کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

دستانش را مقابل چراغ گرفت

دستانش را
مقابل چراغ گرفت
به تردستی
و سایه هایی لرزان
جان گرفتند بر دیوار

نجوایی که برمی خاست
از درون تاریکشان
سایهِ فریادی گشت
کز آستانه درب هیچ گوشی
گذر نکرد،
آنگاه که طرّار
بر می داشت
دستانش را
از مقابل چراغ

سایه ها
گم می شوند و
محو از جهان خویش
و صحنه آمادهِ نمایشی
دیگر


نادر صفریان

پاییز

پاییز
درختی فرو رفته
بر سینه ی خاک؛
با طبع سرگردان،
در میان بی ارادگیِ فصول؛

پاییز،
زخمی در سینه ی تاریخ،
که هر سال ،
عاشقانه،
سر باز می کند،

پاییز،
اندوهی میان سینه ام،
که با هر تپشم،
به زیبا ترین مرگ،
دچارش می شوم؛
پاییز، یعنی تو.

علیرضا پورکریمی

یار آمد و از کف برفت

یار آمد و از کف برفت
تمام آرزوها


بهمن نوری قاضی کند

تو گُفتی دِلْ به دِلْ هَم راهْ دارَد

تو گُفتی دِلْ به دِلْ هَم راهْ دارَد
به صَحرا یوسُفی دَر چاهْ دارَد

غَمی دَر تو گِرِفته راهِ رَفْتَن
که بَرگَشتی به خود هَمراهْ دارَد

بِزَن بَر سینه مِهْر و مو گِرِهْ کُن
که غَمْ دیواره ای کوتاهْ دارَد


بیا جانا بِه پِیمانیْ کِه بَستی
مَگر عاشق دِلی خودخواهْ دارَد

تو گُفتی جانِ مَن بر لَب نِشَسته
که بَر بوسیدَنت اِکراهْ دارَد

زِ چَشمَم تا جِگَر غَم جویِ خونْ شد
که بَس این عشقِ ما بَدخواهْ دارَد

در این اَیّامِ بی مِهری وَفا کُن
جَفا سَر مَنزِلی گُمراهْ دارَد

صِدا کُن از تَهِ دلْ یوسُفَتْ را
خَبَرهایِ خوشیْ این ماهْ دارَد

تو گُفتی عاشقیْ هَم دِلشِکَستِه
که عاشِقْ بَسْ دِلی آگاهْ دارَد

خیالِ رَفْتَنَت با مَنْ چِه ها کَرد
که خَنجَر ضَربَتی جانکاهْ دارَد

نفس خوجه

در حیرتم؛

در حیرتم؛
اگر در بهشت، خرما خورده بود، چه؟
شاید این تلخیِ رانده شدن نبود
شاید این زخمِ هجران، بر دل تاریخ نمی‌خورد
یا شاید انگور...

اگر آدم خورده بود، چه؟
آیا سیب، فریب حواست یا وسوسه ی آدم  ؟
آیا باز هم این همه تشنگی، در کامِ روزها می‌ریخت؟
یا شاید…
بهشت، همان بهشت می‌ماند
و گناه، قامتی دیگر می‌بست


در شگفتم؛
که اگر هیچ نمی‌خوردند، چه؟
اگر وسوسه،
دست بسته سکوت می کرد؟

گیج شده‌ام؛
حوّا از هوی فرمان برد؟
یا شاید…
هوی ، فرمان از دستِ حوّا برد؟
شاید آن گناهِ ناگهانی
چنان در تاروپودِ زمانه تنید
که فرمان‌ها، همه بر باد رفتند

و اولین دم در آدم چگونه بود؟
آیا گرمیِ نَفَسِ خدا را در سینه حس کرد؟
یا تن ها…
تهی از هیبتِ تنهاییِ بی کران اند؟

شاید آن نخستین بوسه‌ی اکسیژن
چنان دردناک بود
که فریادِ هبوط، از گلو برآمد

شاید بهشت، نه باغی در گذشته
که پرسشی است همیشه حاضر

اگر می‌چشیدی و نمی‌افتادی، چه؟
اگر گناه، کلیدِ دری بود
به روی سیاره ای دیگر ؟

در حیرتم…
در این هزارتوی "چه می‌شد اگر

تنها یقینم این است:
که هنوز بوی سیب‌های ممنوعه
از لابه‌لای اوراقِ تاریخ می‌آید
و هر یک از ما،
برگی از همان درختیم
که هنوز…
... در بهشت نمی روید


میترا کریمیان