کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

فریاد خفه ی عشق

فریاد خفه ی عشق

در تب امواج الکترومغناطیس

گرم و پُرنور؛

بی‌صدا و قدرتمند.

بودنی ، نادیدنی

یک زندگی به عشق اندیس .

مثل "میترا"

مثل "مهر"،

راه بلدی از منهای دور تا طاقدیس

مسافری بی مسیر

ازچشم به گوش،زبان به دست،

ازخطر به خاطر تا تقدیس.

و در این گذرِ خاموش،

ما دو آنتن

در میدانی از معنا

بر یک فرکانس

هم‌نوا

... هم‌دیس.

میترا کریمیان

باورم کن عاقبت ترسم که سودایی شوم

باورم کن عاقبت ترسم که سودایی شوم
همچو مجنون راهی کوی پریشانی شوم

باورم کن عاقبت شاهین بختم می‌رسد
می‌رسد روز وصالت تا که بارانی شوم

بامدادی عاقبت از یاد تو فارغ شوم
ساعتی با یاد تو ترسم که طوفانی شوم

با امید روی تو عمر از پی هم می‌رود
فرصتی دیگر بفرما هرچه می‌خواهی شوم

گرچه با عشقت به رسوایی رسیدم عاقبت
این چنین تقدیر ما باشد که شیدایی شوم

تا حصول وصل تو شاعر همی خواند غزل
تا که شاید شامل لطف شکیبایی شوم


محمدرضا گلی احمدگورابی

دیدمت یک آن تو را در دشت و گل‌هایِ بهاران

دیدمت یک آن تو را در دشت و گل‌هایِ بهاران
در تکاپویی درونِ قطره‌ای مانندِ باران

دیدمت در چشمه بودی، در تلالوهایِ خورشید
در نگاهِ کودکی پر از هیاهو، شاد و خندان

تو شدی بادی هراسان، گشته گم در کوه و صحرا
گه نسیمی سرد و جاری، گه شوی مانندِ طوفان


من تو را حس کرده‌ام در نان و گندم، در غذایم
گشته‌ای در تار و پودِ زندگی بر دل نمایان

گرچه پنهانی، تو را بینم به هر کوی و سرایی
در دلِ صحرا، در افلاکی به دریاهایِ پنهان

تو همان رازی که پیدا از دل آینه‌ها شد
می‌درخشی در نگاهی میتَپی در سینه و جان

هر کجا رفتم، تو را دیدم به رنگی نو دوباره
گه چو سنگی، گه چو خاکی، گه چو شن های بیابان

ای حضورِ بی‌کرانه، ای نهان در هر عیانی
در شبِ تاریک من هستی تو چون ماهی درخشان

هر نسیم از کوی تو دارد نوایی چون ترانه
عطر تو پیچیده در هر گل، دمیدی در بهاران

هرکسی خود را ببیند از تو گوید نا خود آگاه
بی‌خبر کِی می‌توان شد از حضورت قلب انسان

من چه جویم جز تو وقتی که همه معنا تو هستی
هر کجا دیدم نمایی، غیر تو هرگز نه در آن

ای رفیقی جاودانه، ای پناهِ جانِ خسته
تو نه پنهانی، عیانی در میان دیده ی جان

چون شَمی با شوق دیدارِ تو از جانش گذر کرد
این جهان بیند چو خاری، جز تو ای نور فروزان

شبنم ولیدی

من هم پشت دیواری بلندتر ایستاده بودم

من هم پشت دیواری بلندتر ایستاده بودم
دیوار روزگار…
قفل زمان بر درِقرارمان زده بود
و من
تشنه ی دیدار
در صدف وجودم
مروارید عشق را پنهان کرده بودم.

باد که می آمد
پیغام تو را با خود می آورد
اما من
در گرداب کاروانِ روزمرگی
حتی جرأت نگاه کردن نداشتم.
ازترس اینکه
مبادا انکارم کنی
دوستت دارم
همانگونه که دریا صدف را دوست دارد
بی آنکه هرگز به عمقش رسد.

ما هر دو اسیر تقویم شکسته بودیم
تو در ساحل انتظار نشسته
من در عمق دریای غیبت
مرواریدی تنها
که در سکوت
دوستت دارم را زمزمه می کرد
اما امواج
پیامش را به ساحل نمی رساند.

چه کسی گفت
که عشق باید به دیدار بینجامد؟
گاه
عشق در نادیده ماندن می شکفد
مرواریدی در صدف غیبت
که با هر موج
تشنه ی لبخندت می شود
اما در عمق می ماند…
چون می داند
گاه
نگهداشتن یک راز
از بیانش عاشقانه تر است.


حسین گودرزی

تمام شد، چمدان را به دستِ تقدیرم

تمام شد، چمدان را به دستِ تقدیرم
سپردم و به تماشایِ خویش می‌میرم


نگاه می‌کنم از پشتِ شیشه‌ای لرزان
به ایستگاه که جا مانده در سرازیرم


قطارِ ساعت ده، سوت می‌کشد، رفتی
و من مسافرِ جامانده لای تاخیرم


شبیه آینه‌ای در غبارِ خاطره‌ها
که هرچه می‌گذرد، پینه بسته تصویرم


چقدر نام تو را در سکوت بلعیدم
که بغض، حلقه زده بر صدای دلگیرم


مرا به یاد بیاور شبی اگر باران
گرفت پنجره را… من هوای تبخیرم


تو رفته‌ای و پس از تو جهان من خالی است
شبیه نقشه ی جغرافیای تدبیرم


دکتر سید هادی محمدی