کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

در مسیر نگاه تو

در مسیر نگاه تو
طرح کمرنگی بودم از عشق
خطی ناتمام
در حاشیه‌های سفید روزها
تو آمدی
و با انگشتان روشن نگاهت
نقطه‌چینِ وجودم را
به سرانجامِ یک جمله رساندی
جمله‌ای که معنایش
دوستت دارم است

گلسین تشنه ای بود
که پیوندش با آب را
از یاد برده بود
تو آب نبودی
تو مسیحایِ رودها بودی
که در من جاری شدی
و زمینِ خشکیده‌یِ وجودم
سرود روییدن را
از نو آموخت

ای گلچین  لحظه‌های ناب
ای که از هرپاییز عبوس
بهاری مخفی می‌چینی
نگاه توسبزه‌زاری است
که از پشت پنجره‌های باران‌زده
به وسعتِ آسمان می‌روید.

من شعر را
درشراب چشمان تو چشیدم
و درلغت‌نامه یِ قدیمیِ عشق
در برابر واژه‌یِ تو
تمامِ کلماتِ دیگر
ساکت شدند

دیوانه ام
دیوانه‌یِ قافیه‌هایِ بی‌قرار
قافیه را فراموش کردم
ردیف را از یاد بردم
چون تو
تو خود
آهنگِ مطلقِ سکوت را
به من آموختی
و اکنون
سمتِ نگاه من
همیشه
مسیرِرویشِ توست

این شعرِ تر را
از رگبارِعاطفه می‌نویسم
درختِ عشق قد کشیده است
و من
ای گل خیس این باغِ شوریده
زیرِبارانِ محضِ بودن تو
شکوفه‌ای سبز می‌شوم
که هرگز خزان را باور نخواهد کرد…

حسین گودرزی

سفارش شده حق زن هر زمان

سفارش شده حق زن هر زمان
ستایش شده جایگاه بر زنان

هر آنکس که بر حرمتش شک کند
زمهر وعطوفت نشان نابرد
به دامان زن گوهران پرورد
به فرزانگی گوی برتر بَرد

هر آنکس که فرهیخته شد در جهان
پناهش زنی بوده است مهربان
که تیمار وبیدار او کرده است
سلامت به پندار او داده است

ستایش شود مهر مادر عیان
که بر همتش گوهریست هر زمان

ندامت شود حاصل سرکشی
که بر زن بتازد به گردنکشی
پناه زنان مادران بوده اند
که از لطف حق بهره ها برده اند


احمدرضاآزاد

ترسم که عشقِ پاک، به ننگِ هوس دهیم

ترسم که عشقِ پاک، به ننگِ هوس دهیم
آزادگی، به ذلّتِ کنجِ قفس دهیم

ما را نزیبد آنکه چو انبوهِ سفلگان
فَرّ هما، به سایه‌ی بالِ مگس دهیم

فاضل به کنج عُزلت و فاسد به مسند است
بر ناکسان، چگونه شود، نامِ کس دهیم


وفقِ مرادِ ما، چو نگردید، روزگار
ترسم عنانِ کار، به هر خار و خس دهیم

تاوان بودنی که به دلخواهِ ما نبود
دور از عدالت است، اینگونه پس دهیم

(شیدا) روا مباد کز بهر احتیاج
روی نیاز بر درِ هر بوالهوس دهیم

علی اصغر یزدانی

هر صبح پا در جهانی می‌گذارم

هر صبح
پا در جهانی می‌گذارم
که اندازه‌اش حتی به درد هیچ شبی نمی‌خورد

پاهایم خیال می‌کنند
می‌شود جهان را بی‌زخم پوشید
اما روز،
هر بار زیر شلاقِ نامرئیِ
می‌لرزد

قفسه‌ام پر است
از کفش‌هایی
که هرگز با من زندگی نکرده‌اند
انتخاب‌هایی
که جرأت «نه» را
بیخِ حنجره‌ام خشک کردند

گاهی
مردن و زنده‌شدن
یکدیگر را نمی‌فهمند
سنگ
یک‌ جور می‌شکند،
شیشه
جوری دیگر

شب که می‌رسد،
حقیقت از خستگی
خودم را لو می‌دهد
سایه‌ها خاموش می‌روند
و خاکسترِ خاطره‌ها
از لابه‌لای نبض شب
می‌گذرد
آنجا،
زخم
با دردِ روح
هم‌قد می‌شود.

رهایی؟
نه در راحتی‌ست،
نه در فراموشی.
ایستِ قلب،
ساده‌تر از مُردن نیست
فقط جانِ زخمی‌ست
که تابش را دارد

و من
زنی که اندازه‌اش
در طول روز تغییر می‌کند
با قلبی
که هنوز برای ویرانه‌های درونش
نمازِ آهسته می‌خواند
ایستاده‌ام

میان قفسه‌ای
پر از انتخاب‌های تنگ
و تردیدهایی
که هر روز نامم را صدا می‌زنند،
با هر گامی
اندازهٔ واقعی خود را
از نو می‌آموزم


شیوا فدائی

بیا تا جان و تن در زمزم پاکی بشوییم

بیا تا جان و تن در زمزم پاکی بشوییم
سخن از او ، فقط از او بگوییم

بیا تا در ره یاران بیدل
به دشت سبز باورها بروییم

همه گل‌های عالم گر شود خاک
ز عطر گلشن نامش ببوییم


به بازار طلای هر دو عالم
فقط او را، فقط او را بجوییم

به نام نامی جان آفرینم
قسم جز راه او هرگز نپوییم

فروغ قاسمی