کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

در تکاپوی ساعات روز و شب

در تکاپوی ساعات روز و شب
در هیاهوی گذر لحظه ها
آنچه مدام مرا
به خود مشغول می کرد
فکر تو بود

فکر دستانت
که کیلومترها
از دستان من
فاصله داشت

و فکر چشمهایت
که فروغ دیده ی دیگری می شد

و چه یتیم است گونه هایم
وقتی که از لمس نفس های تو
در معیت باد محروم است

و چه بیهوده اندچشمانم
وقتی که به روی تو
گشوده نخواهند شد

و چه تلخ است این دنیا
وقتی که عشق
چیزی جز
ادامه بی‌تو نیست..‌‌...


عاطفه کیانی

ای جلوه خورشید به اعجاز نگاهت

ای جلوه خورشید به اعجاز نگاهت
جان میچکد از چشمه آواز نگاهت

هر کس به تو افتاد خدا را متحیر
گم گشت در آیینه دل راز نگاهت

از بوسه گل شرم کند رنگ شقایق
وقتی که نسیم آید و بو، باز نگاهت


بر بام فلک ماه تو را مینگرد باز
با حسرت صد ساله به پرواز نگاهت

من بنده آن لحظه‌ام ای حسن مجسم
کز عشق خدا می‌کشد آغاز نگاهت

خورشید در آیینه تو گم شده گویی
دریاست جهان در نفس ساز نگاهت

تا نام تو آمد نفس عشق کشیدم
افتاد دلم باز به دمساز نگاهت

ای رعد خرامان که زمین را بتکانی
یکباره جهان مست کن از تاز نگاهت

چشم تو همان نقطه پایان بهشت است
آغاز جهان در نفس ناز نگاهت

معصومه حیدرپور

تو ای دنیا که معنای تو پستی است

تو ای دنیا که معنای تو پستی است
فنا گردی ولی نام تو هستی است

از این اسم دو پهلوی تو پیداست
ترا در خدعه و نیرنگ دستی است

تو با ابلیس بستی عهد و پیمان
که با شیطان ترا هرشب نشستی است

سرابی تو به هر کس که ترا خواست
شراب هر که مست از خودپرستی است

به جاه و شوکت تو هر که دل بست
خورد بازی و محکوم شکستی است

نداری تو ز یکرنگی نشانی
ترا در ظاهر و باطن گسستی است

چه عاید خواجه را از نقش ایوان
که ویران خانه اش از پای بستی است

سید محمد رضاموسوی

نفس میکشم در هوایی که

نفس میکشم در هوایی که
بوی کاش میدهد
کلی آه کشیده‌ام امروز

  • این زندگی سیگار میخواهد

به جستجوی دیار رؤیاها
سال‌هاست سرگردان میگردم
و نمیرسم به مقصد
به گمانم اشتباه سفر می‌کنم
راه خوشبختی از اینجا کج میرود

از بوی بد بدبختی
گاهی دلم غربت میخواهد و
یاد باد اون روزگاران
مدت‌هاست
روی پلی منتظر پروازم
افسوس شهر پرنده ندارد.

عبدالله خسروی

دیگر نه شوقِ صبح، نه رویای شام دارم

دیگر نه شوقِ صبح، نه رویای شام دارم

از زندگی فقط نفسِ ناتمام دارم

این راه، خسته کرد منِ بی‌پناه را

جز گردِ روزگار چه در زیر گام دارم؟

آیینه هم نمی‌کشد این چهره‌ی غریب

من با خودم همیشه غمِ بی‌کلام دارم

در بزمِ روزگار نه نوشی نصیب من

نه جرعه‌ای ز یادِ صفای مدام دارم

بادی وزید و برد گلستانِ خاطرم

اکنون در این کویر نه رنگِ خرام دارم

وقتی که موج بست همه راه ساحلم

جز خاطری غریب و دلی بی‌مرام دارم

مرگ ار ز ره رسد به امیدِ رهایی‌ام

جز قصه‌ای غریب و غمی ناتمام دارم


یاسر فتحی