بغلم کن،
شاید آمده ام که عاشق شوم
عشق که
شروع نمیشود
با خط فاصله
به اتصال فکر کن،
آن هم
نقطهنقطهنقطه…
به عشقی فکر کن
که زیرِ مخفی یک بوسه،
یواش
امّا وحشی،
نعره میکشد
به لحظهای که نمیفهمی
دلت به کجا بند شده
اما میدانی
دیگر ولکن نیست
بگذار
تمام صداهای دور
برای فهمیدنیک مکث
تو را
به درون تو
فرو ببرند
با قلبی
که بلد نیست عقب برگردد،
و دستی
که اگر رها کند
تمام جهان
از لبهی خودش
میافتد
نازنین رجبی
وایستاده ام
روی پلی که آبشار فراوان دارد
چشمم فقط شاهکار پدرانمان را می بیند
آب جاریست
اما
وجودم از عطش پرپر زد
شاید
برای همین است که
هزاران گردش ایرانی
با سازهای آبی
عکس سلفی می گیرند
آسیابان بلند شو
از این مسیر بی رهبر خواننده
آسیاب ها برای زور بازوی تو می لنگند
خانه ی نان
برای پخت دیروز تنور ،آوا نواخت
یاد این سفره داران، همه جا برقرار باد
منوچهر فتیان پور
انسانها تا زندهاند
کمتر به هم میرسند؛
سلامها را مثل دانههایی که حوصلهی کاشتنش نیست
در جیبهای بسته نگه میدارند،
دلتنگی را پشت پردههای غرور پنهان میکنند،
و مهر، این آهوی کمجرئت
در سایهی سنگین روزمرگی گم میشود.
میان دلها
حسادت چون پیچکی خاموش بالا میرود،
دشمنی مثل تیغی در آستین پنهان میماند،
و هر کس
در جزیرهای تنها
آفتاب غروب خودش را تماشا میکند.
ولی بعد از خزان (مرگ) ما،
همان مهمانیِ ناخواسته،
روزی میرسد
که هیچکس برایش دعوتنامه نفرستاده.
در همان لحظه،
هوا مکث میکند
انگار خدا قلم را زمین گذاشته باشد
تا جملهی ناتمامی را دوباره بخواند.
جهان تند نمیچرخد،
باد نرمتر حرکت میکند،
و نام تو
مثل پرندهای زخمی
روی شانهی روز مینشیند.
مردم،
با صدایی که در آن اندکی لرزش است،
نامت را صدا میزنند؛
همچون جرعهای آخرین
در لیوانی پر از سکوت،
یا واژهای که در غبار سالها
یکباره پیدا شده باشد.
تا چند سپیده
تا چند غروب
از تو میگویند؛
مرگت را چون شمعی روشن
در اتاق گفتگوها میگذارند،
و بودنِ از دسترفتهات
برای لحظهای کوتاه
بهانهای میشود
برای مهربانیهایی که زود تمام میشود.
پس از آن،
زمان، این استاد بزرگ فراموشی
دستهایش را میتکاند
و غبار عادتها
آهسته روی نامت مینشیند.
آرام آرام
از زبانها فرو میریزی،
از ذهنها پاک میشوی،
و مرگت
به سکوتی بدل میشود
که فقط خاک آن را میشناسد.
فراموشی
چاقوی بیهدف نیست،
نسیمیست که از همه میگذرد
از تو هم،
چنان آرام
که گویی هیچوقت
در میان این جهان شلوغ
نبوده ای .
مرگ، با همهی هیبتش،
در نهایت فقط در را میبندد
و جهان دوباره
کارهای نیمهتمامش را از سر میگیرد؛
تنها تویی که
در یک لحظهی خاموش
به سایهای بدل میشوی
که روشنایی نامت
کمکم از لبههایش محو میگردد.
ابوفاضل اکبری
با خاطراتِ غمگین، رخساره، رنگ زردی
شبهای تار و تیره، دنیایِ سخت و سردی
دم...، باز دم، غبار و، ویروس های موذی
افکارِ ما مشوَّش در ازدحامِ دردی
بی آب و خاک و محروم، اندیشه های مسموم
عمریست با تمامِ افکار، در نبردی
دفنیم کلِّ میهن در ابرِ پُر غباری
از دود و گَرد و سربی تیره است لاجوردی
از عمرِ بی بهایت، یک چله اش گذر شد
با من بگو برای بِه زیستن چه کردی؟
از قطره های باران باخود کُنی تامل
مثبت بهاگرفتی در زندگیِ فردی؟
وجدانِ ماست قاضی، آیا تو سربلندی؟
یا خاطرات تلخ و رخساره رنگ زردی!؟
محمد جلائی
صد نامه نوشتم
اما هر بار، دستم نرسید
دلم لرزید
عقلم سر رفت
سکوتم بغض گرفت
پاهام نرفت
نگاهام خیس شد
کوچه حجمی سنگین و خالی شد
تپشها تُند شد
و من ماندم و هجوم رویاها
وحید حسینی