یک شب تو بیا چشم به هم دوز و بیاور
(یک خلوت آبی)
یک خانه پر از قدقد مرغان هوایی
(آن نیلبک تند که چشمان مرا کرده هوایی)
در روز بزرگی که پر است از نفسی تند
(آن روز جدایی)
آن رنگ سخاوتگر مجنون شده از تب
آن سوخته در شب
آن اخگر ویرانشده بر حاشیهی لب
(آن سوت کجایی تو کجایی!)
یک شب تو بیا چشم به هم دوز و بیاور
یک لکه از آن سیب
یک گاز از آن خاطرهی سطح پر از شیب
آن خندهی بیواهمه از تند تنی سست
آن تیره در آن روشنک ترد!
یک شب تو بیا چشم به هم دوز و بیاور
در زندگیام رنگ
بر گوشهی لبهای خودت مستی آونگ
یک شب تو بیا خسته از این جنگ!
تا در بغلم گیرد و اندوه تو را تنگ
با خود ببرد
هستهی فرسودهی شبهای شهابی
(ای سایهی تا هست به رنگ شب من مات و حبابی)!
اعظم کریمی
دوست دارم به هنگامهٔ خزانت
که فرو میبندد غنچهٔ عشقم
دیگر هرگز نگشاید به هیچ بهاری
حتی به بهشت
دوست دارم
سنگ باشم بر سینهات
تا بنویسند بر سینه ام
به ابدیت نام تُرا
دوست دارم
بر زینِ اسبِ خیالم
حک کنم اسمت را
تا نگزیند هیچ مأوایی
الی خانهٔ دوست
علیزمان خانمحمدی
باران
از لبهی لبهای
نقطه چینِ پیر
میچکد
و خیابان
با برگهایی
شبیه
دفترِ خاطراتِ انقلابی اعدامی
خواب میرود
ابرها
پرچمهای سفیدی
که یاد گرفتهاند
دیر تسلیم شوند
من
در هجومِ زرد و قرمز ها
دنبال
تکهای آبی میگردم
که شاید
در جیب کتِ کهنهام
خودکشی کرده
کنارِ بلیت سینمایی
که هیچوقت
فیلمش را ندیدیم
پاییز
مثل
نقاشِ تبعیدیست
هر صبح
رنگ تازهای
بیاجازهی فصلها
روی جنازه ی درخت
بالا می آورد
و تو
در انتهای کوچهای که
نامش را فراموش کردهایم
بر باد رفته ای
دکتر سید هادی محمدی
در میانهٔ ذهنم،
نقطهای میتپد
جایی که «بودن»
از لرزش یک دانه
به سکوت زاده شد
مثل نخستین نفَس زنی
که در جهانِ بیصدا
لب گشود
دایرهها میرویند
هر حلقه فصلیست
که در پوستم عبور کرده
زمستانی که تحمّل شد،
بهاری که از استخوان برخاست
شعاعها، ترکهای آینهاند
نشانهٔ بیداری
نقشهای که زمین بر جانم کشیده
بیآنکه خطکش بداند
درخت با من حرف زده
بیصدا
حرفهایش را
در رگهای چوب پنهان کرده
مثل خطِ بریلِ جهان
برای چشمانی که جرأتِ دیدن دارند
در سکوت جانم،
صدایی میگوید
ما حلقهحلقه میرویم،
در چرخشی نرم ،
بیپایان،
چون زمان،
چون زن،
چون زندگی
شیوا فدائی
دلم بردی به گرمای نگاهت
شدم آواره ی آن روی ماهت
ز شوق دیدنت بی تاب گشتم
به یادت تا سحر بیدار گشتم
تو را در خواب دیدم، بیقراری
دلم را بردی از شب زنده داری
دل شب را به نامت خط زدم من
به شوقت از زمانها رد شدم من
زمان از من گذشت و من ز شوقت
شدم گم در مسیر بی فروغت
تو را گم کردهام در مرز بیدار
شدم حیران میان نور و انکار
تو را خواندم، ولی خاموش بودی
دل شب را شکستم، گوش بودی
تو را خواندم، خودم را باز دیدم
در آن خاموشیت، پر راز دیدم
مصطفی نجفی راد