هر که در بندِ خویش به استیصال اسیر است
به زیر پایِ ناکسان لگدمال و حقیر است
جان به تنگ آمد از این شبِ چون بختک شده
خوفناک چو دشتِ بی ستاره یِ کویر است
گر این شب را پایان و طلوعی دگر نیست
تو آن خورشید باش که بر جهان اثیر است
زخم کهنه به هزاران مرهم بسته بودش
لبِ زخم باز شد از آنچه در این مسیر است
تیغِ آفتاب بر زمین اما همه سو فکنده سایه
پشت به آفتاب سایه اش بر ظنِ اخیر است
ازبرونِ تو کسی نیاید به نجاتِ تو از بند
از خویش به در شو که همان کارِ خطیر است
چون شقایق از قلبِ کوهساران ؛ سر برون آر
تا ببینند درفشِ خون به مشتِ این دلیر است
بجنگ تا که هستی ؛ جنگیدن است نشانِ بودن
جنگجویِ این جنگ فارغ از خُسب و سریر است
به میدان شو کز آمدنت زمین به لرزه افتد
در این کارزار ؛ شانه بر خاک هم امیر است
نه به زبان رانی آنکس در این میانه سرفراز است
بر درختِ باغِ آفت زدگان همچو زهیر است
تا نفس داری و جهان هست به زندگی باش
نه چون آنکس که بر زنده بودنش اجیر است
سید علیرضا دربندی
جبرئیل آمد و در دست داشت آیینهها،
گفت: «بیاموز ما را، ای خطا، بر عرش خدا!»
دیدگانِ فرشتگان پُر شد از آیینهها،
درسِ انسان شد آغازِ بلا بر عرش خدا.
هر که نوری داشت، نیرنگی ز انسان آموخت،
دست در دستِ دروغ و ماسوا بر عرش خدا.
سرفیِل آتش به دامانِ بهشت انداخت تند،
میکائیل از رزق برگشت از وفا بر عرش خدا.
حور در آغوشِ تردید و فریب افتاد نرم،
خنجر افتاد از دلِ اشکِ حیا بر عرش خدا.
نه دعایی راست ماند و نه سری بر سجدهای،
سایه شد بر نور، نیرنگ و ریا بر عرش خدا.
دوزخ از شرم فرو رفت و بهشت از درد سوخت،
برزخ آغوش گشود از جفا بر عرش خدا.
و خدا، تنها خدا، حیران میانِ خویش ماند،
بیجواب از خشم و لبریز از چرا بر عرش خدا.
و من، آن شاهِ شکپوشِ خرابآیینِ خاک،
خندهای تلخ زدم بر ماجرا بر عرش خدا.
ابوفاضل اکبری
پاییز آمد و دلم آشوبتر ز پیش
برگم ولی شکستهتر از باد و برگ و ریش
باران گرفت و بغض زمین وا نشد هنوز
چشمان من اسیر غروبی بدون خویش
رفتی و رنگ از نفس برگها پرید
در کوچهها فقط خبر از گریهی خموش
پاییز شد که بوسه بزنم روی خاطره
اما دلم شکست و دگر نیست هیچ نوش
برگی اگر به دست نسیم افتد آرام
دل میسپارمش به غم بودن، فراموش
هر زرد، قصهی عشقیست ناگذشته
هر قرمز، آتشیست که در دل بود و جوش
ای رفته از نگاه من و کوچههای اشک
یادت هنوز هست میان ریشههای گوش
باران شبیه اشک من افتاد روی خاک
داغی که ماند در دل شب، بیدرنگ و جوش
این شهر بیتو شهر غم و شعر و آه شد
مردم ولی نمیفهمند این درد را به گوش
برگم که از درخت نگاهت جدا شدم
ریختم آرام و شکست دلم در آغوش
با بادها سخن ز تو گفتم، ولی چه سود
تو رفته بودی و نفسی بیتو شد خموش
هر برگ پاییز امضای اشک من
هر قطرهی باران، نام تو بود، بیپوش
رفتی و شعرهای مرا باد برد و رفت
از من فقط غزلی ماند و دل در آغوش
ای کاش پاییز نبود اینهمه غمین
یا دستهای تو مرا میکشید به هوش
نورست اگر بمیرد از این عشق زرد و سرد
شاعر شود در آتش پاییز در سروش
مسعودبهادری اصل
گرد و غبار غم را از دل تکانده ای تو
شادی و شور و حالی جایش نشانده ای تو
ای مرحبا به لطفت احسنت بر مرامت
از دست غصه و غم ما را رهانده ای تو
یک لحظه ناگهانی باگوشه ی نگاهی
پیغام آشنایی آنی رسانده ای تو
هر سو که رو نمودم یادی و یادگاری
هرجا که پا نهادم عطرت فشانده ای تو
غیراز تو در دل من جمعی نشست اما
هر کس که آمده رفت تنها تو مانده ای تو
در گوش دل چه گفتی چون بعد هیچ نشنید
انگار گوش دل را از او ستانده ای تو
دیدیدم هرچه دیدیم غیر از تو هیچ در هیچ
خواندیم هر چه خواندیم هر آنچه خوانده ای تو
د رگوشه ی گوشه ی دل تنها تویی تویی تو
در گوشه گوشه ی جان شوقت نشانده ای تو
یحیی رشیدی
همه در شعرهایشان «تو» دارند،
و چون جانی، از آن پاس میدارند.
شعرهای من «تو» ندارد
شاید هم، تو کم دارد.
نمیدانم...
اگر «تویی» را وارد شعرم کنم،
آیا جایی برای منِ بیتو میماند؟
منِ بیتو، شعرِ دیگریست؛
با دلتنگی همراهی ندارد،
میترسم از جریانِ تو در من.
میشناسمش
اگر منِ تو شوم،
دیگر در افکارم نمیگنجم،
و یادم از یادم میگذرد.
منِ بیتو از پرواز میترسد،
تو از اسمت پیداست عاشقِ پروازی،
و منِ با تو از سقوط نمیترسد،
اِلّا من
«گاهی، یادِ خود، آخرین چیزیست که از عشق عبور میکند»
فرهادحیدری