شیرینِ من
باد،
بندِ رختِ غروب را میلرزاند،
و دلتنگی،
پیراهنِ نرگسِ خیس را
بر شاخهی سکوت میتکاند.
شب میآید
چون دستی که خوابِ مهتاب را
در مویِ زمین شانه میزند،
و عطرِ تو،
از لایِ بابونهها،
به آهِ خاک، جان میدهد.
قاصدکها
رویِ پشتِ آسمان میرقصند،
و ستارهها،
بذرِ روشنِ خواب را
در مشتِ شب میپاشند.
آشیانه تهیست،
اما درختِ تبریزی
با زمزمهی نامت
سایهاش را
به بازیِ نور میسپارد.
من از صدایت نوشیدهام،
و چنگِ خستهام
با نسیمِ تو
زخم خاموش را کوک میکند،
تا نغمهها
از گلوگاهِ خاک
به پرواز درآیند.
نه جهان،
نه زمان،
هیچکدام نماندند؛
همه از صدای تو گذشتند،
چون بادی
که از حریرِ آب میگذرد.
و من،
در لرزشِ نرمِ آن صدا
میچرخم،
چون دانهای از مهتاب
در آستینِ چینخوردهات،
و هر نفس،
ریتمِ قلبِ شب را
میخواند.
تا تو بیایی،
برگها
به زبانِ نسیم
ترانه میخوانند،
و من،
در خاموشیِ شکوفهها،
نامت را
با بوسهای نرم
به خوابِ قاصدکها
میسپارم.
تورج آریا
توراحس می کنم هردم
میان باغ های طبع هوشیاری
دمادم می چکد
عشق از ضمیر پالس لب هایم
نه من بی تابم و
نه شوروشوق زندگی نایاب
زمین لبریز احساس است
وبرگ توت ، تا شاخ بلند ذرت وانگور
وسنگی که ، به روی چینه
پیغام خوشِ اردیبهشت ، در آستین دارد
مزامیر کهن پربار می سازد همه ارکان هستی را
نمی داند کسی آیا ؛
که ما حجمی چواقیانوس آرامیم
یکایک درزمین آتش فشان نور
بیا ظلمات را از سر بکوچانیم
بیاتا مثل یک آینه باشیم ؛
پرتلالو ،
صافی و بیغش
به ژرف ماست ، خورشید ی
که روشن می کند هفتاد اقلیم سخن گورا
ناظمی معزآبادی اصغر
دنیا چو زندان میشود، وقتی نباشی
قحطیِ باران میشود، وقتی نباشی
تو در دلم گل دادی و باغ وجودم
بی تو بیابان میشود، وقتی نباشی
این خوشه های گندم زرد وطلایی
خشک و پریشان میشود، وقتی نباشی
عشق صبور تو به قلبم زندگی داد
این قلب بی جان میشود، وقتی نباشی
شعرم پس از تو رنگ وروی غم گرفته
هر واژه گریان میشود، وقتی نباشی
در فصل تابستان، اگر مهرت نباشد
سرما وکوران میشود، وقتی نباشی
روز و شب وعصرو سحر فرقی ندارد
خورشید پنهان میشود، وقتی نباشی
آب وهوای دل خراب است و دراینجا
هرلحظه طوفان میشود، وقتی نباشی
باتو به قصر نور و خوشبختی رسیدم
این قصر ویران میشود، وقتی نباشی
ماهیِ دل اُفتاده در دریای عشقت
مرگش چه آسان میشود، وقتی نباشی
عشقت به دنیا و جهانم رنگ می داد
هررنگ بی جان میشود، وقتی نباشی
این قلب پر شور و پراز شعر وسرودم
افتان وخیزان میشود، وقتی نباشی
درمان هر درد وغمم بودی همیشه
کِی درد درمان میشود، وقتی نباشی؟
در روزگاری که وفاداری شعار است
آغاز حرمان میشود، وقتی نباشی
بعد از تو من اینجا دگر کاری ندارم
مردن چه آسان میشود، وقتی نباشی!
فروغ فرشیدفر
دستم قلم ده و بر من اشاره کن
فصل زمستان که رفت فکر بهاره کن
من مست غزلهای شب تار تو گشتم
تنبور بیار و طبل مرا کوک سه تاره کن
بر عشق بنه جای بر پای عاشقی
زخمی که زدی خوب نظاره کن
بر جای جای دلم خدشه نکن زینهار
آخر خدا را رحمی به من می باره کن
گفتند بر لوح نوشتیم که انگور بیارید
کردیم گناه و دوباره استخاره کن
در دام رهش گشتی گرفتار بال مزن
گو رفته همه عمر و فکری به چاره کن
سخت است بخندی که عمرم همه سر شد
آین دام که درانی بگسل و افتخاره کن
معشوق دلش مشکن که مدعی
می خواست و میرفت گوش به گوشواره کن
آنان که غلط های الفاظ جهانند
بر لحظه لحظه های عمرت نظاره کن
دیگر نه شوق نوشتن نه حرف گفتن داری
دریا به کام گیر جهانت و فکر دوباره کن
سیاوش دریابار
ای که عطرت برده هوش ازگنبد نیلوفری
با غمت داری مرا از پای در می آوری
باز هم گردیده مجنون تو دستاویز غم
زل بزن در چشم هایم آفتاب ِ خاوری
شهر نیشابور با فیروزه ی سبزش نوشت
تو نگین خوشتراش تاج ِ هر انگشتری
مادرم ، جغرافی آغوش گرمت برده است
آبرو از گرمی اهواز و فصل دلبری
تو نگاهت زندگی می بخشد و عیسی دمش
یک سر و گردن تو از عیسای پیغمبر سری
آنقدر شاهی که جنت زیر پایت پهن شد
وه چه می آید به قرص ماه تو پیغمبری
من که باشم در مقامت خامه فرسایی کنم
تا تویی سلطان قلبم دلخوشم بر نوکری
از شراب سرخ مهرویان نمی نوشم دگر
چون که مستم از شراب و جام مهر مادری
محمد علی شیردل