کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

ز شُکر او چو جامی لبالب کنم،

ز شُکر او چو جامی لبالب کنم،
جهان را ز بویش مُطهّر کنم

دهانم چو آتش، دل آتش‌فروز،
بسوزد غم و خاک را زر کنم

به هر ذره گویم: «تو نوری، بتاب!»
همه آفرینش مُکرَّر کنم


ز تقدیر نالم؟ نه، ای نازنین،
به شکر، قضا را مسخّر کنم

خموشی کنم، لیک در جانِ راز
هزاران دعا را مجسّم کنم

دل من چو آیینه شد در تجلّی،
درونش خدا را مصوَّر کنم

مرا لطف افتاد بر تخت نور،
که با شُکر، خویش را افسر کنم

فراز آمد از بارگاه کرم،
که نعمت به شاکر مکرّر کنم

به آیین شُکر، ار بسوزد دلم،
چو عنبر شود، بوی دیگر کنم

فراز دل من "فاضل" از نور شد،
که از ذکر، جان را منوّر کنم

ابوفاضل اکبری

زندگی تازه عروسی ست که تمکین‌ نکند

زندگی تازه عروسی ست که تمکین‌ نکند
نکند شاد چه غم ، کاش که غمگین نکند

جان برفت از تن ما و غم یار است عظیم
بهتر آن است که این‌ مهریه سنگین نکند

تلخ بنشست به یک کام اگر نوش وصال
شهد عالم پس از آن مزه ی شیرین نکند


زر طلب کرد اگر کس، چه عجب در عالم
زرگر آن است که خطای زر و سیمین نکند

ایخوشا آن که به یکرنگی شده شهرهِ شهر
مرد خواهد که به نیرنگ، صِله رنگین نکند

دور این‌ چرخ چه گردی که چنان ت پیچد
که دگر فرقی به حالت ، مه و پروین نکند

چو شود دیر چه حاصل که رسی یا نرسی
وای برآنکه به وقت اسب طلب زین نکند

شعله را مصلحت آنست که سوزد خاموش
رسم عشق است چو این و ترک آیین نکند

پژند محرر صفایی

فصل پاییزو صدای بارونِ غم انگیزه

فصل پاییزو صدای بارونِ غم انگیزه
اشکام مثه برگا داره یکی یکی میریزه
انگار تو برام پاییزو به تصویر کشیدی
رنگ زرد و خسته رو به این دلم زدی
وقتی رفتی یه خداحافظ هم نگفتی
توی که همه دار و ندارمی چرا رفتی
اما من همه چیزمو برات دادم تاببینی

چقد دوست دارم و داشتمُ، اما ندیدی
فقط بهم بگو چی شد از این خونه رفتی
منو با این سوال تنها گذاشتی ونگفتی
شدم مثه اون غروب جمعه توی پاییز
هرچی خورشید میره میشم غم انگیز

مجید حسین

در جزیره‌ای از پوست‌هایمان

در جزیره‌ای از پوست‌هایمان
جمعه‌ای همیشگی حاکم است
و من رابینسون‌ای تشنه
که ردپای تو را بر شن‌های زمان جستجو می‌کند

حسین گودرزی

در زایش جان

در زایش جان
کُنش هزار تَن شده
اکنون زدگی پاییز هم دوزیست شده
از پیکر چهره آزادگی بخشیده
تا شناختگی سپینود بی پایان
گویی راهی بگذر
انگار منِ مژده خویش ازنو جوانی می خواهم
به زخم نگاه مرگی چشم نمی پوشم
در چرخه چشمداشت هم سو گذرانی می مانم
در تنهایی جان به جوش و خروشم
این هم زود گذر
تا یکنواختگی هم روند شایان؛
دورادور چیره آزادی رنجیده
زمستان گوارایی برزخ دَم زیست شده
تنش هزار بُن سده
در پایش جان.

بابک رضایی آسیابر