بشنو قصه عشق آشنایی مرا
داستان دلشکستگی آوایی مرا
روزی بدیدم دختر گیسو کمند
زیبا رو خوش اندام قند بلند
چشمان او دریای اسرار عمیق
لبخند او نور امید رفیق
دل دادم و در بند نگاهش افتادم
از خود بریدن زنده بودن یادم
هفتهها گذشت در شادی دیدار
هر روز با او خوشتر از پار
گفتا که دلدارم شریکِ راه من باش
بیتو جهان خاموش است تنها تو پناه باش
اما چه سود از آن همه پیمان و عهد سست
او رفت و دل شد از جهان عاشقی گسست
فریاد من در کوچه پیچید و کس نشنید
بذر جدایی را او به قلب خستهام کشت
آن قند لبخندش بدل به زهر هجران شد
رویای بودنها در چشم اشکبارم ویران شد
او رفت و پشت سر دلی را جا گذاشت بیمار
پایان این قصه فقط حسرت شد و تکرار
دیگر نه عشقی هست و نه امیدی برای وصل
مانده فقط یک سایه از دیروز، در این فصل
قصهی ما این بود شروعی آتشین و شاد
ختامی سرد و تلخ با یک دلِ از دست رفته و بر باد.
فیض الله فقیری
دل به امید یک نظر، ز چشم چون تو مونسی
کرده رها مهار خود، در کف شعر پارسی
تو در کدام منزلی، یا به کدام محفلی
عجب خطا بگفتمی، از سر خام و نارسی
به هر طرف نظر کنم، به هر وطن سفر کنم
به هر سرا که می روم، صدرنشین مجلسی
نیست گله ز چون تویی، با همه اوصاف کمال
که چون نظر نمی کنی، بر کمِ خوارِ مفلسی
لشگر غم، سپاه درد، ز بیکرانه می رسند
خوان رجزی به گوششان که پیل را چون مگسی
می شکنم به یک نظر، ز بارگاه عشق تو
لشکر پرهیبت غم، چون تو مرا هم نفسی
آنکه بدید روی تو، از همه غیر تو برید
هر که در این هوای نیست، جان به تنش در قفسی
بنده ی تو پادشه است، فاش بگویم این سخن
خود تو مرا کفایتی، هم تو مرا بسی بسی
مرتضی عربلو
هر چند درخت انتظاری ای نخل در عالم صنع شاهکاری ای نخل
بس تیغ زمانه آزموده ست تو را پروردهی رنج روزگاری ای نخل
از برج هزار پله داری تو نشان بر چهرهی دهر یادگاری ای نخل
در سختی باد و سیل و طوفان و تگرگ چون با روی قلعه استواری ای نخل
بر رغم هجوم لشکر صیف و شتا استاده به آرام و قراری ای نخل
در ظاهر خود خشک نمایی و خشن لیکن به زمانه سازگاری ای نخل
جهرم ز تو شد نُمادِ یک جنگل سبز چاووش گل و فصل بهاری ای نخل
گر سرو سهی به راستی شهره بود تو از کرمت به اشتهاری ای نخل
در بخشش و جود رفته آوازهی تو بی شبهه به هر کوی و دیاری ای نخل
از باغ همه برگ بریزد به خزان لیکن تو همه میوه بباری ای نخل
پوشانده به زیر چتر سبزت همه کس با جملهی خلق همچو یاری ای نخل
گلها همه خوشبوست به هنگام بهار امّا توبه حق مشک تتاری ای نخل
بر تارک تو میوه درخشد چو چراغ خود همچو یکی طرفه مناری ای نخل
خرمای تو دلپذیر و شیرین چو نبات زین شهد اصیل نامداری ای نخل
آراسته چون عروس در فصل خزان با یاره و طوق و گوشواری ای نخل
از برج حمل بار کشی تا به ایان یا للعجبا چه بردباری ای نخل
تو مظهر هیبتی و هم فرّ و شکوه با جمله سلاح کارزاری ای نخل
پوشیده زره به دوش داری تو سنان با لشکر و خیل نیزه داری ای نخل
دزدانه چو ماه از افق چهره نمود با تیر و کمان در انتظاری ای نخل
افراخته سر، در قدم ماه آبان آمادهی وضع کوله باری ای نخل
بر وجه سبیل چون دهی خرمن خود ز آفات زمانه بر کناری ای نخل
چون سیر شد از میوۀ تو مریم پاک زین قدر و شرف به اعتباری ای نخل
افسوس که در دیده ارباب زمین کم ارجتر از بوتۀ خاری ای نخل
با تیغ و تبر پست کند قامت تو بستان کند او چو شورهزاری ای نخل
«خرّم» که به توصیف تو این شعر سرود
کوشید به کسب افتخاری ای نخل
رحمت الله خرمی جهرمی
آه...
دوباره باید بیدار شوم،
و این بیهودگی را
چون نانی بیمزه بجوم.
قهوهام را بنوشم،
نه از شوق،
بلکه برای اینکه کاری کرده باشم.
من فقط تکرار میشوم،
در صبحهایی که شبیهِ هماند،
در آیینهای که دیگر مرا نمیشناسد.
ـــ
روز،
از همان اول خسته است،
و من،
در قفسی که به آن خو گرفتهام،
خودم را میکوبم
به دیوارهایی که تنها صدای زخمهایم را بازمیتابانند.
شاید باید عادت کنم
به سکوت
به همین قفسِ کوچک،
به همین دانههای سرد،
به همین تپشِ بیدلیلِ قلبی
که نمیخواهد بمیرد.
ـــ
زندانبان بیرحم است
کلیدِ زنگخورده در جیبم را میبیند
و گشودنِ در را
به فرسودگیِ من وا میگذارد.
گمانش این است که قفلِ در
به اعترافِ دل میچرخد،
نه به چرخشِ کلید.
ما دو محکومیم،
در دو سویِ یک در.
ـــ
شب که میرسد،
سکوت، پوستِ قفس را نازک میکند.
زیرِ این خشخشِ خاموش،
چیزی تکان میخورد؛
نه امید،
نه رؤیا
در من هنوز
پرندهای نفس میکشد
که پرواز را
به خاطر دارد.
احسان جمشیدیان
دلا آرام گیر او رفته دیگر بر نمی گردد
در این عالم کسی چون او ستم پَروَر نمی گردد
اگر بینی که ناگه رفته از پیشت مشو نالان
چوناکس زاده ای چون اوکزاین بهترنمی گردد
نمایی بی قراری روز شب ها بهرِ او تا کی
فراموشش نما چون بهرت او دلبر نمی گردد
هر آنکس ذات بد دارد نگردد نیک در عمرش
چو آهن پاره ای هر گز به دنیا زر نمی گردد
به ظاهر نیک در باطن هزاران حیله ها بر سر
هر آن کس لاف یک رنگی زند یاور نمی گردد
گلستان را زمستان می نماید همچو ویرانه
نباشد سوز سرمایی گُلی پَرپَر نمی گردد
اگر بنموده ترکت بی وفایی خصلتش بوده
مشو غمگین چو هر سنگی دلا گوهر نمی گردد
نشو نالان دلم چون رفته از پیشت شدی تنها
کسی همچون(خزان)بهرت که مشفق ترنمی گردد
علی اصغر تقی پور تمیجانی