشتر دستان آن دلدار ناز
چون عقیقی در درخشش یا که الماس ای غزل


کاش بودم من نگهبان باغ چشمان تو را
روز می‌دیدم و شب می‌دادمش پاس ای غزل

کاش بودم باغبان باغ آن سیمای تو
گونه می‌چیدم از آن گاهی دو گیلاس ای غزل

هی نوشتم عشق را من از تو و چشمان تو
این قلم کوتاه شد یا بی تو وسواس ای غزل

سیروس آقاپور چوبر

قلب توخانه ی من بود، نمیدانستم

قلب توخانه ی من بود، نمیدانستم
عطر گلخانه ی من بود، نمیدانستم

شوق دیدار تو بر جان و دلم آتش زد
رویت افسانه ی من بود، نمیدانستم

روز وشب می گذرد ازپی هم بی رویا
عشق، میخانه ی من بود، نمیدانستم

بعد تو بی خبرم ازخودم و احوالم
عقل، بیگانه ی من بود ، نمیدانستم

این هوا سرد شده بی نفس پرمهرت
گرمی لانه ی من بود، نمیدانستم

بعد تو باغ دلم مثل خزان بی برشد
سبزیِ خانه ی من بود ،نمیدانستم

شوق پرواز ندارم، به قفس دل بستم
بال پروانه ی من بود، نمیدانستم

عشقِ پاک توکه من زود گذشتم ازآن
عشقِ دردانه ی من بود، نمیدانستم.

فروغ فرشیدفر

می وزد شراره ی مهربانی

می وزد
شراره ی مهربانی
از لایِ مخملِ ستاره پوش

خمیازه می کشد
زمین
به تکرارِ تکرارها
زیرِ این گنبدِ کبود...


نقش می زند
جهان
بر چشمانِ خیسِ پنجره
ادامه ی حیات را
هنوز....

فریبا صادق زاده

ای عشق....

ای عشق....
که بر دیوارهای زمان نقش بسته‌ای
چون دودی که بر فراز بخاری می‌رَقصَد
در این شهرِ خاموش
که خواب از پنجره‌ها فرار کرده است
من و تو
دو قطبِ مخالفِ یک دائره هستیم
دو کلمه از یک شعر ناتمام...

دوستت دارم
چونان نانِ گرمِ صبحگاهی
در دستانِ گرسنه ی کارگر معدن
دوستت دارم
چونان آوازِ مرغان دریایی
پیش از طوفان...


بهشتِ اندامت
برای من
جزئی از جغرافیای مقاومت است
در برابرِ دروغِ جهان
هر انحنای تنت
خاطر ی شعری است بر سنگِ قبرِ بت‌ها
و من
با این همه زخمِ کهنه بر پیکر
هنوز
در پای تو می‌رقصم
چون برگ در باد...

امشب
جهان را به دو نیم کرده‌ام
نیمی برای تماشا
نیمی برای بوسه‌هایت
و در این تقسیم نامتعادل
همه چیز عادلانه است...

حتی دیوارها فهمیده‌اند
که شرمگاهِ عشق
تنها مأمنِ آوارگان است
در شهری که عطرها را به حراج گذاشته‌اند
من
بوی تنِ تو را
در پرچم‌های سرخ دوخته‌ام
و بر بامِ جهان
به اهتزاز درآورده‌ام...

ای هجومِ آرامِ نفست
بر گونه‌هایم
تو انقلابِ منی
در نیمه‌شبِ خاموشی
و من
شمعی می‌سازم از مومِ وجودم
برای روشناییِ این راه
که به تو می‌رسد...

حسین گودرزی

دلم برای خنده های تو تنگ می شود

دلم برای خنده های تو تنگ می شود
برای اخمها ؛گریه های تو تنگ می شود
دلم برای شانه های لرزان تو
برای بغضهای مانده در گلو تنگ می شود
تو رفتی و مرا به تنهایی سپرده ای
دلم برای هرچه تنهایست تنگ می شود
بنا نبود روی و در به در شوم
برای در به دری فقط کنار تو تنگ می شود

فقط به چاه می توان قصه عشق را گفتن
دلم برای چاه مانده در چانه تو تنگ می شود
مگر نه خال تو چو دام بود برای هستی من
برای خال سیاه زیر لبهای تو تنگ می شود
فقط امید وصل تو مرا زنده می دارد
برای زیستن کنار تو این دل تنگ می شود
فروغ چشمه های تو در دلم سو سو می زند
دلم برای سیاهی آن چشم ها تنگ می شود
ستاره ها یکی یکی به صبح از دیدگان می روند
دلم برای ستاره شماری فقط کنار توتنگ می شود
تو ای نسیم خنک و جانبخش دم سحری
دلم برای آن نسیم وسپیده سحری تنگ می شود

حسنعلی فرهادی فرد