بهای یک نگاه
به بهانه عاشقی
کمترین میزان آن
خود تنها ترینی است
که از خود رها شده است
به ذهن خویش ما را تصور کند
بهای یک نگاه
آتش زدن خرمن عمر
به پای معشوق خود است
تا آرامش در حضور او را
به طرفه العینی بیابد
آخر سر بداند که نداند
که چگونه
شعله زبانه کشید
در اعماق جان خود
ز خود رها شده
در برهوت بی مهری
بهای یک نگاه
گرانبها تر از مروارید
صدف عاشقی است
جواهر خریدنی است
عاشق شدن به یک نگاه
عنایتی دست نیافتنی
در کائنات ازلی است
بهای یک نگاه
می ارزد به صد تن آدمی
در فراق یار دلکش
به یک جرعه لعل لب او
به آتش سپردن
رها شود
خاکستر شود
بر باد رود هستی اش
دوباره آسمان
پر شود از ذرات بنیادی
عشق جاویدان
تا عالمیان مبتلا به
درد عاشقی شوند
بهای یک نگاه
کسی نپرداخته ز مهر ماه
آنچه پنداشته
رویایی شیرین از نظر گذشته بوده
سنگین است
درد یک نگاه
که سرانجام آن
عاشقی باشد...
بهای یک نگاه
به گزاف دادم
عمری طولانی با عشق
معاشقه کردم
معشوق فارغ از این نکته بود
که من به تنهایی
جور این سرگشتگی
بر دوش کشیدم
و او نفهمید که
من آواره روزگار شدم
و زمان در همان نگاه اول
متوقف شد
حسین رسومی
من و تو شاید همان
مایِ گمنام
در آشوبهایِ خاموشِ قبلِ جنگِ نازی هاییم
غرق در کشمکشِ زندگی
پنجه در پنجه یِ ترس
تو مردی در مزرعه هایِ آفتابگران...
و من زنی که بویِ خانه میدهد...
محو در بازار سایه ها
غرق در عشقی عمیق
شاید شبی موهایم را نذرعشقمان کردم
ک تو بخندی...
که تو آن ساز ویلونِ محبوبت را داشته باشی
و تو مات از ذوقی غمگین
هر روز عشقت را
کنارِ گلدانهایِ آفتابگردان
برایم بنوازیو بنوازی بنوازی...
شاید شبی آن عشق
آن سایه ها
زیر خاکستری در جنگ محو شد...
و ماه آن عشق
از زیر خاکسترِ قرن ها دوباره برخاست
ققنوس من..
من از آن مای محو شده
عاشقانه هایی نو دارم...
آفتابگرادانی که در خانه ام غروب نمیکند..
بوسه ای که عطر بهشت میدهد...
گردو خاک جنگ های خاموش...
و تویی که پله پله، نسل به نسل
عشق را به خانه آوردی
ساناز زبرشاهی
آب بر آتش شدی بعد از سراسر سوختن
کی شود چون روز اول شرحه ای را دوختن
جای زخمی بر دلم همواره باقی مانده است
بی اثر باشد چنین، بحری به هاون کوفتن
غلامرضا خجسته
کوچک، مردِ بزرگ
قصهٔ پرواز شنیدهای؟
دستانم پرواز کردهاند
پاهایم زمین را رها کردهاند
چشمانم
پرندهٔ پرواز
برای تو ارمغان آوردهاند:
نوری در باد.
طیبه ایرانیان
زیبایی تو،
نه در قاب تنگ آیینههاست،
نه در عدد رنجور ترازوها.
نه در ظرافت ابروی کشیدهات،
و نه در قامت سرو تو.
زیبایی تو،
در طنین قهقههات است
که از دل میجهد
و دیوارهای سکوت را فرومیریزد.
در نبرد روزمرهات است،
وقتی که پا میفشری بر آرزوهای خودت
و جهان را از نو میآفرینی.
در دستان توست
که خستگی را میشویند
و خمیر زندگی را ورز میدهند،
تا نانی شود برای عشق.
در سکوت نگاه توست
که اقیانوسی از مهر را در خود پنهان کرده است.
زیبایی تو،
نقشبند گذرگاه کهن ماه است بر پوست آب؛
هم ظریف است و هم بیامان،
هم میرود و هم همیشه میماند.
تو زیباتری از هر تعریفی
که در واژهها گم شود.
تو هستی،
و همین،باشکوهترین شعر جهان است.
مریم نقیپور